{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه ی عشق

پارت 1

روستای هانول

نامرا کنار حوض کوچیک حیاط نشسته بود و آستین‌هاش رو تا آرنج بالا زده بود. یکی‌یکی لباس‌ها رو می‌شست و زیر لب یه آهنگ آروم زمزمه می‌کرد.

همون موقع عمه‌اش از خونه اومد بیرون. کیفش رو روی شونه‌ش انداخت و با اخم گفت:

ـ نامرا!

نامرا سریع سرش رو بلند کرد.

ـ بله عمه؟

ـ من دارم می‌رم خونه دوستم. تا برگردم شام حاضر باشه. اگه نباشه خودت می‌دونی.

نامرا لبخند کمرنگی زد.

ـ چشم عمه.

عمه بدون اینکه چیزی بگه از حیاط رفت بیرون.

نامرا دوباره مشغول شستن لباس‌ها شد.

بعد از چند دقیقه، آخرین لباس رو آب کشید و یکی‌یکی روی طناب پهن کرد.

دستاش از آب سرد یخ کرده بود.

یه نگاه به آسمون انداخت و آروم لبخند زد.

ـ امروز هوا قشنگه...

همین که وارد خونه شد، صدای دخترعمه‌ش بلند شد.

ـ نامرااا!

نامرا کفش‌هاشو درآورد.

ـ اومدم.

جلوی در اتاق ایستاد.

ـ چیزی شده، سوهی؟

سوهی که روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیش بازی می‌کرد، حتی سرشم بلند نکرد.

ـ برام میوه بیار.

ـ باشه.

نامرا رفت آشپزخونه، یه بشقاب میوه شست و پوست گرفت و آورد گذاشت جلوی سوهی.

سوهی یه نگاه به بشقاب انداخت و اخماش رفت تو هم.

ـ این چیه؟

نامرا با تعجب گفت:

ـ م... مگه چیزی شده؟

ـ احمقی؟ گفتم میوه بیار، نه اینکه همینجوری بندازیش تو بشقاب.

نامرا سریع بشقاب رو برداشت.

ـ ببخشید... الان قشنگ درستش می‌کنم.

سوهی با بی‌حوصلگی گفت:

ـ نمی‌خواد. برو گم شو بیرون. از دست تو حتی یه کار ساده هم برنمیاد.

نامرا فقط آروم گفت:

ـ باشه...

بعد بدون اینکه جواب دیگه‌ای بده، از اتاق بیرون اومد.

چند ثانیه همون‌جا ایستاد، یه نفس عمیق کشید و لبخند مصنوعی روی لبش آورد.

ـ اشکالی نداره...

بعد رفت سمت آشپزخونه تا شام رو آماده کنه.

چند کیلومتر اون‌طرف‌تر... سئول

تهیونگ آخرین لباسش رو داخل چمدون گذاشت و زیپش رو بست.

لبخند از روی صورتش نمی‌رفت.

تق تق...

ـ داداش، میام تو.

بدون اینکه منتظر جواب بمونه، یون‌آ وارد اتاق شد.

یه نگاهی به چمدون انداخت و خندید.

ـ اوه اوه... یکی انگار خیلی ذوق داره!

تهیونگ خنده‌ش گرفت.

ـ چرا اینو میگی؟

یون‌آ دست به سینه تکیه داد.

ـ چون هر وقت می‌خوای بری روستا، از دو روز قبلش چمدونتو می‌بندی.

تهیونگ شونه بالا انداخت.

ـ خب... دلم برای روستا تنگ میشه.

یون‌آ با شیطنت نزدیکش شد.

ـ مطمئنی دلت برای روستا تنگ میشه... یا برای نامرا؟

تهیونگ چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند آرومی زد.

ـ هر دو...

یون‌آ خندید.

ـ نه داداش... خودمم می‌دونم فقط به خاطر نامرا هر هفته این همه راهو میری.

تهیونگ نگاهش رو از پنجره گرفت و آروم گفت:

ـ اگه یه هفته نبینمش... انگار یه چیزی کم دارم.

یون‌آ آهی کشید.

ـ ولی اون هنوز فکر می‌کنه تو فقط پسرعموشی...

تهیونگ لبخند تلخی زد.

ـ می‌دونم...

ـ پس چرا بهش نمیگی دوستش داری؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

ـ چون... نمی‌خوام ازم دور بشه.

و دوباره نگاهش به چمدون افتاد؛ فقط چند ساعت دیگه تا دیدن نامرا مونده بود.
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:¹¹صبح، ا/ت روی مبل بیدار شد.بدنش از بد...

پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۳۵ ویو راوی نورا بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط