{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی از ما

زندگی از ما ...
کمی عاشقی میخواست
اما ...این ما بودیم
که زیاده روی کردیم
نفهمیدیم ...چی شد ..؟؟!!
ک یهویی... دیوانه وار دیوانگی کردیم
تا به خود آمدیم و دیدیم
از همه جا مانده و رانده شدیم
دیگر هیچ کسی
آدمی را که میگفت عاشقم ،
باور نداشت
هیچ دکانی هم
بهای عشق... آذوقه نداشت
خواستیم  شعر بگوییم
تا به خود آمدیمُ و دیدیم‌
ورقها پر شده از شرو ور
و ما هی خندیدیم و خندیدیم
به خودمان
به روزگارمان‌
به عشقمان
به این سرنوشتمان
بعد آن هرکسی؛
ما را با انگشت خویش
نشان میداد
ک ببین آن دیوانه ی عاشق را
و ما چی بی پروا مخندیدیم
گرچه لبانمان خندان بود
اما...؟؟!!
زخم های دلمان پر درد بود ...
و این را هیچکس  ندید و  نتوانست شعرش کند
بعد آن... دردها فقط کشیدنی بود...
دیدگاه ها (۰)

#باران

حال این روزهایمبه هیچکسی بستگی نداردنه لبخند کسی دلگرمم میکن...

#باران

بیزارم از کسانی که عاشقانه هایم را گناه میخوانند......شرعی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط