پارت ۱۰ : شکافهای پنهان )
قسمت اول 1️⃣
هری پس از رفتن دراکو روی تخت نشست، اما ذهنش لحظهای آرام نگرفت. هنوز درد زخم پیشانیاش مثل یک تپش داغ زیر پوستش میزد. شمع کنار تخت تا نصف سوخته بود که در اتاق دوباره باز شد
اما این بار، مردی لاغر با ردای تیره و قدمهایی تقریباً بیصدا داخل آمد.
اسنیپ.
چهرهاش آرام بود—بیش از حد آرام—مثل سطح آب سکون یافتهی یک مرداب. اما پشت آن چشمهای سیاه، چیزی میدرخشید که هری نمیتوانست نادیده بگیرد… اضطراب.
اسنیپ بدون مقدمه گفت:
"پاتر، هنوز هم نمیتونی حتی پنج دقیقه آرام بگیری؟"
لحنش سرد بود، همان لحنی که هری سالها از آن متنفر شده بود. اما در انتهای جمله، چیزی شبیه خستگی شنیده میشد.
هری جواب نداد.
اسنیپ نزدیک شد، کیفی چرمی روی میز کنار تخت گذاشت و با همان بیحسی همیشگی شروع به باز کردنش کرد.
"پیشانیت را نشان بده."
هری با تردید عقب رفت.
"نخیر."
اسنیپ لحظهای مکث کرد،و ادامه داد:
"پاتر، اگر فکر میکنی لجبازی تو حتی ذرهای روی من تأثیر دارد—"
"چرا کمکم کردی؟"
هری ناگهان پرسید.
اسنیپ دستش میان کیسهاش متوقف شد.
آن لحظه کوتاه، چیزی در فضا شکست.
هری با بغض ادامه داد:
"چرا نذاشتی بمیرم؟ اگر این… برای همه بهتر بود چی؟"
صدای اسنیپ خشک و تیز شد:
"تو هیچ چیز را نمیفهمی."
هری با خشم گفت:
"پس بهم بگو!"
اسنیپ نگاهش را به هری دوخت—سنگین، مشهود، و برای لحظهای… انسانی.
اما بلافاصله چهرهاش را پنهان کرد و برگشت سمت کیفش.
"این یک بحث بیهوده است."
او شیشهای کوچک بیرون آورد.
"موهایت را کنار بزن."
هری بیحرکت ماند.
اسنیپ نگاه کوتاهی به او کرد.
سرد… اما نه بیتفاوت.
"پاتر، این زخم… بهتر است هر چه سریعتر درمان شود."
هری آرام موهایش را کنار زد. رشتههای سفید زیر نور شمع زبانه کشیدند. برای لحظهای… نگاه اسنیپ لرزید.
هری دید.
اسنیپ آهسته گفت:
"… نباید کار به اینجا میکشد."
"پس چرا شد؟"
صدای هری شکسته، اما قوی بود.
"ولدمورت گفت من میتونم شاگردش بشم. فکر میکنی چرا همچین چیزی میخواد؟ چی توی این زخم هست؟ چی توی من هست؟"
اسنیپ برای ثانیهای گویی داشت تصمیم میگرفت چیزی بگوید—
اما بعد نگاهش سرد شد.
"هیچ. فقط یک پسر بیفکر که هنوز هم نمیفهمد کجا ایستاده. و به دنبال اینه که خودش رو قربانی کنه"
ولی لحنش… همان همیشگی نبود.
هری این را نمی فهمید.
سکوتی سنگین بینشان افتاد.
اسنیپ نزدیک شد و عصبی گفت:
"حرکت نکن. ممکن است بسوزاند."
معجون را ریخت. هری نالهای فروخورده کرد.
اسنیپ هیچ نگفت.
اما دستش، برای لحظهای کوتاه، کمتر لرزید.
...............................................
هری پس از رفتن دراکو روی تخت نشست، اما ذهنش لحظهای آرام نگرفت. هنوز درد زخم پیشانیاش مثل یک تپش داغ زیر پوستش میزد. شمع کنار تخت تا نصف سوخته بود که در اتاق دوباره باز شد
اما این بار، مردی لاغر با ردای تیره و قدمهایی تقریباً بیصدا داخل آمد.
اسنیپ.
چهرهاش آرام بود—بیش از حد آرام—مثل سطح آب سکون یافتهی یک مرداب. اما پشت آن چشمهای سیاه، چیزی میدرخشید که هری نمیتوانست نادیده بگیرد… اضطراب.
اسنیپ بدون مقدمه گفت:
"پاتر، هنوز هم نمیتونی حتی پنج دقیقه آرام بگیری؟"
لحنش سرد بود، همان لحنی که هری سالها از آن متنفر شده بود. اما در انتهای جمله، چیزی شبیه خستگی شنیده میشد.
هری جواب نداد.
اسنیپ نزدیک شد، کیفی چرمی روی میز کنار تخت گذاشت و با همان بیحسی همیشگی شروع به باز کردنش کرد.
"پیشانیت را نشان بده."
هری با تردید عقب رفت.
"نخیر."
اسنیپ لحظهای مکث کرد،و ادامه داد:
"پاتر، اگر فکر میکنی لجبازی تو حتی ذرهای روی من تأثیر دارد—"
"چرا کمکم کردی؟"
هری ناگهان پرسید.
اسنیپ دستش میان کیسهاش متوقف شد.
آن لحظه کوتاه، چیزی در فضا شکست.
هری با بغض ادامه داد:
"چرا نذاشتی بمیرم؟ اگر این… برای همه بهتر بود چی؟"
صدای اسنیپ خشک و تیز شد:
"تو هیچ چیز را نمیفهمی."
هری با خشم گفت:
"پس بهم بگو!"
اسنیپ نگاهش را به هری دوخت—سنگین، مشهود، و برای لحظهای… انسانی.
اما بلافاصله چهرهاش را پنهان کرد و برگشت سمت کیفش.
"این یک بحث بیهوده است."
او شیشهای کوچک بیرون آورد.
"موهایت را کنار بزن."
هری بیحرکت ماند.
اسنیپ نگاه کوتاهی به او کرد.
سرد… اما نه بیتفاوت.
"پاتر، این زخم… بهتر است هر چه سریعتر درمان شود."
هری آرام موهایش را کنار زد. رشتههای سفید زیر نور شمع زبانه کشیدند. برای لحظهای… نگاه اسنیپ لرزید.
هری دید.
اسنیپ آهسته گفت:
"… نباید کار به اینجا میکشد."
"پس چرا شد؟"
صدای هری شکسته، اما قوی بود.
"ولدمورت گفت من میتونم شاگردش بشم. فکر میکنی چرا همچین چیزی میخواد؟ چی توی این زخم هست؟ چی توی من هست؟"
اسنیپ برای ثانیهای گویی داشت تصمیم میگرفت چیزی بگوید—
اما بعد نگاهش سرد شد.
"هیچ. فقط یک پسر بیفکر که هنوز هم نمیفهمد کجا ایستاده. و به دنبال اینه که خودش رو قربانی کنه"
ولی لحنش… همان همیشگی نبود.
هری این را نمی فهمید.
سکوتی سنگین بینشان افتاد.
اسنیپ نزدیک شد و عصبی گفت:
"حرکت نکن. ممکن است بسوزاند."
معجون را ریخت. هری نالهای فروخورده کرد.
اسنیپ هیچ نگفت.
اما دستش، برای لحظهای کوتاه، کمتر لرزید.
...............................................
- ۱۹۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط