part
part:1̱
ا.ت:
با آلارم ساعت از خواب شیرینم بلند شدم چشامو مالوندم تا تا از تاری در بیاد امروز یه روز جهنمی بود درسته باید برم مدرسه از روی تختم بلند شدم رفتم دستشویی کارهای لازم رو انجام دادم اومدم بیرون رفتم صبحونه بخورم رفتم روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن داشتم با اشتیاق میخوردم که چشمم به ساعت خورد ای وایییی داره دیرم میشهه با شتاب از روی صندلی بلند شدمو رفتم سراغ لباس مدرسم پوشیدم و یه هودی سیاه روش پوشیدم و رفتم جلوی آینه صورتمو درست کنم البته خیلی هات و جذابما ولی باید درست کنم(اعتماد به سقف)یه چنتا چی مالیدم به صورتم و بلند شدم کیفمو برداشتم با شتاب به سمت مدرسه حمله ور شدم تقریبا همه ی دعوا ها زیر سر خودمه خب دروغ چرا همش داخل دفتر مدیرم دیگه رسیدم با یه لبخند گشاد وارد حیاط مدرسه شدم با صحنه ی روبروم خندمو کم کم از بین بردم اههههه بازم این قلدرا
جینا:عوووو ببین کی اینجاست خانم لی ا.ت
آه جین:واو خشگل کردی به چه مناسبت؟
جیهون:حتما دوباره میخواد به پسرای مدرسه بده(سه تاشون زدن زیر خنده)
ا.ت:دادن که کار هر روز مامانه هر**زته
از زبان ا.ت:
یه سوزش شدیدی روی صورتم حس کردم ایشششش زد توی گوشم لعنتی
ا.ت:یادت باشه تلافی میکنم پسر خوب
جیهون:هه میبینیم هرزه ی کوچولو(روبه آه جین و جینا)بریم بچه ها
اونو دارودستش رفتن کنار لبم برای سیلی که بهم زد پاره شده ایششش لعنتی چرا نزدی توی گوشش خاک تو سرت ا.ت هوففف منم به سمت کلاس حرکت کردم کلاه هودیمو کشیدم روی سرم تا کسی پارگی لبمو نبینه وارد کلاس شدم همه داشتن با بغل دستیشو حرف میزدن رفتم کنار لارا(دوست ا.ت )نشستم
لارا:سلام خوشگله
ا.ت:سلام
لارا:چطوری؟
ا.ت:بد نیستم
لارا:هی کلاهتو درآر
ا.ت:نه همینجوری خوبه
لارا:یاااا (دستشو دراز کرد سمت کلاه ا.ت)
ا.ت:(دست لارا رو کنار زد)گفتم که خوبه(یکم عصبی)
لارا:خب حالا چرا عصبی میشی راستی بچه ها دارن درمورد هفتا پسر جذاب حرف میزنن میگن از جذابیتشون کور میشی وااااای خدا صبر ندارم ببینمشون (خر ذوق)
ا.ت:حتما اوناهم قلدرن(آروم که لارا نشناوه)
لارا:چیزی گفتی؟
ا.ت:نه مگه تو چیزی شنیدی؟
یه دفعه استاد وارد کلاس شد که یهو...
خوشحال میشم حمایت کنید. من رمان داخل تیک تاک هم مینویسم ولی چون نت ها ملی شده اومدم ویسگون اومید وارم خوشتون بیاد پارت بعدی هم به زودی میزارم
#رمان#عاشقانه#مافیایی#بی_تی_اس#شوگا#جین#جیمین#نامجون#تهیونگ#جونگکوک#جیهوپ#دارک#خشن#جذاب#غمگین#تنز
ا.ت:
با آلارم ساعت از خواب شیرینم بلند شدم چشامو مالوندم تا تا از تاری در بیاد امروز یه روز جهنمی بود درسته باید برم مدرسه از روی تختم بلند شدم رفتم دستشویی کارهای لازم رو انجام دادم اومدم بیرون رفتم صبحونه بخورم رفتم روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن داشتم با اشتیاق میخوردم که چشمم به ساعت خورد ای وایییی داره دیرم میشهه با شتاب از روی صندلی بلند شدمو رفتم سراغ لباس مدرسم پوشیدم و یه هودی سیاه روش پوشیدم و رفتم جلوی آینه صورتمو درست کنم البته خیلی هات و جذابما ولی باید درست کنم(اعتماد به سقف)یه چنتا چی مالیدم به صورتم و بلند شدم کیفمو برداشتم با شتاب به سمت مدرسه حمله ور شدم تقریبا همه ی دعوا ها زیر سر خودمه خب دروغ چرا همش داخل دفتر مدیرم دیگه رسیدم با یه لبخند گشاد وارد حیاط مدرسه شدم با صحنه ی روبروم خندمو کم کم از بین بردم اههههه بازم این قلدرا
جینا:عوووو ببین کی اینجاست خانم لی ا.ت
آه جین:واو خشگل کردی به چه مناسبت؟
جیهون:حتما دوباره میخواد به پسرای مدرسه بده(سه تاشون زدن زیر خنده)
ا.ت:دادن که کار هر روز مامانه هر**زته
از زبان ا.ت:
یه سوزش شدیدی روی صورتم حس کردم ایشششش زد توی گوشم لعنتی
ا.ت:یادت باشه تلافی میکنم پسر خوب
جیهون:هه میبینیم هرزه ی کوچولو(روبه آه جین و جینا)بریم بچه ها
اونو دارودستش رفتن کنار لبم برای سیلی که بهم زد پاره شده ایششش لعنتی چرا نزدی توی گوشش خاک تو سرت ا.ت هوففف منم به سمت کلاس حرکت کردم کلاه هودیمو کشیدم روی سرم تا کسی پارگی لبمو نبینه وارد کلاس شدم همه داشتن با بغل دستیشو حرف میزدن رفتم کنار لارا(دوست ا.ت )نشستم
لارا:سلام خوشگله
ا.ت:سلام
لارا:چطوری؟
ا.ت:بد نیستم
لارا:هی کلاهتو درآر
ا.ت:نه همینجوری خوبه
لارا:یاااا (دستشو دراز کرد سمت کلاه ا.ت)
ا.ت:(دست لارا رو کنار زد)گفتم که خوبه(یکم عصبی)
لارا:خب حالا چرا عصبی میشی راستی بچه ها دارن درمورد هفتا پسر جذاب حرف میزنن میگن از جذابیتشون کور میشی وااااای خدا صبر ندارم ببینمشون (خر ذوق)
ا.ت:حتما اوناهم قلدرن(آروم که لارا نشناوه)
لارا:چیزی گفتی؟
ا.ت:نه مگه تو چیزی شنیدی؟
یه دفعه استاد وارد کلاس شد که یهو...
خوشحال میشم حمایت کنید. من رمان داخل تیک تاک هم مینویسم ولی چون نت ها ملی شده اومدم ویسگون اومید وارم خوشتون بیاد پارت بعدی هم به زودی میزارم
#رمان#عاشقانه#مافیایی#بی_تی_اس#شوگا#جین#جیمین#نامجون#تهیونگ#جونگکوک#جیهوپ#دارک#خشن#جذاب#غمگین#تنز
- ۵۴۸
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط