{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"هکاته و فریادی که جهان را تغییر داد"

"هکاته و فریادی که جهان را تغییر داد"
روزی که همه‌چیز تغییر کرد،
هیچ نشانه‌ای در آسمان نبود.
پرسفون، دختر دمتر، در دشتی روشن میان گل‌ها می‌خندید؛
خورشید بر موهایش می‌تابید و زمین زیر قدم‌هایش زنده بود.
اما ناگهان—
زمین شکافت.
از دل تاریکی، هادس برخاست.
سایه‌ای سنگین، بی‌صدا و بی‌رحم.
پیش از آن‌که جهان بفهمد چه شده، پرسفون را ربود و به ژرفای تاریکی برد.
فریادی برخاست—کوتاه، شکسته، اما پر از وحشت. و بعد… سکوت.
---
هیچ‌کس چیزی ندید.
هیچ‌کس چیزی نگفت.
جز هکاته.
در جایی میان نور و سایه، او ایستاده بود؛
مشعلش آرام می‌سوخت و چشمانش به تاریکی دوخته شده بود.
او فقط یک چیز داشت:
آن صدا.
---
دمتر، مادر، دیوانه‌وار زمین را زیر پا گذاشت.
دشت‌ها را گشت، کوه‌ها را صدا زد، دریاها را پرسید.
اما جهان خاموش بود.
تا اینکه شبی، در مرز میان امید و فروپاشی،
هکاته از دل تاریکی بیرون آمد.
با صدایی آرام، اما محکم گفت:
«من ندیدم… اما شنیدم.
و گاهی، شنیدن از دیدن واقعی‌تر است.»
---
آن دو به دل شب زدند.
نه راهی بود، نه نشانی.
فقط مشعل هکاته…
و سایه‌هایی که از نورش می‌گریختند.
هر قدم، سنگین‌تر از قبلی.
هر لحظه، نزدیک‌تر به حقیقتی که کسی نمی‌خواست بپذیرد.
تا اینکه رسیدند به جایی که زمین دیگر نفس نمی‌کشید—
مرز جهان زندگان و مردگان.
و آنجا، حقیقت مثل ضربه‌ای سرد فرود آمد:
پرسفون در جهان زیرین است.
---
وقتی درهای تاریکی گشوده شد،
وقتی سرنوشت میان نور و سایه تقسیم شد،
جهان برای همیشه تغییر کرد.
پرسفون بازگشت… اما نه کامل.
هر بار که می‌رود،
دمتر می‌شکند،
زمین سرد می‌شود،
و زندگی عقب می‌نشیند.
و هر بار که برمی‌گردد،
بهار نفس می‌کشد.
---
اما در تمام این میان،
هکاته همان‌جا ماند.
نه گریست،
نه خشم گرفت،
نه قضاوت کرد.
فقط ایستاد…
با مشعلی در دست.
---
می‌گویند اگر شبی،
در تاریکیِ یک انتخاب گم شوی،
اگر در جایی بایستی که هیچ راهی روشن نیست—
نوری لرزان خواهی دید.
نه برای نجاتت.
نه برای راهنمایی مستقیم.
فقط برای اینکه بدانی:
کسی هست که حقیقت را می‌داند…
و تو را در دیدنش تنها نمی‌گذارد.
آن، هکاته است.
دیدگاه ها (۰)

‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ...

او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایت نومیدی به خود...

‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌...

من دیگر متعلق به او هستم

✨ Part ²³ : تقاصِ ابریشمی ✨ «...بهش اعتماد کردم و تو همون کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط