عاشق شدم..
عاشق شدم..
عاشق تویی که وعدهی دیدارت را هردم تمدید میکنم..
میدانی، دگر چشمانم حرفایم را باور ندارند
انگار آنها امیدی به دیدارِ تو ندارند.
جواب تنم را چه بدهم؟
بند بند تنم تورا فریاد میزند..
آشوب درونم را دیدهای؟
از دعوای عقل و قلبم خستهام؛
میگوید هرگز بهم نمیرسیم..
حال درست است تا پا به مکان تو میزارم محو میشوی و چیزی از خود باقی نمیگذاری..
درست است ما تضاد هم هستیم.. اما او که تعریف عشق را نمیداند.
بگذار اینگونه بگویم:"ما مانند تاریکی هستیم
که نور را میبیند؛"
البته گاه دلم میخواهد که این تشبیه، فقط یک مثال بود!!
عاشق تویی که وعدهی دیدارت را هردم تمدید میکنم..
میدانی، دگر چشمانم حرفایم را باور ندارند
انگار آنها امیدی به دیدارِ تو ندارند.
جواب تنم را چه بدهم؟
بند بند تنم تورا فریاد میزند..
آشوب درونم را دیدهای؟
از دعوای عقل و قلبم خستهام؛
میگوید هرگز بهم نمیرسیم..
حال درست است تا پا به مکان تو میزارم محو میشوی و چیزی از خود باقی نمیگذاری..
درست است ما تضاد هم هستیم.. اما او که تعریف عشق را نمیداند.
بگذار اینگونه بگویم:"ما مانند تاریکی هستیم
که نور را میبیند؛"
البته گاه دلم میخواهد که این تشبیه، فقط یک مثال بود!!
- ۷.۹k
- ۱۶ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط