{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹

پارت ۹

صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه دنبال جونگکوک گشت.

خودش هم از این کار تعجب کرد.

«من چرا دارم دنبالش می‌گردم؟»

چند ثانیه بعد جونگکوک رو دید که ته کلاس نشسته بود.

همین که چشمشون به هم افتاد، جونگکوک لبخند کوچیکی زد.

کوک: صبح بخیر.

نیلسو: صبح بخیر.

نیلسو رفت و کنار یونا نشست.

یونا چند لحظه بهش نگاه کرد.

یونا: چرا لبخند می‌زنی؟

نیلسو سریع حالت صورتش رو عوض کرد.

نیلسو: من؟ لبخند می‌زدم؟

یونا: آره!

نیلسو: هیچی، حالم خوبه.

یونا با شک نگاهش کرد.

یونا: خیلی مشکوکی!

نیلسو خندید.

---

چند دقیقه بعد استاد وارد کلاس شد.

در طول کلاس، نیلسو چند بار متوجه شد جونگکوک به سمتش نگاه می‌کنه.

هر بار که نگاهشون به هم می‌افتاد، یکی‌شون سریع نگاهش رو برمی‌گردوند.

تا اینکه استاد یه سؤال از کلاس پرسید.

استاد: کسی می‌تونه جواب بده؟

نیلسو دستش رو بالا برد.

استاد: بله، نیلسو؟

نیلسو جواب داد، اما وسط توضیح دادن یه قسمت رو اشتباه گفت.

قبل از اینکه استاد چیزی بگه، جونگکوک آروم گفت:

کوک: فکر کنم این قسمت رو اشتباه گفتی.

نیلسو برگشت سمتش.

نیلسو: مطمئنی؟

کوک: آره، این قسمت رو یادت رفته.

جونگکوک با اشاره به جزوه‌اش توضیح داد.

نیلسو دوباره جوابش رو اصلاح کرد.

استاد: درسته.

نیلسو نشست و زیر لب گفت:

نیلسو: ممنون.

کوک فقط لبخند زد.

---

بعد از کلاس، چند نفر از بچه‌ها دور جونگکوک جمع شدن و درباره پروژه سؤال می‌پرسیدن.

نیلسو از دور نگاهش می‌کرد.

یکی از دخترهای کلاس کنار جونگکوک ایستاده بود و باهاش صحبت می‌کرد.

نیلسو نمی‌دونست چرا، ولی حس عجیبی پیدا کرد.

نگاهش رو از اون‌ها گرفت.

یونا که کنارش بود، متوجه شد.

یونا: چیزی شده؟

نیلسو: نه.

یونا: مطمئنی؟

نیلسو: آره... فقط یکم خسته‌ام.

اما خودش می‌دونست خسته نیست.

چیزی که اذیتش می‌کرد، نگاه کردن جونگکوک به اون دختر بود.

برای اولین بار بود که این حس رو تجربه می‌کرد.

و همین بیشتر گیجش می‌کرد.

---

چند دقیقه بعد جونگکوک از جمع جدا شد و سمت نیلسو اومد.

کوک: منتظرم بودی؟

نیلسو: نه!

جوابش آن‌قدر سریع بود که خودش هم خجالت کشید.

جونگکوک خندید.

کوک: من که هنوز چیزی نگفتم!

نیلسو: خب... گفتم شاید فکر کنی منتظرت بودم.

کوک: مگه بد بود؟

نیلسو چیزی نگفت.

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

کوک: حالت خوبه؟

نیلسو: آره.

کوک: مطمئنی؟

نیلسو: آره جونگکوک.

کوک لبخند زد.

کوک: پس بیا بریم سلف.

نیلسو: باشه.

در مسیر، چند لحظه سکوت بینشون افتاد.

بعد جونگکوک آروم گفت:

کوک: راستی... اون دختری که دیدی، درباره پروژه ازم سؤال می‌کرد.

نیلسو با تعجب نگاهش کرد.

نیلسو: من که چیزی نپرسیدم!

کوک: می‌دونم.

نیلسو: پس چرا داری توضیح میدی؟

جونگکوک چند لحظه مکث کرد.

کوک: نمی‌دونم...

بعد لبخند کوچیکی زد.

کوک: شاید چون دلم می‌خواست بدونی.

نیلسو ساکت شد.

برای چند ثانیه فقط صدای قدم‌هاشون شنیده می‌شد.

نیلسو به زمین نگاه کرد و لبخند خیلی کوچیکی زد.

حالا هر دو کم‌کم می‌فهمیدند...

این چیزی که بینشان شکل گرفته، دیگر فقط یک دوستی ساده نبود.

اما هنوز هیچ‌کدام آماده نبودند اولین قدم را بردارند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط