وصیتی نداری
- وصیتی نداری؟
به بدن سردی که از من باقی می ماند دست مکشید تا بیاید و در اغوش بگیرد جسمم را ؛ با تمام وجودش با تمامه انگشتانش با رنگ درختان بلوط چشمانش با موهای برافراشته شده در بادش با جسم سراسر مهر اش و نفس گرمی که بوی دشت پر گلی را میدهد که فقط تپش قلب هایم توانسته گل هایش را ببوسد. آنچه شکست در درون من غرور نبود. آنچه شکست درون من آیینه بود که درون قلبم نقش چهره اش را نمایان میکرد. آیینه که شسکت حال با رخ زیبایش چه کنم که هیچوقت از دروازه های خونین قلبم خارج نخواهد شد؟
خلاصه وصیتم در جملاتی چند می شود :
زمانی که دستانه سرد و مرده ام به دستان گرم و زنده اش برسند . زندگی من دوباره آغاز خواهد شد. و روحم را به خدایی خواهم سپرده که روحم را با تنهایی گره زد تا هرگز خاطره گره موهای یارم از مقابل چشمانم نرود.
-همون همیشگی El
به بدن سردی که از من باقی می ماند دست مکشید تا بیاید و در اغوش بگیرد جسمم را ؛ با تمام وجودش با تمامه انگشتانش با رنگ درختان بلوط چشمانش با موهای برافراشته شده در بادش با جسم سراسر مهر اش و نفس گرمی که بوی دشت پر گلی را میدهد که فقط تپش قلب هایم توانسته گل هایش را ببوسد. آنچه شکست در درون من غرور نبود. آنچه شکست درون من آیینه بود که درون قلبم نقش چهره اش را نمایان میکرد. آیینه که شسکت حال با رخ زیبایش چه کنم که هیچوقت از دروازه های خونین قلبم خارج نخواهد شد؟
خلاصه وصیتم در جملاتی چند می شود :
زمانی که دستانه سرد و مرده ام به دستان گرم و زنده اش برسند . زندگی من دوباره آغاز خواهد شد. و روحم را به خدایی خواهم سپرده که روحم را با تنهایی گره زد تا هرگز خاطره گره موهای یارم از مقابل چشمانم نرود.
-همون همیشگی El
- ۶.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط