{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (20)

Forbidden Moon (20)

ویو لیا

تا رسیدیم به دهکده، جونگکوک هنوز دستمو ول نکرده بود.

چند نفر از افراد قبیله تا ما رو دیدن، نفس راحتی کشیدن.

تائه‌جون سریع جلو اومد.

— پیداش کردی؟

جونگکوک فقط سر تکون داد.

— آره.

تائه‌جون یه نگاه کوتاه به من انداخت.

— آسیب ندیدی؟

— نه...

البته هنوز دستام از ترس یخ کرده بودن.


---

ویو جونگکوک

همه رو داخل سالن اصلی جمع کردم.

اوضاع از چیزی که فکر می‌کردم بدتر بود.

کایروس فقط اومده بود یه پیام بده.

و اون پیام واضح بود...

اونا فهمیده بودن لیا کجاست.

تائه‌جون آروم گفت:

— باید امشب نگهبانی‌ها رو دو برابر کنیم.

— سه برابر.

همه نگام کردن.

ادامه دادم:

— از امشب هیچ‌کس به تنهایی از دهکده خارج نمی‌شه.


---

ویو لیا

دیگه طاقتم تموم شده بود.

بلند شدم.

— یه سؤال دارم.

همه ساکت شدن.

نگاهم روی جونگکوک ثابت موند.

— نه...

یه نفس عمیق کشیدم.

— هزار تا سؤال دارم.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

دستم رو روی میز گذاشتم.

— چرا همه دنبال منن؟

— ...

— اون مرد چرا گفت «بالاخره پیدات کردیم»؟

— ...

— و مهم‌تر از همه...

به جونگکوک خیره شدم.

— تو دقیقاً کی هستی؟

سکوت سنگینی کل سالن رو گرفت.


---

ویو جونگکوک

دیگه نمی‌شد بیشتر از این پنهانش کرد.

همه منتظر بودن من حرف بزنم.

یه نفس عمیق کشیدم.

— لیا...

آروم نگام کرد.

— چیزی که الان می‌شنوی، شاید تمام باورات رو عوض کنه.

رنگ از صورتش پرید.

ولی آروم گفت:

— مهم نیست...

فقط حقیقتو بگو.

چند ثانیه چشمامو بستم.

بعد بالاخره گفتم...

— من...

قبل از اینکه جمله‌م تموم بشه، در سالن با شدت باز شد.

ها-جین نفس‌نفس‌زنان وارد شد.

— جونگکوک!

همه برگشتن سمتش.

— اون دختر... به هوش اومده!

برای یه لحظه همه ساکت شدن.

همون دختری که قبل از بیهوش شدن فقط یه جمله گفته بود...

«مراقبش باش...»

احتمالاً بالاخره قرار بود حقیقت، از زبون خودش گفته بشه.

...

ادامه دارد...

#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (19)ویو جونگکوکهمین که اون سایه از بین درخت‌ه...

Forbidden Moon (18)ویو لیاتا رسیدیم، نصف افراد قبیله بیرون خ...

Forbidden Moon (17)ویو لیاهمه آروم آروم پراکنده شدن.اما من ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط