به گمانم که خدا کرده فراموش مرا

به گمانم که خدا کرده فراموش مرا

به گمانم که خدا کرده فراموش مرا
که رها کرده در این ظلمت خاموش مرا
به کدامین گناه ام سوخته بی بال و پرم
از چه رو با غم دل کرده هم آغوش مرا
مدتی هست که در خود کره ای کور شده م
نه دگر عقل مرا مونده نه هوش مرا
مردم شهر همه زخم زبانم بزنید
بزنیدم که شده نیش شما نوش مرا
بسکه احساس دلم را همه شب دار زدم
نکند عطر تنی بالغ و ومدهوش مرا
دردم این است همان ها که مرا
زخم زدن بعد مرگم. بگذارند سر دوش مرا
گله کمتر بکن ازخلق جهان سنگ صبور
به که گویم که خدا کرده فراموش مرا 😔😔
دیدگاه ها (۵)

علیرضا آذر شاعر تهرانی

همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیش...

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

دلم گرم است چه زیبا خالقی دارمدلم گرم است می دانمکه فردا باز...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو ک...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو ک...

هم مرگ

شعر و صدا: علیرضا آذرلیلی بنشین خاطره ها را رو کن ... لب وا ...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کنلب وا کن و با واژه بزن جادو کنلی...

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط