{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …
اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرت شون میکنی تو آب ؛
اما بعضی وقتها یک سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمی تونی پرت شون کنی
دیدگاه ها (۱۱)

تا حالا کسی بهت گفته «تو نمی‌تونی»؟ شاید اون لحظه ناراحت شدی...

یارا انقدر شیرین و تو دل بروعه که انگار خدا برای ساختنش از م...

سناریو بلولاک وقتی داریم خودکشی میکنیم و میخوایم خودمونو از ...

✲ گاهی یک صدای ساده برای تو ، واقعاً ساده نیست...✍️ : میسوفو...

(توکیو ریونجرز به عنوان دوست پسر )‌☆چیفویو☆‌_کیوت و خجالتی ‌...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

✍اورانیوم ۶۰ درصد رو رقیق سازی کنیم و کنار بگذاریم؟مگر اونها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط