#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹
ویو لیلی ___
نگاهم به دستش بود.
کف دست باز.
انتخاب با من.
یه لحظه همهچی تو ذهنم چرخید—میکا، اداره، پروندهها، کای که هنوز خونش زیر ناخونام بود، J، ۰۳:۰۳، و این مردی که جلوم ایستاده بود با همهی جنونش...
و من...
دستم رو دراز کردم.
گذاشتم تو کف دستش.
تهونگ نفسش رو حبس کرد. انگار باور نمیکرد.
انگشتاش رو دور دستم حلقه کرد. محکم. ولی آروم.
تهونگ: «میمونی...؟»
لیلی: «نمیدونم چرا... ولی آره.»
لبخندی زد. یه لبخند واقعی. نه اون خندههای سادیسمی. یه لبخند کوچیک، تقریباً معصوم.
تهونگ: «پس دیگه هیچوقت پشیمون نشو.»
منو کشید سمت خودش. بغلم کرد.
بدنش گرم بود. بوی عطرش... بوی باروت و خون... ولی زیرش یه چیز دیگه بود. بوی یه آدم معمولی.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «چرا اینکارا رو کردی؟»
چند ثانیه سکوت.
تهونگ از بغلم باز شد. نگاهم کرد. چشمهاش عمیق بودن.
تهونگ: «گفتم برات. برای پیدا کردن قاتل مادرم.»
لیلی: «و پیداش کردی؟»
تهونگ سرش رو پایین انداخت.
تهونگ: «آره.»
لیلی: «کی بود؟»
تهونگ: «پدر خودم.»
قلبم یه ضربه محکم زد.
تهونگ: «اون شب... مادرم رو جلوی چشمم کشت. من ۱۸ سالم بود. تو خونهمون. ساعت ۰۳:۰۳. پدرم فکر میکرد من خوابم... ولی بیدار بودم. دیدمش.»
لیلی: «پس چرا...؟»
تهونگ: «چون هیچکس باور نمیکرد. پدرم یه آدم مهم تو شهر بود. هیچکس جرأت نداشت بهش شک کنه. پرونده بسته شد. و من...»
مکث.
تهونگ: «تصمیم گرفتم خودم عدالت رو برقرار کنم.»
لیلی: «با کشتن آدمهای بیگناه؟»
تهونگ: «همهشون بیگناه نبودن. بعضیهاشون... آدمهای بدی بودن. آدمهایی که از زیر قانون در رفته بودن. من فقط... بهشون رسیدگی کردم.»
لیلی: «و اون ۳۰ نفر؟»
تهونگ: «همهشون یه جورایی به پرونده مادرم ربط داشتن. یا پدرمو پوشش دادن، یا شاهد بودن و چیزی نگفتن، یا خودشون دستشون آلوده بود.»
سکوت کردم.
همهچیز داشت تو ذهنم ردیف میشد.
تهونگ: «میدونم درست نبود. میدونم راه اشتباهی رو رفتم. ولی وقتی ۱۸ سالته و میبینی کسی که بهش اعتماد داشتی، مادرتو جلوی چشمت میکشه... دیگه راه درست رو گم میکنی.»
اشک تو چشماش جمع شد.
برای اولین بار.
تهونگ: «و تو... لیلی... تو اولین کسی بودی که منو دید. واقعاً دید. نه به عنوان رئیس بخش جنایی... نه به عنوان یه آدم سرد و بیاحساس... تو منو همونطور که هستم دیدی.»
لیلی: «و تو کای رو کشتی...»
تهونگ: «چون اون میخواست منو ازت بگیره. میخواست تو رو از من دور کنه. من... نتونستم اجازه بدم.»
لیلی: «این درست نیست تهونگ...»
تهونگ: «میدونم. ولی کاری که کردم انجام شد.»
دستش رو گذاشت روی گونهام.
تهونگ: «حالا دیگه فقط تو و من موندیم. و من قول میدم... دیگه هیچوقت به کسی صدمه نزنم. اگه تو بمونی.»
نگاهش رو میخوندم.
راست میگفت.
با همهی جنونش، با همهی قتلهایی که کرده بود... راست میگفت.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «من میمونم. ولی به یه شرط.»
تهونگ: «بگو.»
لیلی: «دیگه هیچکس رو نمیکشی. هیچکس. قول بده.»
تهونگ چند لحظه نگام کرد.
بعد—
تهونگ: «قول میدم.»
دستم رو گرفت. برد سمت لبش. بوسه زد روش.
تهونگ: «به عشق تو... قول میدم.»
و من... با اینکه میدونستم شاید این بزرگترین اشتباه زندگیمه...
توی بغلش رفتم.
و تاریکی شب، برای اولین بار... ترسناک نبود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
شرط این پارت و اون پارت باید برسه هر موقع رسید خبرم کنید پرنسس ها🎀🌟
شرط :
لایک : ۴۰ تا
کامنت : ۲۱ تا
بازنشر : ۱۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹
ویو لیلی ___
نگاهم به دستش بود.
کف دست باز.
انتخاب با من.
یه لحظه همهچی تو ذهنم چرخید—میکا، اداره، پروندهها، کای که هنوز خونش زیر ناخونام بود، J، ۰۳:۰۳، و این مردی که جلوم ایستاده بود با همهی جنونش...
و من...
دستم رو دراز کردم.
گذاشتم تو کف دستش.
تهونگ نفسش رو حبس کرد. انگار باور نمیکرد.
انگشتاش رو دور دستم حلقه کرد. محکم. ولی آروم.
تهونگ: «میمونی...؟»
لیلی: «نمیدونم چرا... ولی آره.»
لبخندی زد. یه لبخند واقعی. نه اون خندههای سادیسمی. یه لبخند کوچیک، تقریباً معصوم.
تهونگ: «پس دیگه هیچوقت پشیمون نشو.»
منو کشید سمت خودش. بغلم کرد.
بدنش گرم بود. بوی عطرش... بوی باروت و خون... ولی زیرش یه چیز دیگه بود. بوی یه آدم معمولی.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «چرا اینکارا رو کردی؟»
چند ثانیه سکوت.
تهونگ از بغلم باز شد. نگاهم کرد. چشمهاش عمیق بودن.
تهونگ: «گفتم برات. برای پیدا کردن قاتل مادرم.»
لیلی: «و پیداش کردی؟»
تهونگ سرش رو پایین انداخت.
تهونگ: «آره.»
لیلی: «کی بود؟»
تهونگ: «پدر خودم.»
قلبم یه ضربه محکم زد.
تهونگ: «اون شب... مادرم رو جلوی چشمم کشت. من ۱۸ سالم بود. تو خونهمون. ساعت ۰۳:۰۳. پدرم فکر میکرد من خوابم... ولی بیدار بودم. دیدمش.»
لیلی: «پس چرا...؟»
تهونگ: «چون هیچکس باور نمیکرد. پدرم یه آدم مهم تو شهر بود. هیچکس جرأت نداشت بهش شک کنه. پرونده بسته شد. و من...»
مکث.
تهونگ: «تصمیم گرفتم خودم عدالت رو برقرار کنم.»
لیلی: «با کشتن آدمهای بیگناه؟»
تهونگ: «همهشون بیگناه نبودن. بعضیهاشون... آدمهای بدی بودن. آدمهایی که از زیر قانون در رفته بودن. من فقط... بهشون رسیدگی کردم.»
لیلی: «و اون ۳۰ نفر؟»
تهونگ: «همهشون یه جورایی به پرونده مادرم ربط داشتن. یا پدرمو پوشش دادن، یا شاهد بودن و چیزی نگفتن، یا خودشون دستشون آلوده بود.»
سکوت کردم.
همهچیز داشت تو ذهنم ردیف میشد.
تهونگ: «میدونم درست نبود. میدونم راه اشتباهی رو رفتم. ولی وقتی ۱۸ سالته و میبینی کسی که بهش اعتماد داشتی، مادرتو جلوی چشمت میکشه... دیگه راه درست رو گم میکنی.»
اشک تو چشماش جمع شد.
برای اولین بار.
تهونگ: «و تو... لیلی... تو اولین کسی بودی که منو دید. واقعاً دید. نه به عنوان رئیس بخش جنایی... نه به عنوان یه آدم سرد و بیاحساس... تو منو همونطور که هستم دیدی.»
لیلی: «و تو کای رو کشتی...»
تهونگ: «چون اون میخواست منو ازت بگیره. میخواست تو رو از من دور کنه. من... نتونستم اجازه بدم.»
لیلی: «این درست نیست تهونگ...»
تهونگ: «میدونم. ولی کاری که کردم انجام شد.»
دستش رو گذاشت روی گونهام.
تهونگ: «حالا دیگه فقط تو و من موندیم. و من قول میدم... دیگه هیچوقت به کسی صدمه نزنم. اگه تو بمونی.»
نگاهش رو میخوندم.
راست میگفت.
با همهی جنونش، با همهی قتلهایی که کرده بود... راست میگفت.
لیلی: «تهونگ...»
تهونگ: «هوم؟»
لیلی: «من میمونم. ولی به یه شرط.»
تهونگ: «بگو.»
لیلی: «دیگه هیچکس رو نمیکشی. هیچکس. قول بده.»
تهونگ چند لحظه نگام کرد.
بعد—
تهونگ: «قول میدم.»
دستم رو گرفت. برد سمت لبش. بوسه زد روش.
تهونگ: «به عشق تو... قول میدم.»
و من... با اینکه میدونستم شاید این بزرگترین اشتباه زندگیمه...
توی بغلش رفتم.
و تاریکی شب، برای اولین بار... ترسناک نبود.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
شرط این پارت و اون پارت باید برسه هر موقع رسید خبرم کنید پرنسس ها🎀🌟
شرط :
لایک : ۴۰ تا
کامنت : ۲۱ تا
بازنشر : ۱۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۸۸۴
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط