Part
Part¹²
همونجوری که رو هم بودیم خوابمون برد...
ویو فردا صبح
×از خواب بیدار شدم دیدم ات هنوز رومه؛ آروم بلند شدم و ات رو روی تخت گذاشتم و رفتم حموم
۱۰ مین بعد
+ از خواب با دلدرد بیدار شدم و دیدم جونگکوک نیست که یهو از حموم اومد؛ با دیدن چهرش دوباره یاد دیشب افتادم؛ خیلی خجالت کشیدم به خاطر همین رفتم زیر پتو
×عاااا بیبی خجالت نکش دیگه(خنده) و بغلش کردم
+(تو دلش) حس میکردم دارم عاشق جونگکوک میشم ولی چجوری بهش بگم؟
به جونگکوک گفتم: ولم کننن دلم درد میکنه عوضیییی
×میدونم از رو عصبانیت گفته پس کاریش ندارم؛ لباشو بوسیدم: بیبی اروم باش خودت تح/ریکم کردی
+ایششش
× ایش ایش هم نکن توله
+میکنم ایشششش(کرم داری)
×فک کنم باز یه راند دیگه میخوای تا ددی به فا/کت بده
+نهههههههههههه نهههههههههههه نمیخوامممم
×باشه آروم باش کر شدم(خنده)
هم دیگه رو بغل کردم و ات هروز بیشتر عاشق جونگکوک میشد
یک ماه بعد...
"ساعت ۱۲ شب"
×من و ات الان خیلی وقته باهم تو رابطه بودیم و داشتن برمیگشتم خونه جون برای محموله های بار رفته بودم پیش شوگا(شوگا دست راست جونگکوکِ)
وارد خونه شدم دیدم همه جا تاریکه؛ فهمیدم خوابیده... آروم رفتم بالا دیدم روی میز کلی کتاب بود و همونجا خوابش رفته بود
رفتم از لباش یه مک کوچولو گرفتم و گذاشتمش رو تخت و کنارش دراز کشیدم و پتو رو رومون کشیدم(دلم خواستتت😭🤣)
گرفتن کنار هم خوابیدن(چیزی ندارم بگم🤣🤣)
"ویو ۱۱ صبح"
+از خواب بلند شدم دیدم جونگکوک کنارم مثل یه خرگوش خوابیده؛ بلند شدم و رفتم صبحونه درست کردم که دیدم جونگکوک اومد پایین
همونجوری که رو هم بودیم خوابمون برد...
ویو فردا صبح
×از خواب بیدار شدم دیدم ات هنوز رومه؛ آروم بلند شدم و ات رو روی تخت گذاشتم و رفتم حموم
۱۰ مین بعد
+ از خواب با دلدرد بیدار شدم و دیدم جونگکوک نیست که یهو از حموم اومد؛ با دیدن چهرش دوباره یاد دیشب افتادم؛ خیلی خجالت کشیدم به خاطر همین رفتم زیر پتو
×عاااا بیبی خجالت نکش دیگه(خنده) و بغلش کردم
+(تو دلش) حس میکردم دارم عاشق جونگکوک میشم ولی چجوری بهش بگم؟
به جونگکوک گفتم: ولم کننن دلم درد میکنه عوضیییی
×میدونم از رو عصبانیت گفته پس کاریش ندارم؛ لباشو بوسیدم: بیبی اروم باش خودت تح/ریکم کردی
+ایششش
× ایش ایش هم نکن توله
+میکنم ایشششش(کرم داری)
×فک کنم باز یه راند دیگه میخوای تا ددی به فا/کت بده
+نهههههههههههه نهههههههههههه نمیخوامممم
×باشه آروم باش کر شدم(خنده)
هم دیگه رو بغل کردم و ات هروز بیشتر عاشق جونگکوک میشد
یک ماه بعد...
"ساعت ۱۲ شب"
×من و ات الان خیلی وقته باهم تو رابطه بودیم و داشتن برمیگشتم خونه جون برای محموله های بار رفته بودم پیش شوگا(شوگا دست راست جونگکوکِ)
وارد خونه شدم دیدم همه جا تاریکه؛ فهمیدم خوابیده... آروم رفتم بالا دیدم روی میز کلی کتاب بود و همونجا خوابش رفته بود
رفتم از لباش یه مک کوچولو گرفتم و گذاشتمش رو تخت و کنارش دراز کشیدم و پتو رو رومون کشیدم(دلم خواستتت😭🤣)
گرفتن کنار هم خوابیدن(چیزی ندارم بگم🤣🤣)
"ویو ۱۱ صبح"
+از خواب بلند شدم دیدم جونگکوک کنارم مثل یه خرگوش خوابیده؛ بلند شدم و رفتم صبحونه درست کردم که دیدم جونگکوک اومد پایین
- ۶۷۱
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط