هعییی خب یه بنده خدایی آمد پیوی گفت بازم سم
بنویسم منم با کمال میل قبول کردم
۰
۰
سال های دور یک پرنسس زیبا با موهای بلند قرمز در برج جادوگر زندگی می کرد پرنسس چیگیری همیشه دوست داشت بره و بیرون رو ببینه ولی برج جادوگر هیچ راه ورود و خروجی نداشت چیگیری همیشه موهاشو میانداخت پایین تا جادوگر بتونه رفت آمد کنه مثل آسانسور یک روز یک فرد پولدار خوژتیپ سوار بر شرک آمد که اون رئو بود اون به ممد قلی پول داد تا چیگیری رو بکنه تو گونی و بیاره پیش خودش ولی چون راهی برای ورود و خروج نبود با پهپاد شاهد زدن جادوگر رو ترور کردن بعد چیگیری رو دزدن چیگیری هم تو گونی هی نق میزد وقتی رسیدن قصر رئو و چیگیری همونجا در حال نماز خواندن بودن که یهوووووو نمیگم اصلا😔🤣🤣🤣
۰
۰
سال های دور یک پرنسس زیبا با موهای بلند قرمز در برج جادوگر زندگی می کرد پرنسس چیگیری همیشه دوست داشت بره و بیرون رو ببینه ولی برج جادوگر هیچ راه ورود و خروجی نداشت چیگیری همیشه موهاشو میانداخت پایین تا جادوگر بتونه رفت آمد کنه مثل آسانسور یک روز یک فرد پولدار خوژتیپ سوار بر شرک آمد که اون رئو بود اون به ممد قلی پول داد تا چیگیری رو بکنه تو گونی و بیاره پیش خودش ولی چون راهی برای ورود و خروج نبود با پهپاد شاهد زدن جادوگر رو ترور کردن بعد چیگیری رو دزدن چیگیری هم تو گونی هی نق میزد وقتی رسیدن قصر رئو و چیگیری همونجا در حال نماز خواندن بودن که یهوووووو نمیگم اصلا😔🤣🤣🤣
- ۳.۹k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط