{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت دو شبه؛ اون ساعتی که منطق میره بخوابه و شیاطینِ ذهن،

ساعت دو شبه؛ اون ساعتی که منطق میره بخوابه و شیاطینِ ذهن، دورهمیِ شبانه‌شون رو شروع می‌کنن. الان دارم توی قبرستونِ «احساساتم» قدم می‌زنم.
اینجا سکوتش عجیبه؛ از اون‌سکوت‌هایی که جیغ می‌کشه. زیر پام صدای خرد شدنِ سنگ‌قبرهاییه که روشون اسم‌های قشنگی حک شده بود: «اعتماد»، «امید»، «اون حسِ نابِ اولی که فکر می‌کردم تا ابد می‌مونه». همه‌شون اینجا دفن شدن. خاکِ این قبرستون سرد نیست، یه جور عجیبی داغه؛ انگار هنوز گرمایِ اون حرف‌هایی رو داره که هیچ‌وقت فرصت نشد به زبون بیارم و حالا زیر لایه‌ای از خاک، دارن می‌پوسن.قدم که برمی‌دارم، سایه‌ها بلندتر میشن. هر چی جلوتر میرم، سنگ‌قبرهای جدیدتر رو می‌بینم که هنوز بوی «تازه بودن» میدن. اون‌هایی که همین چند ماه پیش، با هزار شوق و ذوق و کلی خریتِ محض، خودم دستِ‌کم گرفته بودم و دفنشون کرده بودم.باد که میاد، صدای زمزمه‌ی همه‌شون رو می‌شنوم؛ انگار دارن برام فاتحه می‌خونن. ولی جالبه، نه؟ من نه عزادارم، نه دنبالِ راهِ فرار. فقط دارم با همون لبخندِ کج و کوله‌ی همیشگی، بینِ این همه خاطره‌ی مرده راه میرم و نگاه می‌کنم ببینم کدومشون قراره فرداصبح، دوباره یه جوونه‌ی احمقانه بزنه و بخواد زنده بشه.
دیدگاه ها (۵۲.۰k)

از وقتی اون رو ملاقات کردم زندگیم کلا متفاوت شد اون باعث شد ...

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌بک بدیم؟ تا ۴۰ , با فول یا بی فول ‌ ‌...

F̶o̶l̶l̶o̶w̶.̶ ̶L̶i̶k̶e̶.̶ ̶C̶o̶m̶m̶e̶n̶t̶.̶ ̶R̶e̶p̶o̶s̶t̶?̶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط