پارت -⁵
پارت -⁵
درِ اصلی عمارت هنوز باز بود.
باران با شدت داخل ورودی میکوبید و سایههای بیرون، یکییکی از پشت پردهی باران مشخص میشدند.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مردی که در را باز کرده بود بردارد، آرام گفت:
— اسمت.
مرد خشک شد.
— رئیس...
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— گفتم اسمت.
مرد چیزی نگفت.
یکی از افراد جونگکوک فوراً اسلحهاش را به سمت او گرفت.
— رئیس، این مرد از افراد قدیمیه...
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— میدونم.
مرد آرام سرش را پایین انداخت.
— من مجبور شدم.
دویون با خونسردی به در نگاه کرد.
— نه. مجبور نبودی.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
دویون ادامه داد:
— تو انتخاب کردی.
ناگهان یکی از سایههای بیرون قدمی جلو آمد.
بعد صدایی از میان باران شنیده شد:
— سه سال منتظر همین لحظه بودیم.
کارین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک متوجه شد.
— کارین، برو داخل.
— نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— این دستور بود.
کارین این بار محکم جواب داد:
— سه ساله همه دارن دربارهی من تصمیم میگیرن. این بار خودم میخوام بدونم چه خبره.
دویون نگاه کوتاهی به او انداخت.
— هنوز هم همونی.
کارین اخم کرد.
— منظورت چیه؟
دویون جواب نداد.
یکی از مردان BLACK THORN وارد عمارت شد.
چند قدم جلو آمد و چیزی را روی میز گذاشت.
یک پروندهی قدیمی.
روی جلد پرونده فقط یک اسم نوشته شده بود:
KIM KARIN
کارین با دیدن اسم خودش خشکش زد.
جونگکوک پرونده را برداشت.
— این پرونده سه سال پیش نابود شده بود.
مرد لبخند زد.
— اشتباه میکنی.
جونگکوک پرونده را باز کرد.
صفحهی اول...
عکس کارین.
صفحهی دوم...
نام پدرش.
صفحهی سوم...
تاریخ حادثهی سه سال قبل.
اما صفحهی بعد چیزی داشت که حتی جونگکوک انتظارش را نداشت.
یک عکس قدیمی.
کارین در کنار مردی ایستاده بود که تا آن لحظه هیچکس او را نمیشناخت.
کارین به عکس خیره شد.
— این... کیه؟
دویون برای اولین بار سکوتش را شکست.
— کسی که BLACK THORN سه ساله دنبالش میگرده.
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— واضح حرف بزن.
دویون نفس عمیقی کشید.
— اون شب، هدف اصلی کارین نبود.
سکوت.
— چی؟
دویون به عکس اشاره کرد.
— هدف، این مرد بود.
کارین با صدایی آرام پرسید:
— پس چرا من؟
دویون نگاهش را مستقیم به او دوخت.
— چون تو تنها کسی بودی که اون شب حقیقت رو دیدی.
چهرهی کارین تغییر کرد.
خاطرات مبهم آن شب دوباره به ذهنش برگشتند.
دود.
باران.
صدای فریاد.
و...
یک درِ نیمهباز.
کارین دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— من چیزی یادم نمیاد...
دویون آرام گفت:
— دقیقاً به همین دلیل هنوز زندهای.
جونگکوک پرونده را بست.
— پس چرا بعد از سه سال برگشتن؟
دویون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون فهمیدن حافظهی کارین داره برمیگرده.
چشمان جونگکوک سردتر شد.
— و اگه برگرده؟
دویون جواب داد:
— اسم کسی رو به یاد میاره که سه ساله همه فکر میکنن مرده.
ناگهان برق عمارت قطع شد.
همهجا در تاریکی فرو رفت.
صدای باران بلندتر به نظر میرسید.
کارین دستش را جلو برد.
— جونگکوک؟
صدای جونگکوک از تاریکی آمد:
— اینجام.
یک صدای ناشناس از انتهای سالن شنیده شد.
— نه، جئون...
مکث.
— این بار من اینجام.
چراغ اضطراری روشن شد.
و روی دیوار روبهرو، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
سه سال پیش، تو فقط شاهد بودی.
امشب، نوبت انتخاب توئه.
کارین به نوشته خیره ماند.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
دویون اما به نقطهای پشت سر کارین نگاه میکرد.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— کارین...
کارین برگشت.
— چی؟
دویون آهسته گفت:
— فکر کنم دیگه وقتشه بدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
مکث کرد.
— چون کسی که تو رو از اون خونه بیرون آورد...
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— جئون جونگکوک نبود.
ادامه دارد...
فیک چطوره؟پارت هایه دیگه بزارم؟🥹💔
درِ اصلی عمارت هنوز باز بود.
باران با شدت داخل ورودی میکوبید و سایههای بیرون، یکییکی از پشت پردهی باران مشخص میشدند.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مردی که در را باز کرده بود بردارد، آرام گفت:
— اسمت.
مرد خشک شد.
— رئیس...
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— گفتم اسمت.
مرد چیزی نگفت.
یکی از افراد جونگکوک فوراً اسلحهاش را به سمت او گرفت.
— رئیس، این مرد از افراد قدیمیه...
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— میدونم.
مرد آرام سرش را پایین انداخت.
— من مجبور شدم.
دویون با خونسردی به در نگاه کرد.
— نه. مجبور نبودی.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
دویون ادامه داد:
— تو انتخاب کردی.
ناگهان یکی از سایههای بیرون قدمی جلو آمد.
بعد صدایی از میان باران شنیده شد:
— سه سال منتظر همین لحظه بودیم.
کارین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک متوجه شد.
— کارین، برو داخل.
— نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— این دستور بود.
کارین این بار محکم جواب داد:
— سه ساله همه دارن دربارهی من تصمیم میگیرن. این بار خودم میخوام بدونم چه خبره.
دویون نگاه کوتاهی به او انداخت.
— هنوز هم همونی.
کارین اخم کرد.
— منظورت چیه؟
دویون جواب نداد.
یکی از مردان BLACK THORN وارد عمارت شد.
چند قدم جلو آمد و چیزی را روی میز گذاشت.
یک پروندهی قدیمی.
روی جلد پرونده فقط یک اسم نوشته شده بود:
KIM KARIN
کارین با دیدن اسم خودش خشکش زد.
جونگکوک پرونده را برداشت.
— این پرونده سه سال پیش نابود شده بود.
مرد لبخند زد.
— اشتباه میکنی.
جونگکوک پرونده را باز کرد.
صفحهی اول...
عکس کارین.
صفحهی دوم...
نام پدرش.
صفحهی سوم...
تاریخ حادثهی سه سال قبل.
اما صفحهی بعد چیزی داشت که حتی جونگکوک انتظارش را نداشت.
یک عکس قدیمی.
کارین در کنار مردی ایستاده بود که تا آن لحظه هیچکس او را نمیشناخت.
کارین به عکس خیره شد.
— این... کیه؟
دویون برای اولین بار سکوتش را شکست.
— کسی که BLACK THORN سه ساله دنبالش میگرده.
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— واضح حرف بزن.
دویون نفس عمیقی کشید.
— اون شب، هدف اصلی کارین نبود.
سکوت.
— چی؟
دویون به عکس اشاره کرد.
— هدف، این مرد بود.
کارین با صدایی آرام پرسید:
— پس چرا من؟
دویون نگاهش را مستقیم به او دوخت.
— چون تو تنها کسی بودی که اون شب حقیقت رو دیدی.
چهرهی کارین تغییر کرد.
خاطرات مبهم آن شب دوباره به ذهنش برگشتند.
دود.
باران.
صدای فریاد.
و...
یک درِ نیمهباز.
کارین دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
— من چیزی یادم نمیاد...
دویون آرام گفت:
— دقیقاً به همین دلیل هنوز زندهای.
جونگکوک پرونده را بست.
— پس چرا بعد از سه سال برگشتن؟
دویون چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون فهمیدن حافظهی کارین داره برمیگرده.
چشمان جونگکوک سردتر شد.
— و اگه برگرده؟
دویون جواب داد:
— اسم کسی رو به یاد میاره که سه ساله همه فکر میکنن مرده.
ناگهان برق عمارت قطع شد.
همهجا در تاریکی فرو رفت.
صدای باران بلندتر به نظر میرسید.
کارین دستش را جلو برد.
— جونگکوک؟
صدای جونگکوک از تاریکی آمد:
— اینجام.
یک صدای ناشناس از انتهای سالن شنیده شد.
— نه، جئون...
مکث.
— این بار من اینجام.
چراغ اضطراری روشن شد.
و روی دیوار روبهرو، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
سه سال پیش، تو فقط شاهد بودی.
امشب، نوبت انتخاب توئه.
کارین به نوشته خیره ماند.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
دویون اما به نقطهای پشت سر کارین نگاه میکرد.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— کارین...
کارین برگشت.
— چی؟
دویون آهسته گفت:
— فکر کنم دیگه وقتشه بدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
مکث کرد.
— چون کسی که تو رو از اون خونه بیرون آورد...
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— جئون جونگکوک نبود.
ادامه دارد...
فیک چطوره؟پارت هایه دیگه بزارم؟🥹💔
- ۲۶۴
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط