تک پارتی از تام ریدل [بوی مرگ و بوسه]
چراغهای خوابگاه اسلایدرین خاموش شده بودن و فقط نور سبز کمرنگی که از دریاچه رد میشد روی دیوار سنگی اتاق میلغزید،دستات میلرزیدن و سعی میکردی دکمههای شنلت رو ببندی ولی صدای بسته شدن در باعث شد خشکت بزنه،
نیازی نبود برگردی.
بوی تلخ عطرش، صدای قدمهای آرومش، سکوت سنگینش… همهش فریاد میزدن که تام ریدل پشت سرته...
دفترتو محکمتر بغل کردی:گفتم دیگه دنبالم نیا..
چند ثانیه سکوت کرد، همون سکوتی که از هر داد زدنی ترسناکتر بود، بعد صدای نرمش کنار گوشت پیچید:ولی تو هنوز داری فرار میکنی، فسقلیِ من
قبل اینکه بتونی عقب بری دستش روی کمرت نشست و یه ضرب کشیدت سمت خودش،نفس توی سینهت گیر کرد وقتی پشتت به سینش چسبید انگشتای بلندش آروم روی پهلوت حرکت میکردن،لمسش آروم بود ولی حس زنجیر داشت...
-ولم کن تام
لبخندشو ندیدی ولی توی صداش شنیدی:تو هنوز نفهمیدی هر بار اینو میگی چقدر دلم میخواد بیشتر نگهت دارم؟
خواستی از زیر دستش در بری که مچت رو گرفت و چرخوندت سمت دیوار،دفتر از دستت افتاد روی زمین قبل اینکه خم شی برش داری، دست تام دو طرف سرت روی دیوار قرار گرفت و تو بین بازوهاش گیر افتادی
چشمات از عصبانیت برق زد:ازت متنفرم..
خم شد، اونقدر نزدیک که نفس گرمش روی لبهات نشست:دروغ قشنگیه
-حقیقت داره.
-پس چرا هر بار میترسی، اول اسم منو صدا میزنی؟
گلوت خشک شد، لعنتی راست میگفت
تام با دقت نگاهت میکرد، انگار داشت تکتک واکنشاتو حفظ میکرد،بعد شستش آروم زیر چشمت کشیده شد:امشب خیلی گریه کردی
با عصبانیت دستشو پس زدی:به تو ربطی نداره!
یه لحظه نگاهش تاریک شد، خیلی سریع..خیلی کوتاه، ولی همون کافی بود که دلت فرو بریزه
-دوباره اون پسره رو دیدم کنارت
نفس حبس کردی. پس موضوع اینه.
-فقط داشت باهام حرف میزد!
-و من فقط داشتم فکر میکردم چقدر راحت میتونم استخونهای دستشو خورد کنم...
لرزی از ستون فقراتت رد شد، تام این حرفارو شوخی نمیزد
دستش بالا اومد و آروم موهات رو کنار زد. تضاد بین لمس ملایمش و نگاه سردش دیوونهکننده بود...
-دوست دارم وقتایی که میترسی چشات این شکلی میشن
-تو مریضی
-و تو زیادی خوشگلی که اینو یادت میره..
قبل اینکه جواب بدی لبهاش روی گردنت نشست، نفس تیزی کشیدی و سعی کردی هلش بدی عقب ولی فقط محکمتر بهت چسبید.
-تام… بس کن…
-هیس...
نوک بینیش کنار فکت کشیده شد:کل روز داشتم تحمل میکردم وقتایی که بقیه نگات میکردن، الان نوبت منه.
وقتی گاز آرومی از پوستت گرفت، ناخودآگاه از ترس به شنلش چنگ زدی،همون لحظه خندید، اون خنده آروم و خطرناک اسلایدرینی که همیشه باعث میشد معدهت گره بخوره.
-دیدی؟ حتی وقتی ازم میترسی هم بهم میچسبی..
اشک توی چشمات جمع شد:تو نمیفهمی عشق این نیست..
برای اولین بار مستقیم توی چشمات نگاه کرد. عمیق. سنگین. ترسناک.
-عشق؟ شکلات… من هیچوقت ادعا نکردم آدم خوبیام
دستش زیر چونت رفت و مجبورت کرد بهش نگاه کنی
-ولی اینو خوب بفهم، تا وقتی قلبت میزنه، مال منی.
اشکت پایین افتاد و با صدای لرزون گفتی:اگه یه روز ترکت کنم چی؟
چند ثانیه فقط نگات کرد، بعد لبخند خیلی آرومی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر تهدیدی وحشت داشت...
-اون روز وجود نداره
و قبل اینکه بفهمی چی شد، لبهاش روی لبت نشست. خشن، عمیق و مالکانه. انگار میخواست نفس کشیدنت رو هم ازت بدزده، وقتی سعی کردی عقب بکشی، دستش پشت گردنت قفل شد و بوسه رو عمیقتر کرد...
نفست برید و هقهق خفهای بین بوسهتون گم شد
تام آروم عقب کشید، پیشونیشو به پیشونیت تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:ببین باهام چیکار کردی،تو منو به جایی رسوندی که حتی جهنم بدون بوی تنت سرد به نظر میاد.
نیازی نبود برگردی.
بوی تلخ عطرش، صدای قدمهای آرومش، سکوت سنگینش… همهش فریاد میزدن که تام ریدل پشت سرته...
دفترتو محکمتر بغل کردی:گفتم دیگه دنبالم نیا..
چند ثانیه سکوت کرد، همون سکوتی که از هر داد زدنی ترسناکتر بود، بعد صدای نرمش کنار گوشت پیچید:ولی تو هنوز داری فرار میکنی، فسقلیِ من
قبل اینکه بتونی عقب بری دستش روی کمرت نشست و یه ضرب کشیدت سمت خودش،نفس توی سینهت گیر کرد وقتی پشتت به سینش چسبید انگشتای بلندش آروم روی پهلوت حرکت میکردن،لمسش آروم بود ولی حس زنجیر داشت...
-ولم کن تام
لبخندشو ندیدی ولی توی صداش شنیدی:تو هنوز نفهمیدی هر بار اینو میگی چقدر دلم میخواد بیشتر نگهت دارم؟
خواستی از زیر دستش در بری که مچت رو گرفت و چرخوندت سمت دیوار،دفتر از دستت افتاد روی زمین قبل اینکه خم شی برش داری، دست تام دو طرف سرت روی دیوار قرار گرفت و تو بین بازوهاش گیر افتادی
چشمات از عصبانیت برق زد:ازت متنفرم..
خم شد، اونقدر نزدیک که نفس گرمش روی لبهات نشست:دروغ قشنگیه
-حقیقت داره.
-پس چرا هر بار میترسی، اول اسم منو صدا میزنی؟
گلوت خشک شد، لعنتی راست میگفت
تام با دقت نگاهت میکرد، انگار داشت تکتک واکنشاتو حفظ میکرد،بعد شستش آروم زیر چشمت کشیده شد:امشب خیلی گریه کردی
با عصبانیت دستشو پس زدی:به تو ربطی نداره!
یه لحظه نگاهش تاریک شد، خیلی سریع..خیلی کوتاه، ولی همون کافی بود که دلت فرو بریزه
-دوباره اون پسره رو دیدم کنارت
نفس حبس کردی. پس موضوع اینه.
-فقط داشت باهام حرف میزد!
-و من فقط داشتم فکر میکردم چقدر راحت میتونم استخونهای دستشو خورد کنم...
لرزی از ستون فقراتت رد شد، تام این حرفارو شوخی نمیزد
دستش بالا اومد و آروم موهات رو کنار زد. تضاد بین لمس ملایمش و نگاه سردش دیوونهکننده بود...
-دوست دارم وقتایی که میترسی چشات این شکلی میشن
-تو مریضی
-و تو زیادی خوشگلی که اینو یادت میره..
قبل اینکه جواب بدی لبهاش روی گردنت نشست، نفس تیزی کشیدی و سعی کردی هلش بدی عقب ولی فقط محکمتر بهت چسبید.
-تام… بس کن…
-هیس...
نوک بینیش کنار فکت کشیده شد:کل روز داشتم تحمل میکردم وقتایی که بقیه نگات میکردن، الان نوبت منه.
وقتی گاز آرومی از پوستت گرفت، ناخودآگاه از ترس به شنلش چنگ زدی،همون لحظه خندید، اون خنده آروم و خطرناک اسلایدرینی که همیشه باعث میشد معدهت گره بخوره.
-دیدی؟ حتی وقتی ازم میترسی هم بهم میچسبی..
اشک توی چشمات جمع شد:تو نمیفهمی عشق این نیست..
برای اولین بار مستقیم توی چشمات نگاه کرد. عمیق. سنگین. ترسناک.
-عشق؟ شکلات… من هیچوقت ادعا نکردم آدم خوبیام
دستش زیر چونت رفت و مجبورت کرد بهش نگاه کنی
-ولی اینو خوب بفهم، تا وقتی قلبت میزنه، مال منی.
اشکت پایین افتاد و با صدای لرزون گفتی:اگه یه روز ترکت کنم چی؟
چند ثانیه فقط نگات کرد، بعد لبخند خیلی آرومی زد؛ لبخندی که بیشتر از هر تهدیدی وحشت داشت...
-اون روز وجود نداره
و قبل اینکه بفهمی چی شد، لبهاش روی لبت نشست. خشن، عمیق و مالکانه. انگار میخواست نفس کشیدنت رو هم ازت بدزده، وقتی سعی کردی عقب بکشی، دستش پشت گردنت قفل شد و بوسه رو عمیقتر کرد...
نفست برید و هقهق خفهای بین بوسهتون گم شد
تام آروم عقب کشید، پیشونیشو به پیشونیت تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:ببین باهام چیکار کردی،تو منو به جایی رسوندی که حتی جهنم بدون بوی تنت سرد به نظر میاد.
- ۱۲۹
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط