part 12
part 12
ویو نیک
ماریا:هعی بیدار نمیشی بری شرکت
نیک:یکم دیگه بخوابیم
ماریا:لوس نشو پاشو رفیقت سر روی تنت نمیذاره هاا
(شاید بپرسید چی شد؟خب داستان از این قراره که نیک دیشب یکم مست میکنه و میره پیش ماریا و داستان Romeoوjuliet
شروع میشه و خب بعدش نیک و ماریا اهم اهم 😂 و خب الان نیک دوست پسر ماریاست
گلیلیلی)
نیک:باشه عشقممم
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم ساعت رو نگاه کردم
وایی دیرم شد سریع بلند شدم حاضر شدم و رفتم شرکت سریع کیفم رو روی میز گذاشتم و سمت دفتر نیک رفتم در زدم ولی کسی نبود یکی از کارمندا گفت آقای ایکارده هنوز نیامده
یاد حرف نیک افتادم رفتم سمت دفتر اون روانی میخواستم در بزنم که دیدم در بازه
میخواستم برم داخل که صدایی آمد انگار داشت با تلفن صحبت میکرد نمیدونم چرا اما این حس کنجکاوی یهو بلند شد
گوش وایستادم
ویو مایکی
نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد یکی از افراد باند بود
مایکی:بگو
فرد:قربان محموله ها...
مایکی:محموله ها چی؟؟
فرد:دزدیدن
مایکی:مگه شما رو من الکی اونجا گذاشتم به عنوان مترسک
کی جرعت کرده محموله های منو بدزده
فرد:قربان .. ببخشید...هیچ زدی از خودش بجا نذاشته
مایکی:این کار با معذرت خواهی تو حل نمیشه امروز خودم میام اونجا
اگر محموله ها پیدا نشه تک تک تون حساب پس میدید
گوشی رو قطع کردم وقتی برگشتم دیدم یکی پشت در وایستاده اما سریع رفت
یعنی یکی حرفامو شنیده
باید بفهمم کی بود رفتم سمت اتاق حراست
دوربینها رو چک کردم آناستازیا بود
نیک من بهت گفتم این دختر تهش دردسره رفتم سمت اتاقم و گفتم خانم إنری رو صدا کنید
ویو آناستازیا
پشت در وایستاده بودم که با کلمه ای که گفت ذهنم درگیر شد محموله چی؟؟
که دیدم دیگه صدایی نمیاد سریع از اونجا دور شدم نمیدونم چرا اما انگار نباید این حرف ها رو میشنیدم
رفتم پشت میزم نشستم بعد از چند دقیقه منشیش آمد و گفت آقای انجلینی کارتون داره
آنا:باشه الان میرم
(توی ذهنش :نکنه فهمیده من پشت در بودم نه بابا نفوذ بد نزن حتما بخاطر پروژه هست )
رفتم سمت دفترش در زدم
مایکی:بیا تو
آنا:رفتم داخل چند تا پرونده رو داشت نگاه میکرد
مایکی:پروژه رو چیکار کردی؟
آنا:تموم شد ، رفتم سمت میز و پروژه رو روی میزش گذاشتم و رفتم سمت در که برم بیرون
مایکی:نگفتم میتونی بری
انا:؟؟؟
اما من که پروژه رو بهتون تحویل دادم
مایکی:اره پروژه رو بعد میخونم فقط قبلش...
از روی صندلیش بلند شد آمد سمتم
تو یه چیزی رو شنیدی که نباید میشنیدی
آنا:من چیزی نشنیدم
مایکی:پس قبول داری که خودت بودی
آنا:گفتم که چیزی نشنیدم
مایکی:نه نه به جای اینکه بگی من چیزی نشنیدم نباید میگفتی در مورد چی صحبت میکنید؟؟
آنا:(توی ذهنش:آخخخ دختر چیکار کردی تموم شد من دیگه عمرم همینجا میره ، نه نباید بذارم )
آنا:خب بیاید یه معامله بکنیم
مایکی:معامله؟؟
آنا:بله ، من میتونم چیزایی که شنیدم رو به کسی نگم و شما هم از جونم بگذرید چون تا جایی که میدونم فک کنم قاتلی چیزی باشی
مایکی:میخنده اوه معامله خوبیه اما کی گفته میخوام بکشمت (توی ذهنش :من به تو نمیتونم هیچ آسیبی بزنم فقط میخوام مطمئن بشم که بقیه بهت آسیب نزن)
آنا:یعنی نمیکشی منو؟؟
مایکی:نه فقط یه درخواست دیگه دارم
آنا:چه درخواستی؟؟
ادامه دارد....
بچه ها ببخشید اگه این پارت یکم بد شد
ویو نیک
ماریا:هعی بیدار نمیشی بری شرکت
نیک:یکم دیگه بخوابیم
ماریا:لوس نشو پاشو رفیقت سر روی تنت نمیذاره هاا
(شاید بپرسید چی شد؟خب داستان از این قراره که نیک دیشب یکم مست میکنه و میره پیش ماریا و داستان Romeoوjuliet
شروع میشه و خب بعدش نیک و ماریا اهم اهم 😂 و خب الان نیک دوست پسر ماریاست
گلیلیلی)
نیک:باشه عشقممم
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم ساعت رو نگاه کردم
وایی دیرم شد سریع بلند شدم حاضر شدم و رفتم شرکت سریع کیفم رو روی میز گذاشتم و سمت دفتر نیک رفتم در زدم ولی کسی نبود یکی از کارمندا گفت آقای ایکارده هنوز نیامده
یاد حرف نیک افتادم رفتم سمت دفتر اون روانی میخواستم در بزنم که دیدم در بازه
میخواستم برم داخل که صدایی آمد انگار داشت با تلفن صحبت میکرد نمیدونم چرا اما این حس کنجکاوی یهو بلند شد
گوش وایستادم
ویو مایکی
نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد یکی از افراد باند بود
مایکی:بگو
فرد:قربان محموله ها...
مایکی:محموله ها چی؟؟
فرد:دزدیدن
مایکی:مگه شما رو من الکی اونجا گذاشتم به عنوان مترسک
کی جرعت کرده محموله های منو بدزده
فرد:قربان .. ببخشید...هیچ زدی از خودش بجا نذاشته
مایکی:این کار با معذرت خواهی تو حل نمیشه امروز خودم میام اونجا
اگر محموله ها پیدا نشه تک تک تون حساب پس میدید
گوشی رو قطع کردم وقتی برگشتم دیدم یکی پشت در وایستاده اما سریع رفت
یعنی یکی حرفامو شنیده
باید بفهمم کی بود رفتم سمت اتاق حراست
دوربینها رو چک کردم آناستازیا بود
نیک من بهت گفتم این دختر تهش دردسره رفتم سمت اتاقم و گفتم خانم إنری رو صدا کنید
ویو آناستازیا
پشت در وایستاده بودم که با کلمه ای که گفت ذهنم درگیر شد محموله چی؟؟
که دیدم دیگه صدایی نمیاد سریع از اونجا دور شدم نمیدونم چرا اما انگار نباید این حرف ها رو میشنیدم
رفتم پشت میزم نشستم بعد از چند دقیقه منشیش آمد و گفت آقای انجلینی کارتون داره
آنا:باشه الان میرم
(توی ذهنش :نکنه فهمیده من پشت در بودم نه بابا نفوذ بد نزن حتما بخاطر پروژه هست )
رفتم سمت دفترش در زدم
مایکی:بیا تو
آنا:رفتم داخل چند تا پرونده رو داشت نگاه میکرد
مایکی:پروژه رو چیکار کردی؟
آنا:تموم شد ، رفتم سمت میز و پروژه رو روی میزش گذاشتم و رفتم سمت در که برم بیرون
مایکی:نگفتم میتونی بری
انا:؟؟؟
اما من که پروژه رو بهتون تحویل دادم
مایکی:اره پروژه رو بعد میخونم فقط قبلش...
از روی صندلیش بلند شد آمد سمتم
تو یه چیزی رو شنیدی که نباید میشنیدی
آنا:من چیزی نشنیدم
مایکی:پس قبول داری که خودت بودی
آنا:گفتم که چیزی نشنیدم
مایکی:نه نه به جای اینکه بگی من چیزی نشنیدم نباید میگفتی در مورد چی صحبت میکنید؟؟
آنا:(توی ذهنش:آخخخ دختر چیکار کردی تموم شد من دیگه عمرم همینجا میره ، نه نباید بذارم )
آنا:خب بیاید یه معامله بکنیم
مایکی:معامله؟؟
آنا:بله ، من میتونم چیزایی که شنیدم رو به کسی نگم و شما هم از جونم بگذرید چون تا جایی که میدونم فک کنم قاتلی چیزی باشی
مایکی:میخنده اوه معامله خوبیه اما کی گفته میخوام بکشمت (توی ذهنش :من به تو نمیتونم هیچ آسیبی بزنم فقط میخوام مطمئن بشم که بقیه بهت آسیب نزن)
آنا:یعنی نمیکشی منو؟؟
مایکی:نه فقط یه درخواست دیگه دارم
آنا:چه درخواستی؟؟
ادامه دارد....
بچه ها ببخشید اگه این پارت یکم بد شد
- ۹۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط