⁰⁰ : ⁰⁰
⁰⁰ : ⁰⁰
.
.
گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبوهی از احساسات معلق است،
میخواهم پاسخی بر زبان آورم، حرفی زنم، لبخندی بر لب بیاورم، شاید حتی اشکها را روانهی گونههایم کنم، اما در پوچی نا آشنایی به سر میبرم،
میدانم که در گذشته همچون تجربیاتی را کم زیر زبانم مزه نکردهام، اما اینبار این طعم مسحور کنندهای که در زیر زبانم چشیدهام احساس دیگری در من ایجاد کرده است، نمیدانم باید آن را تف کنم یا قورت دهم، شاید هم باید به طعم دلنشینش غبطه خورده و هرچه هست و نیست را به فراموشی بسپارم.
میدانم که این طعم دلنشین زهریست که در آخر مرا از پا در میآورد، اما میدانی عزیزکم؟ من که خود به سوی ویرانگی قدم برمیدارم، محروم کردن ذرهای دلخوشی از خود دیگر چه صیغهایست؟ اگر نوشیدن این زهر موجب دویدن به سوی آواره شدن باشد، با شوق بیشتری آن را سر میکشم.
یاد دارم بارها در زیر سیاهی آسمان در پیشگاه ماه سوگند یاد کردهام که این تنهایی دلنشین را به جز او با کسی شریک نشوم، اما این روزها، ماهی که به همراهیِ گیلاسی شبهایم را در کنارش سر کردهام چشمان تیلهای سر مست کنندهای بود که خود هیچ خبر نداشت.
نمیدانم حتی گویا بودن این سخنان بر من حلال است یا خیر، اما خوب میدانم که سکوت بر من از هر امری حرام تر است.
روزها پیش ذره ذره این زهر را در زیر زبانم مزه کردهام و از دردی که بر من برآورد کرد خرسند ماندم، حال شاید باید به همین کوته سرخوشیها بسنده کرد و به نوشیدن کل جام طمع نکرد، نمیدانم سرمستی همنشینی با ماه سیه رنگ را باید با دلنشینی تنهایی ماه آسمانم معاوضه کنم یا نه،
اما خوب میدانم که از پسش برنخواهم آمد، من آدم دوام آوردَن نیستم، دستی نیست که بتواند مرا نگه دارد؛
در آخر این قصه، این بلاتکلیفی چیزی نیست که دلم بخواهد در ازای سر مستیهای شبانه به ارمغان ببرم، پس در سکوت نشسته و حرام را به جان میخرم تا جرعههای تلخ و دلنشین زهری که مرا از پا درمیآورد را از دست ندهم.
.
.
گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبوهی از احساسات معلق است،
میخواهم پاسخی بر زبان آورم، حرفی زنم، لبخندی بر لب بیاورم، شاید حتی اشکها را روانهی گونههایم کنم، اما در پوچی نا آشنایی به سر میبرم،
میدانم که در گذشته همچون تجربیاتی را کم زیر زبانم مزه نکردهام، اما اینبار این طعم مسحور کنندهای که در زیر زبانم چشیدهام احساس دیگری در من ایجاد کرده است، نمیدانم باید آن را تف کنم یا قورت دهم، شاید هم باید به طعم دلنشینش غبطه خورده و هرچه هست و نیست را به فراموشی بسپارم.
میدانم که این طعم دلنشین زهریست که در آخر مرا از پا در میآورد، اما میدانی عزیزکم؟ من که خود به سوی ویرانگی قدم برمیدارم، محروم کردن ذرهای دلخوشی از خود دیگر چه صیغهایست؟ اگر نوشیدن این زهر موجب دویدن به سوی آواره شدن باشد، با شوق بیشتری آن را سر میکشم.
یاد دارم بارها در زیر سیاهی آسمان در پیشگاه ماه سوگند یاد کردهام که این تنهایی دلنشین را به جز او با کسی شریک نشوم، اما این روزها، ماهی که به همراهیِ گیلاسی شبهایم را در کنارش سر کردهام چشمان تیلهای سر مست کنندهای بود که خود هیچ خبر نداشت.
نمیدانم حتی گویا بودن این سخنان بر من حلال است یا خیر، اما خوب میدانم که سکوت بر من از هر امری حرام تر است.
روزها پیش ذره ذره این زهر را در زیر زبانم مزه کردهام و از دردی که بر من برآورد کرد خرسند ماندم، حال شاید باید به همین کوته سرخوشیها بسنده کرد و به نوشیدن کل جام طمع نکرد، نمیدانم سرمستی همنشینی با ماه سیه رنگ را باید با دلنشینی تنهایی ماه آسمانم معاوضه کنم یا نه،
اما خوب میدانم که از پسش برنخواهم آمد، من آدم دوام آوردَن نیستم، دستی نیست که بتواند مرا نگه دارد؛
در آخر این قصه، این بلاتکلیفی چیزی نیست که دلم بخواهد در ازای سر مستیهای شبانه به ارمغان ببرم، پس در سکوت نشسته و حرام را به جان میخرم تا جرعههای تلخ و دلنشین زهری که مرا از پا درمیآورد را از دست ندهم.
- ۲۰۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط