{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم یه خواب میدیدم

در مورد یه پسره مابغه تو محله قدیمی یه شهر بزرگ. دبیرستانش نزدیک یه آسایشگاه بود. بعد اونجا یه دختری رو میبینه که در بچگی یه بار که توی مدرسه تئاتر داشته و یه نقش کوچیک رو بازی کرده (نقش جادوگر) دختره اونو دیده و تحسینش کرده. میره پیش دختره و سعی میکنه باهاش حرف بزنه ولی دختره اونو به یاد نداره ، حتی با اینکه دو سه سال تو رابطه بودن. دختره تصلدف کرده بود و کل حافظش رو از دست داده بود. مدیر آسایشگاه به پسره گفت ، ولی پسره تسلیم نشد. تقریبا هر روز میرفت دیدنش و همیشه به یادش بود ، از اون ور دختره یه چیز کوچیک تو ذهن و حافظه بیست و چهار ساعتش داشت : یه جادوگر عجیب غریب و خجالتی...
پسره یه روز دیگه هم به آسایشگاهه سر میزنه ، این دفعه با لباسای یه جادوگر و میبینه دختره اینو یادش میاد. واسه دختره حرف میزنه ، هر روز میره دیدنش و حتی وقتایی که کسی اجازه نمیداد ، دزدکی از دیوار میپرید اون طرف.
دختره همون جادوگره رو همیشه یه خورده یادش می اومده و پسره هم از این موضوع خوشحال بود. ولی یه روز مدیرای آسایشگاه اومدن به پسره گفتن که این کارو نکن که باعث میشه دختره افکار پارانوئیدی داشته باشه و پسره میگه نه ، نمی‌خوام ولش کنم. بعد مدیر گفتش که این دختره اصن تو رو یادش نیست و تو نمیتونی تا آخر عمرت این نقشو بازی کنی.
خلاصه اینکه از اونجا بیرونش میکنن و پسره خیلی غمگین میشه...
یه روز که رفته بود دزدکی دختره رو ببینه ، دید که یه جادوگر دیگه باهاشه و براش نمایش اجرا میکنه و دختره هم خوشحاله...
خلاصه اینکه تهش پسره خودشو تو رودخونه غرق میکنه

پایان.
دیدگاه ها (۲)

جوین شین پلیز

برای تو :

طنز از دکتر جکیل و آقای هاید

معرفی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط