𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
p10
جونگکوک از زیر چشم نگاهی به آبنبات قرمز رنگ بین دستان کشیده ی تهیونگ انداخت:« برای همینه که خودت آبیشو برداشتی؟ به نظر میاد ADHD ای چیزی داری! همش مشغول یه کاری ای. شاید آبی هیجان لعنتیتو آروم کنه! »
تهیونگ زیر لب هوفی گفت و برای لحظه ای به نقطه ی دیگر خیره شد. به آرامی مشغول به باز کردن بسته ی آبنبات شد. طوری سریع این کار رو انجام میداد انگار هرروز تکرارش میکرد. با کنار رفتن پلاستیک بسته بندی، آبنبات قرمز یاقوتی و به نسبت درخشانی بیرون آمد.
تهیونگ دستش رو سمت چونه ی جونگکوک برد:« اوهوم.. بیا.. »
چونه ی جونگکوک رو با فشاری که نادیده گرفتنش غیر ممکن بود اما نه آنقدری که فک جونگکوک احساس لغزش کنه گرفته بود. آبنبات رو به آرومی سمت دهان جونگکوک برد.
اما جونگکوک، با لگدی به شکم تهیونگ فاصله اش رو حفظ کرد و باعث شد تهیونگ عقب بکشه و با چرخشی آب نبات رو از دستش گرفت و فقط بسته بندی پلاستیکی رو در دست های تهیونگ باقی گذاشت.
تهیونگ تک خنده ای کرد:« از بازی کردن باهات لذت میبرم، عروسک. اما میدونی اسباب بازی مورد علاقم دقیقا کجا استفاده میشد؟ »
جونگکوک آبنبات قرمز رنگ رو به لپ سمت راستش تکیه داد.
چوب آبنبات رو گرفت و درحالی که دورش رو میمکید گفت:« ماشین اسباب بازی، پیست ماشین سواری. »
تهیونگ چشمکی زد و با دست به جونگکوک اشاره کرد:« بینگو! »
گوشه ی لب تهیونگکمی بالا رفت:« کریسمس ۲۰۱۰، برام یه پیست ماشین سواریِ اسباب بازی گرفتن. قرار بود ۵ تا ماشین داشته باشه، اما بازش کردم.. ۴ ماشین، و یک موتور... و حدس بزن چی کارش کردم؟»
برای لحظه ای مکث کرد و پوزخندی به خاطرات خودش زد.
«نه، ننداختمش دور. باهاش بازی کردم، در حدی که چرخ هاش دیگه توان حرکت نداشت؛ اون موقع از دور خارجش کردم. »
جونگکوک قدمی جلو رفت و ابرویی بالا انداخت. آبنبات رو از دهانش بیرون آورد:« داری میگی من اون موتورم؟» و آبنبات رو دوباره توی دهانش قرار داد. حرارت دهانش، آبنبات رو به سرعت آب میکرد و شیرینی وسوسه کننده ای روی زبون جونگکوک مینشست. شیرینی ای که در اوج تنفر، بهش وابسته میشد.
تهیونگ زبونش رو دور آبنبات چرخوند:« من اینو نگفتم، خودت گفتی. »
این بار، جونگکوک آبنبات رو توی دهانش نگه داشت و گفت:« و تو منتظر بودی که خودم اینو بگم؟ »
تهیونگ با بی خیالی ای که با هیجان کمی پیش در تضاد کامل بود شونه بالا انداخت:« اگر میخوای اینطوری فکر کنی جلوتو نمیگیرم.»
جونگکوک به زمین خیره شد. بعد، در لحظه پوزخندی زد:«ولی میدونی چیه، اگر اون پیست لعنتی رو به من میدادن، اوضاع فاکینگ فرق میکرد. »
تهیونگ دستش رو توی موهاش برد:« اوه، جالب شد. »
جونگکوک بدون کمی فکر، طوری که انگار خاطره ای شیرین از کودکی تعریف میکرد گفت:« اون موتور لعنتی رو برمیداشتم و با نهایت سرعت به هر چهار لاستیکه هر ماشین میکشیدم تا ساییده شن! درست موقع اوج، آروم آروم باعث سقوطشون بشی. و چیزی که باحالش میکنه، اینه که میدونن درحال سقوطن.. این نگرانی، خیلی لذت بخش نیست؟»
p10
جونگکوک از زیر چشم نگاهی به آبنبات قرمز رنگ بین دستان کشیده ی تهیونگ انداخت:« برای همینه که خودت آبیشو برداشتی؟ به نظر میاد ADHD ای چیزی داری! همش مشغول یه کاری ای. شاید آبی هیجان لعنتیتو آروم کنه! »
تهیونگ زیر لب هوفی گفت و برای لحظه ای به نقطه ی دیگر خیره شد. به آرامی مشغول به باز کردن بسته ی آبنبات شد. طوری سریع این کار رو انجام میداد انگار هرروز تکرارش میکرد. با کنار رفتن پلاستیک بسته بندی، آبنبات قرمز یاقوتی و به نسبت درخشانی بیرون آمد.
تهیونگ دستش رو سمت چونه ی جونگکوک برد:« اوهوم.. بیا.. »
چونه ی جونگکوک رو با فشاری که نادیده گرفتنش غیر ممکن بود اما نه آنقدری که فک جونگکوک احساس لغزش کنه گرفته بود. آبنبات رو به آرومی سمت دهان جونگکوک برد.
اما جونگکوک، با لگدی به شکم تهیونگ فاصله اش رو حفظ کرد و باعث شد تهیونگ عقب بکشه و با چرخشی آب نبات رو از دستش گرفت و فقط بسته بندی پلاستیکی رو در دست های تهیونگ باقی گذاشت.
تهیونگ تک خنده ای کرد:« از بازی کردن باهات لذت میبرم، عروسک. اما میدونی اسباب بازی مورد علاقم دقیقا کجا استفاده میشد؟ »
جونگکوک آبنبات قرمز رنگ رو به لپ سمت راستش تکیه داد.
چوب آبنبات رو گرفت و درحالی که دورش رو میمکید گفت:« ماشین اسباب بازی، پیست ماشین سواری. »
تهیونگ چشمکی زد و با دست به جونگکوک اشاره کرد:« بینگو! »
گوشه ی لب تهیونگکمی بالا رفت:« کریسمس ۲۰۱۰، برام یه پیست ماشین سواریِ اسباب بازی گرفتن. قرار بود ۵ تا ماشین داشته باشه، اما بازش کردم.. ۴ ماشین، و یک موتور... و حدس بزن چی کارش کردم؟»
برای لحظه ای مکث کرد و پوزخندی به خاطرات خودش زد.
«نه، ننداختمش دور. باهاش بازی کردم، در حدی که چرخ هاش دیگه توان حرکت نداشت؛ اون موقع از دور خارجش کردم. »
جونگکوک قدمی جلو رفت و ابرویی بالا انداخت. آبنبات رو از دهانش بیرون آورد:« داری میگی من اون موتورم؟» و آبنبات رو دوباره توی دهانش قرار داد. حرارت دهانش، آبنبات رو به سرعت آب میکرد و شیرینی وسوسه کننده ای روی زبون جونگکوک مینشست. شیرینی ای که در اوج تنفر، بهش وابسته میشد.
تهیونگ زبونش رو دور آبنبات چرخوند:« من اینو نگفتم، خودت گفتی. »
این بار، جونگکوک آبنبات رو توی دهانش نگه داشت و گفت:« و تو منتظر بودی که خودم اینو بگم؟ »
تهیونگ با بی خیالی ای که با هیجان کمی پیش در تضاد کامل بود شونه بالا انداخت:« اگر میخوای اینطوری فکر کنی جلوتو نمیگیرم.»
جونگکوک به زمین خیره شد. بعد، در لحظه پوزخندی زد:«ولی میدونی چیه، اگر اون پیست لعنتی رو به من میدادن، اوضاع فاکینگ فرق میکرد. »
تهیونگ دستش رو توی موهاش برد:« اوه، جالب شد. »
جونگکوک بدون کمی فکر، طوری که انگار خاطره ای شیرین از کودکی تعریف میکرد گفت:« اون موتور لعنتی رو برمیداشتم و با نهایت سرعت به هر چهار لاستیکه هر ماشین میکشیدم تا ساییده شن! درست موقع اوج، آروم آروم باعث سقوطشون بشی. و چیزی که باحالش میکنه، اینه که میدونن درحال سقوطن.. این نگرانی، خیلی لذت بخش نیست؟»
- ۱.۸k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط