درخواست چند پارتی از چانمین
درخواست چند پارتی از چانمین
۴ پارتی هست
بانوی زیبامون که درخواست داده: @straykids_2018
سونگمین درد داشته و با بنگچان قهر میکنه بعدش بنگچان برای اینکه دوباره خوشحالش کنه میره آشپزی کنه که سونگمین از اون پشت داشته نگاهش میکرد بنگچان متوجه میشه و...
پارت ۱
---
باران آرام روی شیشههای آپارتمان میخورد.
ساعت از ده شب گذشته بود، اما سکوت خانه از هر صدایی سنگینتر بود.
سونگمین روی مبل نشسته بود، پاهایش را بغل کرده و اخم ریزی روی صورتش نشسته بود. از صبح دلدرد شدیدی داشت، اما بنگچان به خاطر تمرینهای فشرده نتوانسته بود زودتر به خانه برگردد.
درِ ورودی باز شد.
«مین... من اومدم.»
صدای گرم بنگچان در خانه پیچید، اما هیچ جوابی نشنید.
وقتی وارد پذیرایی شد، نگاهش روی سونگمین ثابت ماند.
پسر کوچکتر حتی سرش را هم بلند نکرد.
چان آهی کشید و آرام جلو رفت.
«هنوز درد داری؟»
سونگمین بدون اینکه نگاهش کند، کوتاه جواب داد: «لازم نیست نگران باشی.»
همین یک جمله کافی بود تا چان بفهمد او هنوز ناراحت است.
کنارش روی مبل نشست.
«ببخشید... واقعاً نمیتونستم تمرین رو نصفه ول کنم.»
سونگمین با دلخوری لبش را گاز گرفت.
«من از صبح حالم خوب نبود... فقط دلم میخواست کنارم باشی.»
چان لحظهای چیزی نگفت.
حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
فقط دستش را آرام به سمت سونگمین برد، اما سونگمین قبل از اینکه لمسش کند، خودش را عقب کشید.
«قهرم.»
زمزمهی کوتاهش باعث شد چان لبخند تلخی بزند.
«میدونم... و حق داری.»
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
بعد چان ناگهان از جایش بلند شد.
سونگمین با تعجب نگاهش کرد.
«کجا میری؟»
چان گوشهی لبش را بالا داد.
«یه مأموریت خیلی مهم دارم.»
«...؟»
«تا وقتی برنگشتم، حق نداری از جات تکون بخوری.»
بدون اینکه فرصت سؤال دیگری بدهد، مستقیم به سمت آشپزخانه رفت.
سونگمین اخم کرد، اما کنجکاوی اجازه نداد روی مبل بماند.
آرام از جایش بلند شد و بیصدا تا کنار دیوار آشپزخانه رفت.
از پشت چهارچوب، یواشکی نگاهش کرد.
چان آستینهای هودیاش را بالا زده بود و با تمرکز مشغول آماده کردن مواد اولیه بود؛ هر چند ثانیه یکبار هم زیر لب چیزی زمزمه میکرد و خودش را بابت خراب کردن دستور غذا سرزنش میکرد.
سونگمین، با وجود دلخوریاش، نتوانست جلوی لبخند کمرنگی را که روی لبهایش نشست بگیرد.
اما درست همان لحظه...
بنگچان، بدون اینکه برگردد، با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«اگه قراره جاسوسی کنی... حداقل قایم شدن رو بهتر یاد بگیر، مین.»
سونگمین از جا پرید.
چشمهایش گرد شد.
«ت... تو از کِی فهمیدی؟»
چان آرام برگشت، نگاهش مستقیم روی صورت سونگمین نشست و با همان لبخند گرم گفت:
«از همون لحظهای که سایهات روی زمین افتاد...»
و برای اولین بار از صبح، اخمهای سونگمین کمی از هم باز شد و....(ادامه دارد)
#aHyunjin
۴ پارتی هست
بانوی زیبامون که درخواست داده: @straykids_2018
سونگمین درد داشته و با بنگچان قهر میکنه بعدش بنگچان برای اینکه دوباره خوشحالش کنه میره آشپزی کنه که سونگمین از اون پشت داشته نگاهش میکرد بنگچان متوجه میشه و...
پارت ۱
---
باران آرام روی شیشههای آپارتمان میخورد.
ساعت از ده شب گذشته بود، اما سکوت خانه از هر صدایی سنگینتر بود.
سونگمین روی مبل نشسته بود، پاهایش را بغل کرده و اخم ریزی روی صورتش نشسته بود. از صبح دلدرد شدیدی داشت، اما بنگچان به خاطر تمرینهای فشرده نتوانسته بود زودتر به خانه برگردد.
درِ ورودی باز شد.
«مین... من اومدم.»
صدای گرم بنگچان در خانه پیچید، اما هیچ جوابی نشنید.
وقتی وارد پذیرایی شد، نگاهش روی سونگمین ثابت ماند.
پسر کوچکتر حتی سرش را هم بلند نکرد.
چان آهی کشید و آرام جلو رفت.
«هنوز درد داری؟»
سونگمین بدون اینکه نگاهش کند، کوتاه جواب داد: «لازم نیست نگران باشی.»
همین یک جمله کافی بود تا چان بفهمد او هنوز ناراحت است.
کنارش روی مبل نشست.
«ببخشید... واقعاً نمیتونستم تمرین رو نصفه ول کنم.»
سونگمین با دلخوری لبش را گاز گرفت.
«من از صبح حالم خوب نبود... فقط دلم میخواست کنارم باشی.»
چان لحظهای چیزی نگفت.
حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
فقط دستش را آرام به سمت سونگمین برد، اما سونگمین قبل از اینکه لمسش کند، خودش را عقب کشید.
«قهرم.»
زمزمهی کوتاهش باعث شد چان لبخند تلخی بزند.
«میدونم... و حق داری.»
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
بعد چان ناگهان از جایش بلند شد.
سونگمین با تعجب نگاهش کرد.
«کجا میری؟»
چان گوشهی لبش را بالا داد.
«یه مأموریت خیلی مهم دارم.»
«...؟»
«تا وقتی برنگشتم، حق نداری از جات تکون بخوری.»
بدون اینکه فرصت سؤال دیگری بدهد، مستقیم به سمت آشپزخانه رفت.
سونگمین اخم کرد، اما کنجکاوی اجازه نداد روی مبل بماند.
آرام از جایش بلند شد و بیصدا تا کنار دیوار آشپزخانه رفت.
از پشت چهارچوب، یواشکی نگاهش کرد.
چان آستینهای هودیاش را بالا زده بود و با تمرکز مشغول آماده کردن مواد اولیه بود؛ هر چند ثانیه یکبار هم زیر لب چیزی زمزمه میکرد و خودش را بابت خراب کردن دستور غذا سرزنش میکرد.
سونگمین، با وجود دلخوریاش، نتوانست جلوی لبخند کمرنگی را که روی لبهایش نشست بگیرد.
اما درست همان لحظه...
بنگچان، بدون اینکه برگردد، با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«اگه قراره جاسوسی کنی... حداقل قایم شدن رو بهتر یاد بگیر، مین.»
سونگمین از جا پرید.
چشمهایش گرد شد.
«ت... تو از کِی فهمیدی؟»
چان آرام برگشت، نگاهش مستقیم روی صورت سونگمین نشست و با همان لبخند گرم گفت:
«از همون لحظهای که سایهات روی زمین افتاد...»
و برای اولین بار از صبح، اخمهای سونگمین کمی از هم باز شد و....(ادامه دارد)
#aHyunjin
- ۶۲۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط