{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک، تمام دنیایش در یک اسم خلاصه می‌شد؛

دخترک، تمام دنیایش در یک اسم خلاصه می‌شد؛
اسمی که هر شب زیر لب تکرارش می‌کرد و با همان، خوابش می‌برد. او شاهزاده‌اش را ندیده بود، اما دلش مدت‌ها بود که او را می‌شناخت؛ انگار قلبش پیش از چشم‌هایش فهمیده بود که باید عاشق بماند.
روزها را در سکوت می‌گذراند و شب‌ها، میان عکس‌ها و جمله‌هایی که از او مانده بود، گم می‌شد. گاهی آن‌قدر دلتنگ می‌شد که اشک‌هایش بی‌اجازه روی گونه‌هایش می‌لغزیدند، اما باز هم از دوست داشتنش دست نمی‌کشید.
او در قصر، میان دیوارهایی زندگی می‌کرد که برایش شبیه زندان بودند؛ دیوارهایی سرد و ساکت که تنها شاهد انتظار بی‌پایانش بودند. با این‌همه، حتی یک‌بار هم شک نکرد.
او به آمدن شاهزاده‌اش ایمان داشت؛ به روزی که بالاخره نگاهشان به هم گره بخورد و تمام فاصله‌ها، با یک لبخند فرو بریزند.
و آن سوی قصه، شاهزاده تنها نبود، اما تنهایی را خوب می‌شناخت. زخم‌های زندگی، نبودِ مادر، خستگیِ روزهای سخت و شب‌های طولانی، همه روی شانه‌هایش سنگینی می‌کردند. با این حال، هر بار که به یاد پرنسسش می‌افتاد، جان تازه‌ای می‌گرفت.
او هم عاشق بود؛ عاشقی آرام، عمیق و بی‌پایان. برای نزدیک شدن به او می‌جنگید، حتی اگر جهان هزار بار مانع می‌شد.
هیچ‌کس آن‌ها را نفهمید.
هیچ‌کس ندانست میان این دو، چیزی جریان دارد که از عشق هم بزرگ‌تر است؛ چیزی شبیه تقدیر، شبیه پیوندی که از اولِ اول در دلشان نوشته شده بود.
و آخر قصه هم معلوم بود:
تنها خودشان می‌دانستند که دل‌هایشان مدت‌هاست یک خانه‌اند.... +
دیدگاه ها (۱)

انگار فقط عاشقان ماه خار داشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط