{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

when the ocean fell in love

when the ocean fell in love
part 6


**«بعضی سقوط‌ها، آغاز سرنوشت‌اند.»**

آب او را بلعید.

اما نه مثل مرگ.
مثل عبور از آستانه‌ای زنده.

صدای رعد خاموش شد.
باد دیگر وجود نداشت.
فقط سکوتی عمیق که در گوش‌هایش می‌پیچید.

بدنش در تاریکی فرو رفت.
لباس سفیدش مثل مهی در اطرافش شناور شد.
موهایش در آب باز شدند.

و بعد—
سقوط متوقف شد.

دستی دور کمرش حلقه شد.

محکم.
قدرتمند.
اما نه خشن.

چشم‌های دیانا باز شد.

نور آبیِ کم‌رنگی در تاریکی شکافت.
و او را دید.

مردی که انگار خودِ دریا شکل گرفته و انسان شده باشد.

چشم‌هایش…
نه فقط آبی.
عمیق.
بی‌انتها.
مثل جایی که نور دیگر تصمیم به بازگشت نمی‌گیرد.

او چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بی‌حرکت.
بی‌کلام.

و در آن نگاه، چیزی لرزید.

نه شناخت کامل.
نه یادآوری.
فقط… آشنایی.

دیانا اولین کسی بود که حرف زد.

«من… دارم غرق می‌شم؟»

صدایش در آب حل نشد.
شفاف بود.
واضح.

چشم‌های مرد کمی تنگ شد.
انگار همین هم برایش عجیب بود.

او آهسته گفت:

> «تو نفس می‌کشی.»

دیانا متوجه شد.
واقعاً نفس می‌کشید.

وحشت در چهره‌اش دوید.
«این ممکن نیست… من نمی‌تونم…»

او کمی نزدیک‌تر شد.
گرمای عجیبی از بدنش در آب پخش شد.

> «الان می‌تونی.»

مکث.

نگاهش از چشمان او به صورتش لغزید.
به موهای شناورش.
به دست‌های لرزانش.

چیزی درونش تکان خورد.
شدید.
ناخواسته.

ابروهایش درهم رفت.
زیر لب، بیشتر برای خودش گفت:

> «چرا…؟»

دیانا شنید.
«چرا چی؟»

او نگاهش را دوباره به چشمانش دوخت.

برای اولین بار، در آن عمق بی‌انتها، تردید دیده می‌شد.

> «چرا حضورت این‌قدر… آشناست.»

قلب دیانا تند زد.

«من تو رو نمی‌شناسم.»

او فوراً جواب نداد.

انگار داشت چیزی را در درون خودش بررسی می‌کرد.
حافظه‌ای که کامل نبود.
حسی که اسم نداشت.

بعد آرام گفت:

> «نه. نمی‌شناسی.»

اما دستش هنوز دور کمر او بود.
رهایش نکرد.

دیانا به تاریکی اطراف نگاه کرد.
«این‌جا کجاست؟»

او لحظه‌ای سکوت کرد.
و بعد، با صدایی آرام گفت:

> «قلمرو من.»

در دوردست، شهر مرجانی **نِریس** کم‌کم نمایان شد.
نورهای سبز و آبی در اعماق می‌درخشیدند.

چشم‌های دیانا گشاد شد.
«این… واقعی نیست.»

لبه‌ی لب‌های مرد کمی حرکت کرد.
نه لبخند کامل.
چیزی نزدیک به آن.

> «عجیب به نظر میاد، می‌دونم.»

موجی آرام از زیرشان عبور کرد.
بدن دیانا کمی لرزید.

او فوراً دست دیگرش را هم دور او حلقه کرد.
حرکتش غریزی بود.
محافظتی.

خودش هم از شدت آن مکث کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای سخت شد.
انگار از خودش عصبانی است.

> «نباید نزدیک می‌شدی.»

«من نیومدم… من فقط—»

> «پریدی.»

چشم‌هایش برای یک لحظه برق زد.
نه خشم.
ترس.

«اگه نمی‌گرفتمت…»

جمله‌اش را تمام نکرد.

دیانا آهسته پرسید:
«تو کی هستی؟»

سکوت.

آب اطرافشان آرام شد.
انگار خود دریا منتظر پاسخ بود.

او مستقیم در چشمانش نگاه کرد.

> «جونگ‌کوک.»

اسمش در آب پیچید.
مثل اینکه خود دریا آن را تکرار کند.

«و تو؟»

«دیانا.»

اسم او روی زبانش مکث کرد.
آرام تکرار کرد:

> «دی…انا.»

چیزی در چهره‌اش گذشت.
نه یادآوری کامل.
نه قطعیت.
فقط دردی قدیمی که نمی‌دانست چرا وجود دارد.

او نگاهش را از او گرفت.
به اعماق تاریک‌تر خیره شد.

> «باید می‌ذاشتمت برگردی.»

دیانا خشک خندید.
«برگردم کجا؟ من الان وسط اقیانوسم.»

او دوباره به او نگاه کرد.
و این‌بار صدایش پایین‌تر بود.

> «به جایی که امن‌تره.»

«و این‌جا امن نیست؟»

چشم‌هایش برای اولین بار تاریک‌تر شد.

> «نه برای تو.»

مکث.

بعد آرام، تقریباً بی‌اختیار:

> «و نه برای من.»

در همان لحظه، موجی عمیق از دور گذشت.
جریان آب تغییر کرد.

چشم‌های جونگ‌کوک تیز شد.

> «اونا فهمیدن.»

«کی؟»

او بدون جواب دادن، دیانا را محکم‌تر در آغوش گرفت.

> «نگاه کن.»

نور نِریس نزدیک‌تر شد.
نگهبانان در دوردست حرکت کردند.

و برای اولین بار، دیانا فهمید—
او نه در آغوش یک مرد،
بلکه در آغوش یک قدرت باستانی است.

جونگ‌کوک آرام، اما جدی گفت:

> «از الان، هر چیزی که اتفاق بیفته…
> تقصیر تو نیست.»

دیانا اخم کرد.
«چی قراره اتفاق بیفته؟»

او مستقیم در چشمانش نگاه کرد.

و این‌بار، بدون تردید گفت:

> «تغییر.»

و اعماق، آن کلمه را پذیرفتند. 🌊

#فیک#جونگ‌کوک#بی تی اس
دیدگاه ها (۰)

when the ocean fell in love part 5 ...

when the ocean fell in love part 4 ...

پرنسس من ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط