Again  with a silver necklace

Again , with a silver necklace

در آن سکوت دل فریب در همهمه ی صدای تیک تاک ساعتش غرق شده بود . غرق در صدای تیک تاک ساعت ، یا جهنمی از افکارش ؟
سکوت تلخی در اتاقش آواز می خواند اما نه به تلخی قهوه ی سرد شده ی روی میزش که آن را نصفه همانجا به حال خود رها کرده بود .
دوباره به ساعتش نگاه کرد ... و دوباره در فکر دخترکش غرق شد ، بدون جلیقه نجات !
غافل از اینکه شاید دخترکش هم گوشه ای از ذهن و قلبش را با او سرگرم کرده بود .
روحش لبریز شده بود ... ؛ پر از وجود خرس عسلی اش ، تنها کادوی دوست داشتنی زندگی به دختر ، خرس عسلی قهوه ای اش بود .
شاید دوباره ، بتواند در کافه ای برای یک شات اسپرسو ملاقاتش کند ، شاید !
چندین شب پشت سر هم را با الکل و سیگار ، بدون شامپاین و رز ، با خودش و افکارش و بدون فرشته اش و صدای خنده هایش گذراند .
رسیدند به یکدیگر ؛ جایی که خطوط موازی با هم برخورد کردند یا شاید در جهانی که زن را سرتر می دانند و تبعیض نمی‌خواهند .
دو قلب ، دو دل ، که یکی بیشتر از دیگری تنگ شده ... !
همزمان با دو ساعت مچی که با هم کوک شده بودند ، دو کت مخمل و چرم بر دوششان نشست ؛ یکی آن دانه های سفید رنگی که خیابان ها را پوشانده بود را زیر پا می گذاشت و دیگری در دستان گرم و کوچکش می گرفت .
سرما خیابان ها را خلوت کرده بود ؛ شاید خلوتی برای آن‌ها بود یا سرمایی که با گرمای بعد از دیدارشان از بین خواهد رفت .
کمی بعد ؛ جایی که قلب ها همدیگر را حس کردند ، حس ها به هم رسیدند ، چشم ها یکدیگر را دیدند و بالاخره دوباره جسمشان به هم پینه خورد .
سرمای زمستان ناگهان شکست و دخترک خودش را در بغل خرس عسلی اش گم کرد ، غافل از اینکه خرس عسلی اش مست است ، مستِ عطرِ مویِ فرشته اش ... بدون شامپاین ، بدون رز .
هر دو از شدت خستگیِ روزشان کنار هم روی کاناپه ی چرمِ قهوه ای دراز کشیدند .
پسر سرش را در گردن دختر کوچولویش فرو برد و روی سینه اش گذاشت ، دقیقا جایی که قلبش می تپید ؛ یا نه شاید دقیقا جایی کنار همان گردنبند نقره ای که خرس عسلی برای تولد فرشته اش گرفته بود .
در کنار هم به خواب عمیقی فرو رفتند ، خوابی که هر لحظه عمیق تر می شد ، عمیق و عمیق تر .
و بالاخره دوباره رسیدند ، رسیدند به داد قلب های دورشان ، پس شاید دیگر فردایی نباشد ؛ برای هیچ کدامشان .
یا شاید هم دخترک قرار است با بوی پنکیک آغشته به نوتلا به همراه توت فرنگی که دستپخت پسرش است از خواب عمیق بیدار شود .
کسی چه می داند !

به قلمِ fh.gh
دیدگاه ها (۱)

گاهی باید از همه چیز فاصله بگیری ... از آدم ها ، از شلوغی، ا...

_ چشمان قهوه ای او ؛ 30 ژوئیه 2026در کالبد نگاهت چیزی فراتر ...

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

آرامش همیشه در شلوغیِ حرف‌ها نیست...گاهی در سکوتی پیدا می‌شو...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

☕ عطرِ قهوه، عطرِ توژانر: عاشقانه | کافه‌ای | روزمره | آرام‌...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط