گاهی خستگی در تمام جانم رخنه میکند تا مغز استخوانم می
گاهی خستگی در تمامِ جانم رخنه میکند، تا مغز استخوانم میرود و شیرهی جانم را میخورد. این خستگی از جنس خوابآلودگی نیست، از جنس تهی شدن است؛ از بودن در جهانی که دیگر برای صداقتت کف نمیزند؛ از تکرار نقش هایی که دیگر روحی در آنها نمانده؛ از دوست داشتنِ بی پاسخ، از صبوری های بی ثمر. این خستگی، نه از راه رفتن، که از ایستادنِ طولانیست بر لبههای بودن، بر مرز میان "باید"ها و "نمیتوانم"ها. خستگی، گاهی یعنی هنوز نفس میکشی اما هر نفست باریست که بر دوش میکشی، بی هیچ امیدی به رهایی. جایی که هر تپش، نه نشانهی زندگی، که تکرارِ نفس کشیدنِ بیدلیل است.
- ۲.۵k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط