〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_8
ویو میرا
غذاهای خیابونی همیشه جزو اون چیزایی بودن که بیشتر از هر رستوران گرونقیمتی دوستشون داشتم
ولی خب...
مامانم همیشه یه نظر متفاوتی داشت
به نظر اون دختر خانواده جانگ نباید هرجایی باشه و هرکاری رو انجام بده
مخصوصاً وقتی احتمال داشت کسی منو بشناسه و فرداش عکسش توی اینترنت پخش بشه
برای همین هر بار که هوس غذای خیابونی میکردم مجبور میشدم یواشکی برم
امشب هم با لیا بالاخره موفق شده بودیم
هر دومون لباسهای راحت پوشیده بودیم و با ماسک و کلاه و عینک تقریباً نصف صورتمون رو پوشونده بودیم
روی یکی از صندلیهای یه رستوران کوچیک نشسته بودیم
وقتی غذا رو آوردن سر میز، یه بوی خیلی خوب پیچید
برای اولین بار بعد از چند روز بدون اینکه کسی کاری باهام داشته باشه داشتم از غذام لذت میبردم
لیا لقمه کوچیکی برداشت و همونطور که مشغول خوردن بود نگام کرد
با چشمهایی که خوشحال بودن گفت:
«فکر کنم ارزش این همه مخفیکاری رو داشت»
لبخند زدم و مشغول غذا شدم
آروم گفتم:
«قطعا»
یه لقمه دیگه برداشتم و با رضایت سرمو تکون دادم:
«اصلاً چرا باید از همچین چیز خوشمزه ای محروم بود؟؟»
لیا خندید:
«چون تو جانگ میرایی نه یه آدم معمولی»
چشمامو ریز کردم و با قیافهای که انگار از این جواب خوشم نیومده بود نگاش کردم:
«خیلی ممنون که یادآوری کردی.»
لیا شونهای بالا انداخت و دوباره مشغول خوردن شد
چند دقیقهای همینطور گذشت
من حواسم به غذام بود و حتی برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کرده بودم
تا اینکه...
صدای زنگ گوشیم بلند شد
همین که صفحه رو دیدم قاشقی که دستم بود همونجا متوقف شد
اسم (هشدار) روی صفحه بود
چشمام گرد شد:
«نه...»
همون لحظه لقمهای که توی دهنم بود پرید توی گلوم
سریع دستمو جلوی دهنم گذاشتم و شروع کردم به سرفه کردن
لیا که اول شوکه شده بود بعد از چند ثانیه همزمان هم خندید و هم دستپاچه شروع کرد به زدن پشت کمرم
با نگرانی گفت:
«میرا! آروم... آروم!»
بالاخره بعد از چند ثانیه تونستم غذا رو قورت بدم
لیا هنوز داشت با خنده نگام میکرد:
«جواب بده دیگه»
با عجله گوشی رو برداشتم و جواب دادم
صدای آروم مامان از اون طرف خط اومد
آروم و معمولی پرسید:
«کجایی؟»
یه لحظه مکث کردم
چشمم افتاد به لیا که داشت با خنده نگام میکرد.
با تردید جواب دادم:
«من؟»
مامان با لحن آرومی گفت:
«بله، تو»
لبمو گاز گرفتم و سعی کردم عادی به نظر برسم
«با لیا بیرونم... یکم دور میزنیم.»
چند ثانیه سکوت کرد
بعد گفت:
«زیاد دیر نکن. زود بیا خونه»
اخمام کمی جمع شد:
«چرا؟»
صدای مامان آرومتر شد:
«مهمون داریم»
ابروهام بالا رفت:
«مهمون؟ کی؟»
مامان خیلی ساده جواب داد:
«وقتی برسی میفهمی.»
قبل از اینکه دوباره چیزی بپرسم، ادامه داد:
«فقط زیاد طولش نده»
نفس آرومی کشیدم:
«باشه... زود میام.»
تماس قطع شد
چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موندم
بعد نفس راحتی کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم
بطری نوشیدنیم رو برداشتم و چند جرعه ازش خوردم
لیا که هنوز مشغول خوردن بود با دهنی که پر بود نگام کرد:
«موفق شدی؟»
بطری رو روی میز گذاشتم و یه نگاه بهش انداختم
«موفق شدم. اما اگه بفهمه اینجام، دیگه گیر دادن نیست... بازجویی شروع میشه»
لیا خنده کوتاهی کرد
دوباره مشغول خوردن شدیم
آخرش که تقریبا چیزی توی ظرفهامون نمونده بود هر دوتامون با رضایت به صندلی هامون تکیه دادیم
لیا نفس راحتی کشید:
«عجب کیفی داد»
خنده کوتاهی کردم:
«خیلیی»
کیفم رو برداشتم و از جام بلند شدم:
«ولی اگه مامانم بفهمه، این آخرین غذای خیابونی عمرمه»
لیا سر تکون داد
نگاهش کردم و گفتم:
«بیا بریم قبل از اینکه واقعا دیر بشه»
بعد از حساب کردن از اونجا بیرون اومدیم
لیا رو رسوندم و بعد خودم رفتم خونه
وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
خدمتکار که منو دید جلو اومد
با احترام سرش رو خم کرد:
«خانم جانگ، مهمونا تشریف آوردن.»
فقط سر تکون دادم:
«باشه»
کیفم رو روی شونم انداختم و مستقیم به سمت پلهها رفتم
اصلاً حوصله نداشتم بدونم چه کسی اومده.
فقط میخواستم برم اتاقم لباس عوض کنم و یکم استراحت کنم
پام رو روی پله اول گذاشتم
اما قبل از اینکه قدم بعدی رو بردارم صدای آشنایی از سمت سالن باعث شد مکث کنم
سرم رو برگردوندم
چشمام برای چند ثانیه روی آدمهایی که داخل سالن بودن ثابت موند
ابروهام کمکم بالا رفت:
«نه...»
یه لحظه به پلهها نگاه کردم
بعد دوباره به سالن
زیر لب با ناباوری غر زدم:
«شوخی میکنین دیگه...»
یه نفس عمیق کشیدم.
پام هنوز روی پله بود
چند ثانیه دودل موندم که برم بالا یا برگردم
اما درست وقتی خواستم پامو روی پله بعدی بذارم صدای بابا از پشت سرم بلند شد...
۲ تا ۴. استایل میرا
شرط
۱۲۰ کامنت
۴۰ بازنشر
۵۰ کامنت
قـفـس طـلایـی
part_8
ویو میرا
غذاهای خیابونی همیشه جزو اون چیزایی بودن که بیشتر از هر رستوران گرونقیمتی دوستشون داشتم
ولی خب...
مامانم همیشه یه نظر متفاوتی داشت
به نظر اون دختر خانواده جانگ نباید هرجایی باشه و هرکاری رو انجام بده
مخصوصاً وقتی احتمال داشت کسی منو بشناسه و فرداش عکسش توی اینترنت پخش بشه
برای همین هر بار که هوس غذای خیابونی میکردم مجبور میشدم یواشکی برم
امشب هم با لیا بالاخره موفق شده بودیم
هر دومون لباسهای راحت پوشیده بودیم و با ماسک و کلاه و عینک تقریباً نصف صورتمون رو پوشونده بودیم
روی یکی از صندلیهای یه رستوران کوچیک نشسته بودیم
وقتی غذا رو آوردن سر میز، یه بوی خیلی خوب پیچید
برای اولین بار بعد از چند روز بدون اینکه کسی کاری باهام داشته باشه داشتم از غذام لذت میبردم
لیا لقمه کوچیکی برداشت و همونطور که مشغول خوردن بود نگام کرد
با چشمهایی که خوشحال بودن گفت:
«فکر کنم ارزش این همه مخفیکاری رو داشت»
لبخند زدم و مشغول غذا شدم
آروم گفتم:
«قطعا»
یه لقمه دیگه برداشتم و با رضایت سرمو تکون دادم:
«اصلاً چرا باید از همچین چیز خوشمزه ای محروم بود؟؟»
لیا خندید:
«چون تو جانگ میرایی نه یه آدم معمولی»
چشمامو ریز کردم و با قیافهای که انگار از این جواب خوشم نیومده بود نگاش کردم:
«خیلی ممنون که یادآوری کردی.»
لیا شونهای بالا انداخت و دوباره مشغول خوردن شد
چند دقیقهای همینطور گذشت
من حواسم به غذام بود و حتی برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کرده بودم
تا اینکه...
صدای زنگ گوشیم بلند شد
همین که صفحه رو دیدم قاشقی که دستم بود همونجا متوقف شد
اسم (هشدار) روی صفحه بود
چشمام گرد شد:
«نه...»
همون لحظه لقمهای که توی دهنم بود پرید توی گلوم
سریع دستمو جلوی دهنم گذاشتم و شروع کردم به سرفه کردن
لیا که اول شوکه شده بود بعد از چند ثانیه همزمان هم خندید و هم دستپاچه شروع کرد به زدن پشت کمرم
با نگرانی گفت:
«میرا! آروم... آروم!»
بالاخره بعد از چند ثانیه تونستم غذا رو قورت بدم
لیا هنوز داشت با خنده نگام میکرد:
«جواب بده دیگه»
با عجله گوشی رو برداشتم و جواب دادم
صدای آروم مامان از اون طرف خط اومد
آروم و معمولی پرسید:
«کجایی؟»
یه لحظه مکث کردم
چشمم افتاد به لیا که داشت با خنده نگام میکرد.
با تردید جواب دادم:
«من؟»
مامان با لحن آرومی گفت:
«بله، تو»
لبمو گاز گرفتم و سعی کردم عادی به نظر برسم
«با لیا بیرونم... یکم دور میزنیم.»
چند ثانیه سکوت کرد
بعد گفت:
«زیاد دیر نکن. زود بیا خونه»
اخمام کمی جمع شد:
«چرا؟»
صدای مامان آرومتر شد:
«مهمون داریم»
ابروهام بالا رفت:
«مهمون؟ کی؟»
مامان خیلی ساده جواب داد:
«وقتی برسی میفهمی.»
قبل از اینکه دوباره چیزی بپرسم، ادامه داد:
«فقط زیاد طولش نده»
نفس آرومی کشیدم:
«باشه... زود میام.»
تماس قطع شد
چند ثانیه به صفحه گوشی خیره موندم
بعد نفس راحتی کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم
بطری نوشیدنیم رو برداشتم و چند جرعه ازش خوردم
لیا که هنوز مشغول خوردن بود با دهنی که پر بود نگام کرد:
«موفق شدی؟»
بطری رو روی میز گذاشتم و یه نگاه بهش انداختم
«موفق شدم. اما اگه بفهمه اینجام، دیگه گیر دادن نیست... بازجویی شروع میشه»
لیا خنده کوتاهی کرد
دوباره مشغول خوردن شدیم
آخرش که تقریبا چیزی توی ظرفهامون نمونده بود هر دوتامون با رضایت به صندلی هامون تکیه دادیم
لیا نفس راحتی کشید:
«عجب کیفی داد»
خنده کوتاهی کردم:
«خیلیی»
کیفم رو برداشتم و از جام بلند شدم:
«ولی اگه مامانم بفهمه، این آخرین غذای خیابونی عمرمه»
لیا سر تکون داد
نگاهش کردم و گفتم:
«بیا بریم قبل از اینکه واقعا دیر بشه»
بعد از حساب کردن از اونجا بیرون اومدیم
لیا رو رسوندم و بعد خودم رفتم خونه
وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
خدمتکار که منو دید جلو اومد
با احترام سرش رو خم کرد:
«خانم جانگ، مهمونا تشریف آوردن.»
فقط سر تکون دادم:
«باشه»
کیفم رو روی شونم انداختم و مستقیم به سمت پلهها رفتم
اصلاً حوصله نداشتم بدونم چه کسی اومده.
فقط میخواستم برم اتاقم لباس عوض کنم و یکم استراحت کنم
پام رو روی پله اول گذاشتم
اما قبل از اینکه قدم بعدی رو بردارم صدای آشنایی از سمت سالن باعث شد مکث کنم
سرم رو برگردوندم
چشمام برای چند ثانیه روی آدمهایی که داخل سالن بودن ثابت موند
ابروهام کمکم بالا رفت:
«نه...»
یه لحظه به پلهها نگاه کردم
بعد دوباره به سالن
زیر لب با ناباوری غر زدم:
«شوخی میکنین دیگه...»
یه نفس عمیق کشیدم.
پام هنوز روی پله بود
چند ثانیه دودل موندم که برم بالا یا برگردم
اما درست وقتی خواستم پامو روی پله بعدی بذارم صدای بابا از پشت سرم بلند شد...
۲ تا ۴. استایل میرا
شرط
۱۲۰ کامنت
۴۰ بازنشر
۵۰ کامنت
- ۴۶۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط