{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب سرخ سایه ها

پارت 4

جهت یادآوری:

جونگ کوک: _
ا.ت: +

صحنه‌ی سالن مسافرخانه مثل یه کابوس سیاه شده بود. نور چراغ‌های قدیمی و لرزون، سایه‌هایی رو روی دیوار می‌انداخت که انگار داشتن با هم می‌جنگیدن. اون زن که روی زمین افتاده بود، حالا دیگه فقط ناله می‌کرد؛ سایه‌های سیاه مثل دود، دور تا دورش رو گرفته بودن و انگار داشتن ذره ذره وجودش رو میمکیدن.

من از شدت ترس، پاهام سست شده بود و فقط می‌تونستم تماشا کنم. اما وقتی دیدم یکی از اون سایه‌ها، مثل یه مار سیاه، داره به سمت من حرکت می‌کنه، تمام وجودم یخ کرد.

+نمی‌خوام... خواهش می‌کنم...!

درست وقتی اون سایه تاریک نزدیک بود به من برسه، که اون مرد وارد عمل شد. اون نه مثل یه آدم، بلکه مثل یه طوفان حرکت می‌کرد. با یه حرکت دست اون سایه رو به عقب پرت کرد، اما سایه دوباره مثل یه روح، از روی زمین بلند شد.

اون مرد با صدایی که انگار از اعماق یه غار می‌اومد

_از اون فاصله بگیرین، جلوی چشم‌های من، به اون دست درازی نکنید!

که با سرعت به سمت سایه‌ها هجوم برد. من دیدم که اون موجودات سیاه وقتی به اون نزدیک می‌شدن، انگار از یه نیروی نامرئی می‌ترسیدن. اون مرد با دست‌های خالی، اون سایه‌ها رو مثل دود می‌شکافت. اما هر چقدر بیشتر اونا رو از بین می‌برد، انگار اون سایه‌های دیگه از گوشه و کنار سالن، از زیر میزها و از پشت پرده‌ها، بیشتر بیرون می‌اومدن.

در حالی که با صدای لرزان فریاد می‌زدم
+جونگ‌کوک! مراقب باش! اونا دارن زیاد می‌شن!

اون یه لحظه به من نگاه کرد. اون نگاهش، برخلاف همه‌ی اون ترس‌ها، یه جور امنیتِ عجیبی داشت؛ انگار می‌خواست بگه "من هستم، نترس". اما بلافاصله دوباره برگشت به مبارزه. یه سایه بزرگ، خیلی بزرگتر از بقیه، از سقف پایین اومد و مستقیم به سمت جونگ‌کوک حمله کرد.

_ ا.ت! فرار کن! همین الان از اینجا برو بیرون!

+ من تو رو تنها نمیزارم! تو داری برای نجات من می‌جنگی!

که با خشم و درد لب زد:
_ این جنگِ من نیست، این جنگِ بقای توئه! اگه بمونی، هم من، هم تو، هم این شهر نابود می‌شیم!

در همین لحظه، اون سایه‌ی غول‌پیکر، اون رو به عقب پرت کرد و اون با شدت به دیوار برخورد کرد. صدای برخورد بدنش با دیوار، قلب من رو ریخت توی دهنم. اون زن مسافر هم دیگه از هوش رفته بود.

من نمی‌تونستم بی‌خیال بشم. با وجود اینکه تمام بدنم میلرزید، دویدم سمت اون مرد. وقتی بهش رسیدم، دیدم که داره سعی می‌کنه بلند بشه، اما یه لرزش عجیبی توی بدنش بود.

+ حالت خوبه؟ خواهش می‌کنم چیزی بهت نشده باشه!

اون با نفس‌نفس زدن و با چشم‌هایی که حالا از شدت خستگی، قرمزِ کم‌رنگ شده بودن لب زد:

_ گوش کن... ا.ت... اونا... اونا فقط دنبال سایه نیستن... اونا بوی خونت رو حس کردن... بوی خونِ تو...

قبل از اینکه بتونم بپرسم منظورش چیه، یه صدای غرش بلند از اعماق ساختمان شنیده شد و تمام چراغ‌های مسافرخانه با هم خاموش شدن. تاریکی مطلق همه جا رو گرفت. تنها چیزی که من می‌تونستم حس کنم، گرمای نفس‌های سنگین اون مرد بود که درست کنار گوشم می‌زد....

ادامه دارد.......


شرط پارت بعدی:

لایک: 20 تا
بازنشر: 12 تا

تنکیوووو🎀💫
دیدگاه ها (۰)

قلب سرخ سایه ها

قلب سرخ سایه ها

سایه عشق ترسناک پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط