part11
الی به جسد مزدور خیره شد...دوسایه هنوز بیرون ویلا بی خبر از اینکه هم قطارشون سقوط مرده در حال اماده سازی به ورود بعدی بودند
کوک به دیوار چسبیده بود نفس هاش کوتاه و سنگین بود . الی نگاهش کمی لرز داشت نه از ترس، بلکه از شدت تمرکز !
الی بدون حرف زدن خم شد و پارچه سفید روی میز و برداشت و خون روی دستاشو پاک کرد...
کوک چشمش دقیق روی الی بود الی نگاه رو احساس کرد :دارم فکر میکنم چطور از این موقعیت بیرون بیایم نه به اینکه چرا زل زدی!!!
کوک لبخند تمسخری زد :خب تو موقع هدف گیری هم قشنگ فکر میکنی...این خودش عجیب ترینه!!
الی اخم کرد الان وقت تعریف نیست کوک الی سرش چرخاند و نگاهشا بین هم گره خورد
کوک اهسته گفت: یعنی هنوز فکر میکنی این فقط یه معاملست؟
الی سکوت کرد ولی بعد از اندکی درنگ گفت :فعلا بله ولی بضی معامله ها...غیر منتظره تر از چیزی ان که شروع میشن!!
کوک با لبخندی گفت: اگه زنده بمونیم میخوام بدونم این معامله به کدوم بندش مربوط میشه؟!
الی بدون نگاه لبخند محوی زد و همانطور اسلحه را اماده میکرد : اگه زنده بمونی شاید برات بند جدیدی اضافه کنم!
الی خم شد و نقشه ی کاغذی ویلا رو از داخل کشو برداشت و بازش کرد سعی داشت مسیر فرار رو علامت بزنه
کوک کنار او ایستاد در حدی که گرمای بازوش روی پوست الی حس میشد
هنگام خم شدن الی موهاش روی گونه کوک افتاد...تارهایی نرم معطر بی قصد اما کشنده
کوک خودش و گم کرد: تو همیشه اینقدر نزدیک فکر میکنی ^_^
الی گفت :فکر کردن وقتی مرگ پشت دره باید نزدیک باشه!
وقتی الی بالا اومد فاصله ی بین چشاشون یه نفس بود نور قرمز سایه ای پشت لب های الی ساخته بود سایه ای خودش خودش لو داد
کوک فاصله رو از بین برد و لب هاشون مثل باد بی صدا به هم رسیدند!!
حال میکنید چه شاهکاری نوشتم ..."شاهکار قرن" طولانی نوشتم چون قولشو داده بودم که صحنه جزئی داشته باشه و ما شاهد کیس دو کفتر عاشق هستیم ارزوی خوشبخی دارم پارت بعد و میخوای خوشگلم ؟لایک و کامنت ها رو به حداقل برسونید تا هم شما راضی باشید هم من واقعا کمه حمایتتون اونهمه فالوور 20 لایک:(
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
کوک به دیوار چسبیده بود نفس هاش کوتاه و سنگین بود . الی نگاهش کمی لرز داشت نه از ترس، بلکه از شدت تمرکز !
الی بدون حرف زدن خم شد و پارچه سفید روی میز و برداشت و خون روی دستاشو پاک کرد...
کوک چشمش دقیق روی الی بود الی نگاه رو احساس کرد :دارم فکر میکنم چطور از این موقعیت بیرون بیایم نه به اینکه چرا زل زدی!!!
کوک لبخند تمسخری زد :خب تو موقع هدف گیری هم قشنگ فکر میکنی...این خودش عجیب ترینه!!
الی اخم کرد الان وقت تعریف نیست کوک الی سرش چرخاند و نگاهشا بین هم گره خورد
کوک اهسته گفت: یعنی هنوز فکر میکنی این فقط یه معاملست؟
الی سکوت کرد ولی بعد از اندکی درنگ گفت :فعلا بله ولی بضی معامله ها...غیر منتظره تر از چیزی ان که شروع میشن!!
کوک با لبخندی گفت: اگه زنده بمونیم میخوام بدونم این معامله به کدوم بندش مربوط میشه؟!
الی بدون نگاه لبخند محوی زد و همانطور اسلحه را اماده میکرد : اگه زنده بمونی شاید برات بند جدیدی اضافه کنم!
الی خم شد و نقشه ی کاغذی ویلا رو از داخل کشو برداشت و بازش کرد سعی داشت مسیر فرار رو علامت بزنه
کوک کنار او ایستاد در حدی که گرمای بازوش روی پوست الی حس میشد
هنگام خم شدن الی موهاش روی گونه کوک افتاد...تارهایی نرم معطر بی قصد اما کشنده
کوک خودش و گم کرد: تو همیشه اینقدر نزدیک فکر میکنی ^_^
الی گفت :فکر کردن وقتی مرگ پشت دره باید نزدیک باشه!
وقتی الی بالا اومد فاصله ی بین چشاشون یه نفس بود نور قرمز سایه ای پشت لب های الی ساخته بود سایه ای خودش خودش لو داد
کوک فاصله رو از بین برد و لب هاشون مثل باد بی صدا به هم رسیدند!!
حال میکنید چه شاهکاری نوشتم ..."شاهکار قرن" طولانی نوشتم چون قولشو داده بودم که صحنه جزئی داشته باشه و ما شاهد کیس دو کفتر عاشق هستیم ارزوی خوشبخی دارم پارت بعد و میخوای خوشگلم ؟لایک و کامنت ها رو به حداقل برسونید تا هم شما راضی باشید هم من واقعا کمه حمایتتون اونهمه فالوور 20 لایک:(
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
- ۵۷۵
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط