{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# فصل_اول_اولین_زنگ

# فصل_اول_اولین_زنگ

صدای زنگ ساعت برای پنجمین بار در اتاق پیچید.

«سو‌یون! اگه تا یک دقیقه دیگه بیدار نشی، خودت مسئول دیر رسیدنتی!»

صدای مادرش از طبقه پایین آمد.

سو‌یون که هنوز نصفه‌خواب بود، بالش را روی گوشش گذاشت و با صدای گرفته‌ای گفت:
«فقط... پنج دقیقه...»

چند ثانیه بعد، ناگهان چشمش به ساعت افتاد.

«وای... هفت و چهل و پنج دقیقه؟!»

با یک جیغ کوتاه از تخت پایین پرید.

«نه نه نه! روز اول مدرسه‌ست!»

در حالی که یک لنگه جوراب دستش بود و لنگه دیگر را دنبالش می‌گشت، با عجله از اتاق بیرون دوید.

مادرش با خنده گفت:
«رکورد دیر بیدار شدن رو همون روز اول شکستی!»

سو‌یون لقمه نان را از روی میز برداشت.

«مامان، اگه مدیر ازم پرسید چرا دیر کردم، بگو ساعت باهام دشمنی داشت!»

مادرش خندید.
«فقط برو، قبل از اینکه درِ مدرسه رو ببندن!»

سو‌یون با عجله کفش‌هایش را پوشید و از خانه بیرون دوید.

...

چند دقیقه بعد، نفس‌نفس‌زنان وارد حیاط مدرسه شد.

«خدایا... فقط نذار معلم سر کلاس رفته باشه...»

همان لحظه، هنگام دویدن، شانه‌اش به پسری برخورد کرد.

دفترهای هر دو روی زمین پخش شد.

سو‌یون بدون اینکه حتی به صورت پسر نگاه کند، با عجله گفت:
«ببخشید! تقصیر من بود!»

او چند دفتر را برداشت و دوباره شروع به دویدن کرد.

پسر با لبخند نگاهش کرد و آرام گفت:

«انگار امسال قراره سال جالبی باشه...»

برای ادامه فالو کن 💜
دیدگاه ها (۰)

# مقدمه بعضی ها می گویند عشق با یک نگاه شروع می شود.بعضی ها ...

#اولین_زنگ(:تعداد فصل ها:7ژانر داستان:کمدی/درام/عاشقانه نقش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط