رمان قصر رویایی
پارت 17
جواب مامان الکس رو مثل خودش با مهربونی دادم که میخواست یک چیز دیگه بگه
و ادامه داد و با صدای ناراحت کننده گفت
امشب باید رابطه داشته باشید چون فردا صبح میخوان بیان دنبال ملافه
همون لحظه احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه وبعد من دارم داخل یه چیزی کشیده میشم
الکس:
چندبار لیسا رو صدا کردم ولی جواب نداد انگار داخل یه دنیا دیگست و از صورت ناراحتش معلوم بود که نمیخواد این اتفاق بیوفته
من لیسا گرفتم و به سمت تخت بردم و نشستوندمش روی تخت
که یه بار دیگه صداش کردم و جواب داد
و شروع کرد گریه کردن و داد زدن که من نمیخوام من هنوز آماده نیستم
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
جواب مامان الکس رو مثل خودش با مهربونی دادم که میخواست یک چیز دیگه بگه
و ادامه داد و با صدای ناراحت کننده گفت
امشب باید رابطه داشته باشید چون فردا صبح میخوان بیان دنبال ملافه
همون لحظه احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه وبعد من دارم داخل یه چیزی کشیده میشم
الکس:
چندبار لیسا رو صدا کردم ولی جواب نداد انگار داخل یه دنیا دیگست و از صورت ناراحتش معلوم بود که نمیخواد این اتفاق بیوفته
من لیسا گرفتم و به سمت تخت بردم و نشستوندمش روی تخت
که یه بار دیگه صداش کردم و جواب داد
و شروع کرد گریه کردن و داد زدن که من نمیخوام من هنوز آماده نیستم
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
- ۵.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط