بعضی موقع ها
دازای و چویا رو تو ذهنم تصور میکنم و یه روز حرفاشون خیلی به نظرم جالب میومد
دازای:چویا
چویا:جانم
دازای:اگه من بخوام به جز من کسی اطرافت نباشه...دوست نداشته باشه....و بهت عشق نورزه تو حاضری هیچ دوستی نداشته باشی؟
چویا:چرا که نه....نزدیک کردن صورتش به دازای ....اونوقت تو هم نباید کسی به جز من داشته باشی هیچ کس!
دازای:بوسیدن دست چویا .....چرا کاری میکنی آدم بیشتر عاشقت شه؟
چویا:ها؟
دازای:تو همیشه چیزی که بهش نیاز دارم رو میگی ......من حاضرم همه رو بخاطرت پس بزنم و کسی به جز تو ...تو زندگیم نباشه
چویا:بوسیدن دازای.....بعضی موقع ها خیلی حرفات تاثیر گذاره مرتیکه ..خندیدن
دازای:چویا
چویا:جانم
دازای:اگه من بخوام به جز من کسی اطرافت نباشه...دوست نداشته باشه....و بهت عشق نورزه تو حاضری هیچ دوستی نداشته باشی؟
چویا:چرا که نه....نزدیک کردن صورتش به دازای ....اونوقت تو هم نباید کسی به جز من داشته باشی هیچ کس!
دازای:بوسیدن دست چویا .....چرا کاری میکنی آدم بیشتر عاشقت شه؟
چویا:ها؟
دازای:تو همیشه چیزی که بهش نیاز دارم رو میگی ......من حاضرم همه رو بخاطرت پس بزنم و کسی به جز تو ...تو زندگیم نباشه
چویا:بوسیدن دازای.....بعضی موقع ها خیلی حرفات تاثیر گذاره مرتیکه ..خندیدن
- ۵.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط