زورم به دنیا نمیرسد
زورم به دنیا نمیرسد.
مثل برگِ کاغذی در مشتی از باد،
مثل فانوسی خاموش در دل دریا،
دارم در تاریکی دست و پا میزنم.
من هم آدمم،
نه صخرهام که موجها را تاب بیاورم،
نه شمشیرم که زخمها را پس بزنم،
نه کهکشانم که از مدار خود نلغزم.
منم…
یک آدم با استخوانهایی که از دلتنگی ترک خورده،
با چشمانی که هزار بار دریا شدهاند و
باز خشکیدهاند.
دارم با تمام دنیا میجنگم،
بیهیچ سپری،
بیهیچ پناهی،
و تنها گناهم این است که
دوستت دارم…
..Z..
مثل برگِ کاغذی در مشتی از باد،
مثل فانوسی خاموش در دل دریا،
دارم در تاریکی دست و پا میزنم.
من هم آدمم،
نه صخرهام که موجها را تاب بیاورم،
نه شمشیرم که زخمها را پس بزنم،
نه کهکشانم که از مدار خود نلغزم.
منم…
یک آدم با استخوانهایی که از دلتنگی ترک خورده،
با چشمانی که هزار بار دریا شدهاند و
باز خشکیدهاند.
دارم با تمام دنیا میجنگم،
بیهیچ سپری،
بیهیچ پناهی،
و تنها گناهم این است که
دوستت دارم…
..Z..
- ۱.۸k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط