من مدتهاست دیگر از چیزی شکایت نمیکنم .
من مدتهاست دیگر از چیزی شکایت نمیکنم .
شاید چون برای شکایت کردن باید هنوز جایی در آدم باقی مانده باشد که انتظار داشته باشد کسی گوش بدهد ، من اما سالهاست بیشتر چیزها را در سکوت خودم تمام کردهام ؛ آدمها را ، حرفها را ، دلخوریها را ، حتی بعضی آرزوها را . نه با یک تصمیم ناگهانی ؛ با همان روش آرام و بیرحمی که آدم یک روز متوجه میشود دیگر به کسی فکر نمیکند که زمانی تمام فکرش بوده است . گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ؛ برای آن نسخهای از من که هنوز برای بعضی چیزها ذوق داشت و از اینکه چیزی را دوست داشته باشد نمیترسید ، حالا اگر چیزی را دوست داشته باشم ، پیش از آنکه به آن نزدیک شوم ، به پایانش فکر میکنم .
نه از بدبینی ؛ از تجربه .
آدم بعد از مدتی یاد میگیرد بعضی چیزها را زودتر از موعد از دست بدهد ، تا وقتی واقعاً از دست رفتند ، غافلگیر نشود . شاید به همین دلیل است که وقتی کسی از زندگیام میرود ، بیشتر از آنکه دلم برای خودش تنگ شود ، به این فکر میکنم که چرا یک بار دیگر اجازه دادم چیزی برایم مهم شود . این روزها حتی تنهایی هم برایم چیز عجیبی نیست . تنهایی ، وقتی طولانی شود دیگر شبیه نبودنِ آدمها نیست ؛ شبیه حضور همیشگیِ خودت میشود .
و من مدت زیادیست با خودم زندگی کردهام .
آنقدر زیاد که گاهی آرزو میکنم کاش میشد برای چند ساعت از ذهن خودم بیرون بروم و از دور ، آدمی را ببینم که این همه سال درونش زندگی کردهام . شاید آنوقت میفهمیدم چرا اینقدر سخت از چیزهایی میگذرد که دیگران بهسادگی فراموششان میکنند اما شاید هم هیچ جوابی وجود نداشته باشد . شاید بعضی آدمها فقط اینطورند ؛ بیش از اندازه میبینند ، بیش از اندازه فکر میکنند و در نهایت مجبور میشوند با چیزهایی کنار بیایند که ایکاش هیچوقت اینقدر خوب نفهمیده بودند . من دیگر منتظر اتفاق خاصی نیستم . اگر چیزی بیاید ؛ میپذیرمش ، اگر نرود ؛ میمانم . اگر برود ؛ باز هم زندگی میکنم .
نه از سر شجاعت ؛ فقط چون ظاهراً آدم میتواند حتی وقتی دیگر دلیل مشخصی برای ادامه ندارد ، باز هم روز بعد چشمهایش را باز کند و شاید این تنها چیزی باشد که هنوز برایم عجیب است ؛
اینکه با تمام چیزهایی که درونم از دست دادهام ؛ هنوز خودم را کاملاً از دست ندادهام .
شاید چون برای شکایت کردن باید هنوز جایی در آدم باقی مانده باشد که انتظار داشته باشد کسی گوش بدهد ، من اما سالهاست بیشتر چیزها را در سکوت خودم تمام کردهام ؛ آدمها را ، حرفها را ، دلخوریها را ، حتی بعضی آرزوها را . نه با یک تصمیم ناگهانی ؛ با همان روش آرام و بیرحمی که آدم یک روز متوجه میشود دیگر به کسی فکر نمیکند که زمانی تمام فکرش بوده است . گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ؛ برای آن نسخهای از من که هنوز برای بعضی چیزها ذوق داشت و از اینکه چیزی را دوست داشته باشد نمیترسید ، حالا اگر چیزی را دوست داشته باشم ، پیش از آنکه به آن نزدیک شوم ، به پایانش فکر میکنم .
نه از بدبینی ؛ از تجربه .
آدم بعد از مدتی یاد میگیرد بعضی چیزها را زودتر از موعد از دست بدهد ، تا وقتی واقعاً از دست رفتند ، غافلگیر نشود . شاید به همین دلیل است که وقتی کسی از زندگیام میرود ، بیشتر از آنکه دلم برای خودش تنگ شود ، به این فکر میکنم که چرا یک بار دیگر اجازه دادم چیزی برایم مهم شود . این روزها حتی تنهایی هم برایم چیز عجیبی نیست . تنهایی ، وقتی طولانی شود دیگر شبیه نبودنِ آدمها نیست ؛ شبیه حضور همیشگیِ خودت میشود .
و من مدت زیادیست با خودم زندگی کردهام .
آنقدر زیاد که گاهی آرزو میکنم کاش میشد برای چند ساعت از ذهن خودم بیرون بروم و از دور ، آدمی را ببینم که این همه سال درونش زندگی کردهام . شاید آنوقت میفهمیدم چرا اینقدر سخت از چیزهایی میگذرد که دیگران بهسادگی فراموششان میکنند اما شاید هم هیچ جوابی وجود نداشته باشد . شاید بعضی آدمها فقط اینطورند ؛ بیش از اندازه میبینند ، بیش از اندازه فکر میکنند و در نهایت مجبور میشوند با چیزهایی کنار بیایند که ایکاش هیچوقت اینقدر خوب نفهمیده بودند . من دیگر منتظر اتفاق خاصی نیستم . اگر چیزی بیاید ؛ میپذیرمش ، اگر نرود ؛ میمانم . اگر برود ؛ باز هم زندگی میکنم .
نه از سر شجاعت ؛ فقط چون ظاهراً آدم میتواند حتی وقتی دیگر دلیل مشخصی برای ادامه ندارد ، باز هم روز بعد چشمهایش را باز کند و شاید این تنها چیزی باشد که هنوز برایم عجیب است ؛
اینکه با تمام چیزهایی که درونم از دست دادهام ؛ هنوز خودم را کاملاً از دست ندادهام .
- ۲.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط