{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³


ویو لیلی ___



تهونگ: «کی اونجاست...؟»

صداش سرد بود. خیلی سرد.

نفس تو سینم گیر کرد.

خون از پام میچکید روی زمین. خردهشیشه توی رون پام فرو رفته بود. درد... ولی ترس بیشتر از درد بود.

قدمهای تهونگ...

آروم...

محکم...

نزدیکتر میشد.

هر قدمش مثل یه چکش میکوبید به قلبم.

و من... نمیتونستم حرکت کنم. پام گیر کرده بود. درد شدید بود. و ترس... فلجم کرده بود.

سایهاش افتاد روی سطل اشغال.

نزدیکتر...

نزدیکتر...

و بعد—

ایستاد.

سکوت.

چند ثانیه که انگار قرنها طول کشید.

بعد—

تهونگ: «لیلی...»

صداش نرم شد. ولی اون نرمی... ترسناکتر از فریاد بود.

آروم خم شد. سطل اشغال رو کنار زد.

و منو دید.

نگاهش روی من قفل شد. به خون روی زمین. به پام. به خردهشیشهای که توی رون پام بود.

چند لحظه فقط نگام کرد.

بعد—

تهونگ: «چرا...؟»

لیلی: «م... من...»

نتونستم حرف بزنم. اشکام جاری شده بودن.

تهونگ: «چرا اومدی دنبال من؟»

صداش هنوز آروم بود. ولی تهش... یه چیزی میجوشید.

لیلی: «میخواستم بدونم... کجا میری...»

تهونگ: «و حالا میدونی.»

نگاهش رو به جسدی که روی زمین افتاده بود چرخوند. بعد دوباره به من.

تهونگ: «چقدر دیدی؟»

لیلی: «...همهچی»

سکوت.

تهونگ نفس عمیقی کشید. دستش رو کشید تو موهاش. کلافه به نظر میرسید.

تهونگ: «لیلی... بهت گفتم که دیگه...»

لیلی: «قول دادی!»

حرفش رو قطع کردم. صدایم میلرزید.

لیلی: «قول دادی دیگه کسی رو نمیکشی!»

تهونگ: «این فرق داشت...»

لیلی: «چطور فرق داشت؟! اون مرد داشت التماس میکرد!»

تهونگ: «اون میخواست بره پلیس! میخواست همهچی رو لو بده!»

لیلی: «پس حق با اون بود! تو قاتلی تهونگ! تو آدم میکشی!»

تهونگ یه قدم جلو اومد. من عقب کشیدم—ولی پام دیگه تحمل نداشت. زمین خوردم.

تهونگ سریع خم شد. دستش رو گرفت دور کمرم. بلندم کرد.

تهونگ: «پات... بیا ببرمت ماشین...»

لیلی: «ولم کن!»

تهونگ: «نه!»

صداش بلند شد. برای اولین بار...

تهونگ: «نمیذارم اینجا بمونی! پات خونریزی داره!»

لیلی: «به تو چه؟!»

تهونگ: «به منه! چون تو مال منی!»

کشیدم سمت ماشین. با وجود درد، مقاومت میکردم. ولی تهونگ قویتر بود.

منو گذاشت روی صندلی عقب ماشینش. خودش رفت جلو. استارت زد.

ماشین راه افتاد.

سکوت سنگینی بینمون بود. فقط صدای موتور و نفسهای نامنظم من.


چند دقیقه بعد—


تهونگ: «پاتو بذار بالا... فشار بده بهش... خونریزی زیادش نده...»

لیلی: «تهونگ...»

تهونگ: «چی؟»

لیلی: «تو... واقعاً دیوونه‌ای...»

تهونگ چند لحظه ساکت موند.

تهونگ: «میدونم.»

لیلی: «پس چرا اینکارو میکنی؟»

تهونگ: «چون نمیتونم عادی باشم لیلی... من سعی کردم... واسه تو سعی کردم... ولی نتونستم.»

نگاهش به جاده بود. ولی صداش... شکسته بود.

تهونگ: «اون مرد... یه آدم خطرناک بود. با کارتلهای مواد مخدر در ارتباط بود. کلی آدم رو به کام مرگ فرستاده بود. من فقط... عدالت رو اجرا کردم.»

لیلی: «تو پلیسی تهونگ! وظیفهتو یادت رفته؟!»

تهونگ: «نه... وظیفمو یادم نیست. فقط یادم میاد که مادرم رو جلوی چشمم کشتن و هیچکس کاری نکرد.»

سکوت کردم.

دوباره اون حرف.

همیشه اون حرف.

تهونگ: «میدونم درست نیست. میدونم راه اشتباهی رو رفتم. ولی وقتی ۱۸ ساله هستی و میبینی مادرت جلوی چشمت میمیره و هیچکس به دادت نمیرسه... دیگه درست و غلط برات معنی نداره.»

ماشین رسید به عمارت.

تهونگ پارک کرد. پیاده شد. در عقب رو باز کرد.

خم شد سمت من.




ادامه اش تو کامنتا شرط اینجا هم میگم:





شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسس هام


شرط :



لایک : ۴۱ تا


کامنت : ۲۴ تا


بازنشر : ۱۴ تا

دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۲)

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/sasa...

#نیما_تکیدو

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو لیلی ___نمیدونم چق...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو لیلی ___نگاهم به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط