My soul
My soul
part 20
هاری: ( وقتی سربازهارو دیدم شوکه شدم، این یونیفرم ها این شمشیر ها و ربان های مخصوص دور غلاف های نیزشون، همه اینها دقیقا مثل یک فیلم بود... جدی جدی من به گذشته برگشتم... باور نکردنیه... حالا هم قراره باهاشون برم پیش شاهزاده اما تنهایی... تو دنیای خودم حداقل داداشم هوسوک بود و هوام داشت اما اینجا فعلا فقط تهیونگ دارم پس بهتر نیست اون رو هم همراه خودم بیارم... اره فکر خیلی خوبیه، به امتحان کردنش می ارزه )
فرمانده میتونم دوستم تهیونگ رو هم با خودم بیارم؟
تهیونگ: ( میتونستم ترس تو چشماش ببینم اخه چرا قبل پرسیدن از خودش این سوال مطرح نکردم... اروم کنار گوشم طوری حرف زد که فقط من بتونم صداشو بشنوم ) هاری داری چیکار میکنی؟
هاری: ( منم به تقلید از خودش اروم حرف زدم ) متاسفم که نظرت قبلش نپرسیدم اما ازت خواهش میکنم باهام بیا من تنهایی میترسم
تهیونگ: ( وقتی التماس و خواهش منو دید، لبخند اطمینان بخشی زد ) حتما جوجه
از ته دلم خوشحال بودم، حداقل اگر به مشکلی بر میخوردم تنها رفیقی که دارم باهام هست و کمکم میکنه برای درست کردن زندگیم به کمک دوستم نیاز داشتم
نگاهی به فرمانده کردم مثل اینکه مشکلی نبود تهیونگ هم با خودم بیاد پس به دنبال سربازها به سمت قصر شاهزاده به راه افتادیم
درشکه ای که من و تهیونگ در ان قرار داشتیم واقعا مجلل بود، حتی اینجا هم بین پولدار و فقیر فرق هست، خندم گرفته بود خدایی راست میگن پول حلال مشکلاته... پس این قدیمیا چی میگن پول چرک کف دسته خب اگر نمیخوایدش بدید به ما... والا ما همون چرکم قبول میکنیم
تهیونگ هم ریز ریز میخندید... اخه خرس کوچولو تو اصلا میدونی من برای چی دارم میخندم اما مهم نیست همین که میتونه شاد باش و از ته دل بخنده برام کافیه
تو دنیای خودمون که هموشون یجورایی مجبور بودن رفتاراشون کنترل شده باش
کنترل صدا، کنترل خنده، کنترل نگاه... چون به قول خودشون ما زیر ذربینیم و الگوی ارمیا باید شایسته رفتار کنیم... طفلکیااا... وقتی بهش فکر میکنم دلم براشون کباب میشه...
ادامه دارد...
part 20
هاری: ( وقتی سربازهارو دیدم شوکه شدم، این یونیفرم ها این شمشیر ها و ربان های مخصوص دور غلاف های نیزشون، همه اینها دقیقا مثل یک فیلم بود... جدی جدی من به گذشته برگشتم... باور نکردنیه... حالا هم قراره باهاشون برم پیش شاهزاده اما تنهایی... تو دنیای خودم حداقل داداشم هوسوک بود و هوام داشت اما اینجا فعلا فقط تهیونگ دارم پس بهتر نیست اون رو هم همراه خودم بیارم... اره فکر خیلی خوبیه، به امتحان کردنش می ارزه )
فرمانده میتونم دوستم تهیونگ رو هم با خودم بیارم؟
تهیونگ: ( میتونستم ترس تو چشماش ببینم اخه چرا قبل پرسیدن از خودش این سوال مطرح نکردم... اروم کنار گوشم طوری حرف زد که فقط من بتونم صداشو بشنوم ) هاری داری چیکار میکنی؟
هاری: ( منم به تقلید از خودش اروم حرف زدم ) متاسفم که نظرت قبلش نپرسیدم اما ازت خواهش میکنم باهام بیا من تنهایی میترسم
تهیونگ: ( وقتی التماس و خواهش منو دید، لبخند اطمینان بخشی زد ) حتما جوجه
از ته دلم خوشحال بودم، حداقل اگر به مشکلی بر میخوردم تنها رفیقی که دارم باهام هست و کمکم میکنه برای درست کردن زندگیم به کمک دوستم نیاز داشتم
نگاهی به فرمانده کردم مثل اینکه مشکلی نبود تهیونگ هم با خودم بیاد پس به دنبال سربازها به سمت قصر شاهزاده به راه افتادیم
درشکه ای که من و تهیونگ در ان قرار داشتیم واقعا مجلل بود، حتی اینجا هم بین پولدار و فقیر فرق هست، خندم گرفته بود خدایی راست میگن پول حلال مشکلاته... پس این قدیمیا چی میگن پول چرک کف دسته خب اگر نمیخوایدش بدید به ما... والا ما همون چرکم قبول میکنیم
تهیونگ هم ریز ریز میخندید... اخه خرس کوچولو تو اصلا میدونی من برای چی دارم میخندم اما مهم نیست همین که میتونه شاد باش و از ته دل بخنده برام کافیه
تو دنیای خودمون که هموشون یجورایی مجبور بودن رفتاراشون کنترل شده باش
کنترل صدا، کنترل خنده، کنترل نگاه... چون به قول خودشون ما زیر ذربینیم و الگوی ارمیا باید شایسته رفتار کنیم... طفلکیااا... وقتی بهش فکر میکنم دلم براشون کباب میشه...
ادامه دارد...
- ۶۸۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط