{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۷: خبری که همه رو ساکت کرد
در خونه سوآ باز شد.
جونگ‌کوک آروم وارد شد.
چهره‌اش خسته بود… بیشتر از اون چیزی که وقتی از قصر رفته بود.
همه توی هال جمع بودن.
نامجون، جین، یونگی، جی‌هوپ، جیمین، سوهیون، میرا…
و پدر و مادر سوآ.
انگار از وقتی سوآ و جونگ‌کوک رفته بودن قصر، هیچ‌کس نتونسته بود آروم بشینه.
همین که جونگ‌کوک وارد شد همه نگاه‌ها رفت سمتش.
جی‌هوپ اولین نفر بلند شد.
— سوآ کجاست؟
جیمین سریع گفت:
— چی شد؟ همه چیز خوب پیش رفت؟
جین هم گفت:
— مگه قرار نبود تو هم اونجا بمونی؟
میرا با نگرانی گفت:
— چرا تنهایی برگشتی؟
چند نفر همزمان شروع کردن حرف زدن.
— چی شده؟
— سوآ کجاست؟
— چرا برگشتی؟
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط ایستاد.
بعد آروم گفت:
— سوآ… توی قصر موند.
همه چند لحظه ساکت شدن.
این قسمت رو می‌دونستن.
ولی چیزی توی صورت جونگ‌کوک بود که حس خوبی نمی‌داد.
نامجون آهسته گفت:
— آزمون شروع شد؟
جونگ‌کوک سر تکون داد.
— از امشب.
پدر سوآ گفت:
— پس چرا تو برگشتی؟
مادر سوآ هم گفت:
— مگه قرار نبود اونجا بمونی؟
جونگ‌کوک مکث کرد.
— اوضاع یه کم… عوض شد.
جی‌هوپ اخم کرد.
— یعنی چی عوض شد؟
جونگ‌کوک چند ثانیه چیزی نگفت.
جی‌هوپ جلوتر رفت.
— جونگ‌کوک واضح حرف بزن.
جونگ‌کوک بالاخره گفت:
— پادشاه یه قانون جدید گذاشت.
همه نگاهش کردن.
— من نمی‌تونم توی این یک ماه داخل قصر بمونم.
چند ثانیه سکوت.
بعد جی‌هوپ با ناباوری گفت:
— چی؟
جیمین هم گفت:
— یعنی چی نمی‌تونی؟
جونگ‌کوک ادامه داد:
— باید برگردم بیرون قصر...تا وقتی آزمون تموم بشه.
جی‌هوپ یک قدم جلو اومد.
صداش بالا رفت.
— یعنی خواهر منو اونجا تنها گذاشتی؟!
جونگ‌کوک اخم کرد.
— مجبور بودم.
پدر سوآ گفت:
— یعنی چی که مجبور بودی؟
مادرش هم با نگرانی گفت:
— سوآ اونجا تنهایی…
جی‌هوپ عصبی گفت:
— تو ولیعهدی! نمی‌تونی جلوی پادشاه بایستی؟! نمی‌تونی اونجا بمونی؟!
جونگ‌کوک ساکت بود.
جی‌هوپ ادامه داد:
— تو گفتی ازش محافظت می‌کنی!
— پس چرا ولش کردی اونجا؟!
فضای اتاق کاملاً متشنج شده بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد ناگهان جونگ‌کوک با صدای بلند گفت:
— چون اگه این یک ماه بیرون از قصر نباشم ممکنه بلایی سر سوآ بیارن!
همه ساکت شدن.
جی‌هوپ هم برای لحظه‌ای حرفش برید.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
— پادشاه صریح گفت اگه من…یا هر کس دیگه‌ای…توی این یک ماه وارد قصر بشه یا دردسر درست کنه…
چند ثانیه مکث کرد.
بعد ادامه داد:
— تضمین نمی‌کنه که بلایی سر سوآ نیاد.
مادر سوآ با شوک گفت:
— چی…؟
پدرش اخم کرد.
— یعنی چی تضمین نمی‌کنه؟
جونگ‌کوک با خستگی گفت:
— یعنی تنها راه اینکه سوآ سالم از اون قصر بیاد بیرون…اینه که ما دخالت نکنیم.
اتاق دوباره ساکت شد.
بعد جونگ‌کوک ادامه داد:
— حتی گوشیش رو هم ازش گرفتن.
میرا با تعجب گفت:
— چی؟!
جونگ‌کوک سر تکون داد.
— هیچ ارتباطی با بیرون قصر نداره.
سوهیون آهسته گفت:
— یعنی حتی نمی‌تونه با ما حرف بزنه…؟
جونگ‌کوک گفت:
— نه.
بعد نگاهش بین همه چرخید.
— برای همین باید یه چیزو واضح بگم.
همه ساکت بودن.
جونگ‌کوک جدی گفت:
— هیچکس نباید سعی کنه وارد قصر بشه.
نگاهش رفت سمت سوهیون.
— تو هم نه.
بعد ادامه داد:
— تهیونگ هم نه...هیچکس...حتی نزدیک قصر هم نشید.
چند لحظه سکوت افتاد.
جی‌هوپ هنوز عصبانی بود، ولی این بار صداش پایین‌تر بود.
— یعنی ما فقط بشینیم و هیچ کاری نکنیم؟
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— اگر می‌خواید سوآ سالم برگرده…فعلاً آره.
هیچکس چیزی نگفت.
جیمین آرام گفت:
— اون یک ماهو تنها می‌گذرونه…
جونگ‌کوک نگاهش افتاد روی زمین.
— خودش قبول کرد.
بعد خیلی آرام اضافه کرد:
— و گفت از پسش برمیاد.
چند لحظه سکوت سنگینی توی اتاق بود.
بعد نامجون نفس عمیقی کشید.
— خب…پس ما هم باید صبر کنیم.
جی‌هوپ هنوز اخم کرده بود.
نگاهش مستقیم روی جونگ‌کوک بود.
— ولی یه چیزو بدون.
چند ثانیه مکث کرد.
— اگه یه تار مو از سر خواهرم کم بشه…اون قصر رو روی سر همه خراب می‌کنم.
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهشو بدزده گفت:
— قبل از تو… من این کارو می‌کنم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۶: شامی که آروم نبودسوآ چند دقیقه بعد از ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۵: اولین قدم توی قصردر بزرگ سالن که پشت س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط