اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
پارت " 50 "
" ویو پارک آنجلینا "
صبح زودتر از همه بیدار شده بودم...
از همون لحظهای که چشمامو باز کردم، ذوق جنگل توی سرم بود...
سریع لباس پوشیدم و موهامو بستم و از اتاق اومدم بیرون..
همه کمکم آماده شدن و بعد از صبحونه راه افتادیم سمت جنگل...
هوا فوقالعاده بود...
صدای پرندهها، بوی درختها و اون مه کمرنگی که بین درختا پخش شده بود، باعث شده بود دلم بخواد تا آخر روز فقط راه برم...
همینطور که جلو میرفتیم، من هی از بقیه فاصله میگرفتم...
جیمین چند بار صدام زد:
_ آنجلینا، آرومتر برو..
برگشتم سمتش و با خنده گفتم:
+خب شما خیلی کندین
جونگکوک از پشت سر گفت:
_ خانوم، اینجا پیست دو نیست..
+من که دارم راه میرم..
تهیونگ خندید:
_ اگه راه رفتنته، خدا به داد دویدنت برسه..
براش زبون درآوردم و دوباره جلو افتادم
لارا از پشت سر صدام زد:
_ آنجل، زیاد دور نشو..
دستم رو بالا بردم:
+باشه
ولی چند دقیقه بعد...
باز هم حواسم پرت شد...
یه مسیر باریک بین درختها دیدم که خیلی قشنگ بود..
با ذوق واردش شدم..
وای..
چند قدم جلوتر رفتم و برگشتم تا بقیه رو صدا بزنم اما هیچکس نبود..
چشمامو ریز کردم:
+جیمین؟
جوابی نیومد..
یه قدم عقب رفتم:
+تهیونگ؟
سکوت...
این بار بلندتر صدا زدم:
+جونگکوک؟
بازم هیچ جوابی نیومد..
یه خندهی عصبی کردم:
+خیلی بامزهاین...
چند قدم برگشتم:
+لارا؟جینا؟
صدای باد بین درختها پیچید..
همین قلبم شروع کرد تند زدن..
+جیمین؟
این بار صدام لرزید:
+جیمین کجایی؟
هیچ جوابی نبود..
نگاهم رو دور تا دور جنگل چرخوندم...
همهجا شبیه هم بود..
آروم شروع کردم به برگشتن..
+حتما جلوترن...
هرچقد جلو میرفتم راه غریبه تر بود..
نفسهام تند شده بود:
+جیمین؟
چشمام پر از اشک شد:
+جیمین منو نترسون...
با عجله قدم برداشتم...
یه صدای شکستن شاخه از سمت چپم اومد..
خشکم زد:
+کیه؟
جوابی نیومد...
با عجله سمت صدا رفتم:
+جیمین؟
دویدم...
فقط میخواستم بهشون برسم..
همون لحظه پام به چیزی گیر کرد...
وای..
قبل از اینکه بفهمم چی شده، پای راستم داخل یه تله ی خرس گیر کرد..
صدای تق بلندی توی جنگل پیچید...
جیغ کوتاهی کشیدم..
با صورت روی زمین افتادم..
سرم با شدت به سنگ کنار مسیر خورد...
چند ثانیه همهچیز دور سرم چرخید..
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..
وقتی دستمو پایین آوردم، لکهی قرمز روی انگشتام دیدم...
چشمام گرد شد:
+نه...
نفسهام لرزید..
خواستم پامو بیرون بکشم، اما درد شدیدی توی مچ پام پیچید:
+آخ... جیمین...کوک.. تهیونگ..
اشکام سرازیر شد..
دوباره تلاش کردم خودمو بلند کنم، اما نتونستم..
با صدای بلندتری گریه کردم:
+جیمین..
صدای خودم بین درختها پیچید و دوباره برگشت..
ولی هیچکس جواب نداد...
لبمو لرزوندم و با گریه زمزمه کردم:
+من گم شدم...
درد سرم بیشتر شده بود..
چشمام سنگین شده بود و صدای جنگل انگار هر لحظه دورتر میشد...
سرمو به تنهی درخت تکیه دادم:
+جیمین...
یه قطره اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد:
+زود بیا...
و برای اولین بار از وقتی وارد این جنگل شده بودیم...
واقعا ترسیده بودم...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
🙂↔️پارت بعدی هیجانیه..
پارت " 50 "
" ویو پارک آنجلینا "
صبح زودتر از همه بیدار شده بودم...
از همون لحظهای که چشمامو باز کردم، ذوق جنگل توی سرم بود...
سریع لباس پوشیدم و موهامو بستم و از اتاق اومدم بیرون..
همه کمکم آماده شدن و بعد از صبحونه راه افتادیم سمت جنگل...
هوا فوقالعاده بود...
صدای پرندهها، بوی درختها و اون مه کمرنگی که بین درختا پخش شده بود، باعث شده بود دلم بخواد تا آخر روز فقط راه برم...
همینطور که جلو میرفتیم، من هی از بقیه فاصله میگرفتم...
جیمین چند بار صدام زد:
_ آنجلینا، آرومتر برو..
برگشتم سمتش و با خنده گفتم:
+خب شما خیلی کندین
جونگکوک از پشت سر گفت:
_ خانوم، اینجا پیست دو نیست..
+من که دارم راه میرم..
تهیونگ خندید:
_ اگه راه رفتنته، خدا به داد دویدنت برسه..
براش زبون درآوردم و دوباره جلو افتادم
لارا از پشت سر صدام زد:
_ آنجل، زیاد دور نشو..
دستم رو بالا بردم:
+باشه
ولی چند دقیقه بعد...
باز هم حواسم پرت شد...
یه مسیر باریک بین درختها دیدم که خیلی قشنگ بود..
با ذوق واردش شدم..
وای..
چند قدم جلوتر رفتم و برگشتم تا بقیه رو صدا بزنم اما هیچکس نبود..
چشمامو ریز کردم:
+جیمین؟
جوابی نیومد..
یه قدم عقب رفتم:
+تهیونگ؟
سکوت...
این بار بلندتر صدا زدم:
+جونگکوک؟
بازم هیچ جوابی نیومد..
یه خندهی عصبی کردم:
+خیلی بامزهاین...
چند قدم برگشتم:
+لارا؟جینا؟
صدای باد بین درختها پیچید..
همین قلبم شروع کرد تند زدن..
+جیمین؟
این بار صدام لرزید:
+جیمین کجایی؟
هیچ جوابی نبود..
نگاهم رو دور تا دور جنگل چرخوندم...
همهجا شبیه هم بود..
آروم شروع کردم به برگشتن..
+حتما جلوترن...
هرچقد جلو میرفتم راه غریبه تر بود..
نفسهام تند شده بود:
+جیمین؟
چشمام پر از اشک شد:
+جیمین منو نترسون...
با عجله قدم برداشتم...
یه صدای شکستن شاخه از سمت چپم اومد..
خشکم زد:
+کیه؟
جوابی نیومد...
با عجله سمت صدا رفتم:
+جیمین؟
دویدم...
فقط میخواستم بهشون برسم..
همون لحظه پام به چیزی گیر کرد...
وای..
قبل از اینکه بفهمم چی شده، پای راستم داخل یه تله ی خرس گیر کرد..
صدای تق بلندی توی جنگل پیچید...
جیغ کوتاهی کشیدم..
با صورت روی زمین افتادم..
سرم با شدت به سنگ کنار مسیر خورد...
چند ثانیه همهچیز دور سرم چرخید..
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..
وقتی دستمو پایین آوردم، لکهی قرمز روی انگشتام دیدم...
چشمام گرد شد:
+نه...
نفسهام لرزید..
خواستم پامو بیرون بکشم، اما درد شدیدی توی مچ پام پیچید:
+آخ... جیمین...کوک.. تهیونگ..
اشکام سرازیر شد..
دوباره تلاش کردم خودمو بلند کنم، اما نتونستم..
با صدای بلندتری گریه کردم:
+جیمین..
صدای خودم بین درختها پیچید و دوباره برگشت..
ولی هیچکس جواب نداد...
لبمو لرزوندم و با گریه زمزمه کردم:
+من گم شدم...
درد سرم بیشتر شده بود..
چشمام سنگین شده بود و صدای جنگل انگار هر لحظه دورتر میشد...
سرمو به تنهی درخت تکیه دادم:
+جیمین...
یه قطره اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد:
+زود بیا...
و برای اولین بار از وقتی وارد این جنگل شده بودیم...
واقعا ترسیده بودم...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
🙂↔️پارت بعدی هیجانیه..
- ۵.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط