بچها روانی شدم.
شدت علاقه من به یه پسر دبستانی:
کسی راجب ایزاوا مامورو پرسید؟ اون دلیل زندگیه! چیزیه که من وجود دارم. اون سرشار از عشقه و قلبم برای اون میتپه...
ببین اصلا از کجا شروع کنم؟ از اون لحظهای که ایزاوا مامورو با اون مدل موی کاملا بادخور و اون نگاه «من الان توپ رو میگیرم، شاید هم نگیرم، ولی مهم اینه که تلاش میکنم» وارد زمین شد، دنیا به قبل و بعد تقسیم شد.
فوتبال؟ از اون روز برا من شد ایزاوال بالی. زمین چمن؟ شد صحنهی فشنشوی دویدنهای فلسفی مامورو. توپ؟ فقط یه بهانهست که ایزاوا بدوه و من زندگی کنم.
تو هیچجا پیدا نمیکنی کسی با این همه جدیت، این همه اخلاص، این همه نیمسانتیمتر تا گل خوردن.
ایزاوا مامورو مثل اینترنت دقیقه-نودی سر امتحان میمونه:
ممکنه دیر وصل شه، ممکنه هی قطع و وصل شه، ولی وقتی کار کنه، شاهکار میکنه! وقتی میدوعه، باد باهاش مسابقه میذاره.
وقتی تکل میزنه، زمین چمن احساساتش جریحهدار میشه.
وقتی داد میزنه «بچههاااااااا!» ما از اونطرف تلویزیون جواب میدیم «چشم پدر!»
اصلا یه کاری کرده که من اگر توپ پلاستیکی دم در هم ببینم، قلبم تندتر بزنه و بگم «مامورو اینجاست؟» 😹
این آدم اونقدر کاراکتر دوستداشتنیه که حتی وقتی اشتباه میکنه هم آدم دلش میخواد تشویقش کنه.
مثلا طرف گل به خودی زده، مربی حرص میخوره، بازیکنای دیگه دستاشونو میزنن تو سرشون، من اون وسط میگم:
«بذار نفس بکشه، اون ماموروعه، طرحش اینه، سبکشه!»
اگه روزی رباتها دنیا رو بگیرن، ایزاوا تنها کسیه که میتونه با یه پاس اشتباهی باعث شه رباتها ریست شن.
اگه زلزله بیاد، مامورو یه تنه با «روحیه تیمی» نگهش میداره.
اگه بگن دنیا تا پنج دقیقه دیگه تموم میشه، من میگم «صبر کن مامورو هنوز گرم نکرده.»
و مهمتر از همه اینه که
اگه عشق یه شکل انسانی داشت، احتمالاً میدوید، میافتاد، بلند میشد، خاک میگرفت، دوباره میدوید... و اسمش ایزاوا مامورو بود 😹🔥
چون واقعا عشق فقط اون نیست که گل بزنه؛ گاهی عشق، همون کسیه که برای گل نخوردن جون میکنه و باز گل میخورید ولی بازم دوسش دارید.
(بچها نویوکو ادیت رو اورد دست بوسشم)
کسی راجب ایزاوا مامورو پرسید؟ اون دلیل زندگیه! چیزیه که من وجود دارم. اون سرشار از عشقه و قلبم برای اون میتپه...
ببین اصلا از کجا شروع کنم؟ از اون لحظهای که ایزاوا مامورو با اون مدل موی کاملا بادخور و اون نگاه «من الان توپ رو میگیرم، شاید هم نگیرم، ولی مهم اینه که تلاش میکنم» وارد زمین شد، دنیا به قبل و بعد تقسیم شد.
فوتبال؟ از اون روز برا من شد ایزاوال بالی. زمین چمن؟ شد صحنهی فشنشوی دویدنهای فلسفی مامورو. توپ؟ فقط یه بهانهست که ایزاوا بدوه و من زندگی کنم.
تو هیچجا پیدا نمیکنی کسی با این همه جدیت، این همه اخلاص، این همه نیمسانتیمتر تا گل خوردن.
ایزاوا مامورو مثل اینترنت دقیقه-نودی سر امتحان میمونه:
ممکنه دیر وصل شه، ممکنه هی قطع و وصل شه، ولی وقتی کار کنه، شاهکار میکنه! وقتی میدوعه، باد باهاش مسابقه میذاره.
وقتی تکل میزنه، زمین چمن احساساتش جریحهدار میشه.
وقتی داد میزنه «بچههاااااااا!» ما از اونطرف تلویزیون جواب میدیم «چشم پدر!»
اصلا یه کاری کرده که من اگر توپ پلاستیکی دم در هم ببینم، قلبم تندتر بزنه و بگم «مامورو اینجاست؟» 😹
این آدم اونقدر کاراکتر دوستداشتنیه که حتی وقتی اشتباه میکنه هم آدم دلش میخواد تشویقش کنه.
مثلا طرف گل به خودی زده، مربی حرص میخوره، بازیکنای دیگه دستاشونو میزنن تو سرشون، من اون وسط میگم:
«بذار نفس بکشه، اون ماموروعه، طرحش اینه، سبکشه!»
اگه روزی رباتها دنیا رو بگیرن، ایزاوا تنها کسیه که میتونه با یه پاس اشتباهی باعث شه رباتها ریست شن.
اگه زلزله بیاد، مامورو یه تنه با «روحیه تیمی» نگهش میداره.
اگه بگن دنیا تا پنج دقیقه دیگه تموم میشه، من میگم «صبر کن مامورو هنوز گرم نکرده.»
و مهمتر از همه اینه که
اگه عشق یه شکل انسانی داشت، احتمالاً میدوید، میافتاد، بلند میشد، خاک میگرفت، دوباره میدوید... و اسمش ایزاوا مامورو بود 😹🔥
چون واقعا عشق فقط اون نیست که گل بزنه؛ گاهی عشق، همون کسیه که برای گل نخوردن جون میکنه و باز گل میخورید ولی بازم دوسش دارید.
(بچها نویوکو ادیت رو اورد دست بوسشم)
- ۱.۶k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط