زیاد به افراد دور و برت اعتماد نکن چون اونا می خوان بکشنت جوری ...
𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁴
« زیاد به افراد دور و برت اعتماد نکن چون اونا می خوان بکشنت جوری که من می خوام بکشمت »
با این جمله خودمو از اون دست مردونه نجات دادم
برگشتم سمتش و با ترس بهش زل زدم
... : خانم خوبین ؟
کاترینا : تو کیای ؟ ( ترسیده )
... : عاا من ... راستش کیم بزرگ منو فرستاد تا شمارو تا عمارت برسونم
کاترینا : کارت استخدامی تو نشونم بده ؟
... : بله ؟
کاترینا : دوباره بگم .... کارت استخدامی ... همون کارتی که پدر بزرگ وقتی یه راننده رو استخدام می کنه بهش میده
... : عاا اون .... اون کارت توی ماشینه می خواین اینجا صبر کنین تا براتون بیارم ؟
کاترینا : نه خودمم باهات میام
نزدیکتر اومد و چمدونم رو ازم گرفت
به طرف پارکینگ رفتیم
راننده به طرف داشپورت رفت و کارتشو بهم نشون داد
جلوی من گرفتش
با دقت کارتو نقطه به نقطه خوندم
کاترینا : اسمت سوهو عه ؟
... : بله !
کاترینا : خیلی خب .... یه زحمتی بکش چمدونم رو بزار جعبه ماشین
سوهو : چشم
چمدون رو برداشت و در جعبه ماشین تنظیم کردو اومد برام در ماشینو باز کرد
سوار شدم
ماشین رو روشن کردو حرکت کرد
حین روندن ماشین اصلا استرس نداشت و با آرامش کامل رانندگی می کرد
« زیاد به آدمای دور و برت اعتماد نکن چون اونا می خوان بکشنت جوری که من می خوام بکشمت »
گوشیم رو از کیفم در آوردم دوباره به اون شماره ناشناس زنگ زدم ولی هنوز خاموش بود
چرا می خواد منو بکشه ؟
اصلا چرا آدمای دور و برم می خوان منو بکشن ؟
سوالای توی ذهنم بی نهایت بود
نباید جواب می دادم
لعنتی...
سوهو : خانم خانم
با صداش از افکارم بیرون اومدم
کاترینا : چی شده ؟
سوهو : خانم کاترینا خیلی وقته صداتون می زدم ولی جواب نمی دادین ؟
کاترینا : رسیدیم ؟
سوهو : بله !
از ماشین پیاده شدم
و به طرف در عمارت رفتم
اینجا اصلا تغییر نکرده اصلا !
درو زدم
خبری نشد !
دوباره زدم
یکی درو باز کرد
ادامه دارد...
#قدرت_ازدواج
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁴
« زیاد به افراد دور و برت اعتماد نکن چون اونا می خوان بکشنت جوری که من می خوام بکشمت »
با این جمله خودمو از اون دست مردونه نجات دادم
برگشتم سمتش و با ترس بهش زل زدم
... : خانم خوبین ؟
کاترینا : تو کیای ؟ ( ترسیده )
... : عاا من ... راستش کیم بزرگ منو فرستاد تا شمارو تا عمارت برسونم
کاترینا : کارت استخدامی تو نشونم بده ؟
... : بله ؟
کاترینا : دوباره بگم .... کارت استخدامی ... همون کارتی که پدر بزرگ وقتی یه راننده رو استخدام می کنه بهش میده
... : عاا اون .... اون کارت توی ماشینه می خواین اینجا صبر کنین تا براتون بیارم ؟
کاترینا : نه خودمم باهات میام
نزدیکتر اومد و چمدونم رو ازم گرفت
به طرف پارکینگ رفتیم
راننده به طرف داشپورت رفت و کارتشو بهم نشون داد
جلوی من گرفتش
با دقت کارتو نقطه به نقطه خوندم
کاترینا : اسمت سوهو عه ؟
... : بله !
کاترینا : خیلی خب .... یه زحمتی بکش چمدونم رو بزار جعبه ماشین
سوهو : چشم
چمدون رو برداشت و در جعبه ماشین تنظیم کردو اومد برام در ماشینو باز کرد
سوار شدم
ماشین رو روشن کردو حرکت کرد
حین روندن ماشین اصلا استرس نداشت و با آرامش کامل رانندگی می کرد
« زیاد به آدمای دور و برت اعتماد نکن چون اونا می خوان بکشنت جوری که من می خوام بکشمت »
گوشیم رو از کیفم در آوردم دوباره به اون شماره ناشناس زنگ زدم ولی هنوز خاموش بود
چرا می خواد منو بکشه ؟
اصلا چرا آدمای دور و برم می خوان منو بکشن ؟
سوالای توی ذهنم بی نهایت بود
نباید جواب می دادم
لعنتی...
سوهو : خانم خانم
با صداش از افکارم بیرون اومدم
کاترینا : چی شده ؟
سوهو : خانم کاترینا خیلی وقته صداتون می زدم ولی جواب نمی دادین ؟
کاترینا : رسیدیم ؟
سوهو : بله !
از ماشین پیاده شدم
و به طرف در عمارت رفتم
اینجا اصلا تغییر نکرده اصلا !
درو زدم
خبری نشد !
دوباره زدم
یکی درو باز کرد
ادامه دارد...
#قدرت_ازدواج
- ۲.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط