{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وطن…

وطن…
از آسمانت که می‌گویم
دهانم پر از خاک می‌شود
و چشم‌هایم
پر از خانه‌هایی بی‌ساکن
کوچه‌ها
از قدم‌هایم کنار می‌کشند
و راه‌ها
مرا به یاد نمی‌آورند
پنجره‌ها
چشم‌هایم را پس می‌دهند
بی‌آنکه نگاه کنند
و صداها
راه برگشت را گم می‌کنند
باد
از دهان کوچه‌ها می‌گذرد
و خاطره‌ها
مثل کاغذهای خیس
به دیوارها می‌چسبند
وطن…
اگر هنوز جایی برای ماندن هست
چرا قدم‌هایم
در هیچ نقشه‌ای ثبت نمی‌شوند؟
دیدگاه ها (۸)

#مادرجانباده ی عشق تو خواهم   که دگرها بادند . . . ❤️❤️

دلم آکنده از غم‌هاست ؛تنم خسته! سرم بازار مسگرهاست ...

بوسه بر مویت زنم ترسم ك تارش بشکند ؛ تار موی تو اما ریشه‌ی ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط