پارت ۱۶!
چرا این را گفت؟ریگولس نباید میفهمید که هروس از او خوشش می آید! اما دیر شده بود، او جملهاش را کامل کرده بود. هیچ چیزی جز سکوت برایش باقی نمانده بود.
در آن طرف میز، در سکوت غوغا بود. چشمان ریگولس هیجان زده بود و به آتش رستوران خیره. موج این جمله احساسات بسیاری را در ریگولس برانگیخته بود. ریگولس با خود فکر میکرد:
«اون گفت وقتی خوشحال میشه چشماش این رنگی میشه! یعنی الان خوشحاله؟!
برای چی باید خوشحال باشه؟ نکنه اونم...
نه! نباید زود قضاوت کنی! اون فقط به چشم یه دوست به تو نگاه میکنه!
چرا باید از تو خوشش بیاد؟! تو یه بلکی! تو یه اسلیدرینی هستی! اون هیچوقت ازت خوشش نمیاد! اون ازت متنفره!»
این هیجان، با همان سرعتی که به وجود آمده بود، از بین رفت و هالهای از غم، ریگولس را محاصره کرد.
هروس، بسیار سریع متوجه شد که ریگولس غمگین شده است. برای اینکه فضا را از خطای خودش دور کند و بفهمد ریگولس چرا در چنین شرایطی غمگین شده است پرسید:
«ریگولس حالت خوبه؟ میخوای از اینجا بریم؟»
ریگولس خودش را جمع کرد و گفت:
«خوبم ولی بهتره دیگه بریم! من یکم از درسای اسنیپ رو انجام ندادم و فردا باهاش کلاس دارم.اسنیپو میشناسی دیگه!»
هروس با عجله گفت:
«اره اره بریم!»
هردو، از روی صندلی بلند شدند و از رستوران سه دسته جارو خارج شدند. چند قدم بیشتر از رستوران فاصله نگرفته بودند که هروس فردی آشنا دید.
هروس از راه رفتن باز ایستاد. ریگولس هم متوقف شد و از تعجب اخم خفیفی کرد. به هروس کفت:
«اتفاقی افتاده؟»
هروس چیزی نگفت و فقط به آن فرد آشنا خیره شد.
از میان تاریکی، مردی با کت و شلوار قهوهای و کیف دستی همرنگ لباسش، بیرون آمد. در صورتش، جای زخم ها و بریدگی های بسیاری وجود داشت. او، ریموس لوپین بود.
لوپین، متفکرانه به زمین خیره شده بود و به جلو حرکت میکرد. همانطور که انتظار می رفت، شکسته تر و پیر تر از سن خودش به نظر میرسید؛ مخصوصا در این زمان که چند روز قبل از ماه کامل بود.
هروس مدت ها بود لوپین را از نزدیک ندیده بود و دلش برای او تنگ شده بود. ناخودآگاه فریاد زد:
«ریموس!»
لوپین، مانند برق گرفته ها سرش را بلند کرد و ایستاد. اخم خفیفی کرد و بعد از یک ثانیه، خنده بر لبش آمد. او هم با صدای خستهای گفت:
«هروس!»
هروس به سمت لوپین دوید و خودش را به او رساند؛ اما ریگولس چند ثانیه همان جا ماند. دستش که در آستین ردایش مخفی شده بود، مشت شد. آهسته به دنبال هروس رفت.
هروس با چشمانی هیجان زده به لوپین نگاه میکرد و با او حرف میزد و لوپین، با همان صدای خسته و مهربانش پاسخ میداد.
«...اینجا چیکار میکنی؟!...»
«یکی از این کافه ها بهم پیشنهاد کار داده بود، اومده بودم برای مصاحبه. خودت اینجا چیکار میکنی؟»
«گردش هاگزمیده!...»
ریگولس، چند قدم با آنها فاصله داشت. همانجا ایستاد تا مکالمهشان تمام شود. هروس کمی به لوپین نزدیک تر شد تا کسی مکالمهشان را نشنود و گفت:
«اون معجونی که بهت دادم تموم نشده؟»
«نه ولی آخراشه...»
هروس شیشه کوچکی را از ردایش درآورد و به دست لوپین داد.
«بیا اینو بگیر...»
«هروس لازم نیست...»
«ما دیگه باید بریم، دیگه داره دیر میشه! خداحافظ ریموس! ریگولس بیا بریم!»
هروس و لوپین از یکدیگر خداحافظی کردند و هروس، به ریگولس ملحق شد؛ اما ریگولس همچنان فاصلهاش را حفظ میکرد. فاصلهای که قبل از دیدار هروس با لوپین وجود نداشت.
‿᷼︵ ᳝⏜⭒᮫ ✰᮫ ⭒⏜ ᳝︵᷼‿
این ویدیو خیلی به وایب ریگولس تو این پارت میخورههههههه ( ریگولس در واقع به لوپین به خواطر صمیمیتش با هروس حسودی میکنه...🤫)
امیدوارم خوشتون اومده باشه! ☆
لایک و کامنت یادتون نره! ♡
منتظر پارت بعد باشین!
در آن طرف میز، در سکوت غوغا بود. چشمان ریگولس هیجان زده بود و به آتش رستوران خیره. موج این جمله احساسات بسیاری را در ریگولس برانگیخته بود. ریگولس با خود فکر میکرد:
«اون گفت وقتی خوشحال میشه چشماش این رنگی میشه! یعنی الان خوشحاله؟!
برای چی باید خوشحال باشه؟ نکنه اونم...
نه! نباید زود قضاوت کنی! اون فقط به چشم یه دوست به تو نگاه میکنه!
چرا باید از تو خوشش بیاد؟! تو یه بلکی! تو یه اسلیدرینی هستی! اون هیچوقت ازت خوشش نمیاد! اون ازت متنفره!»
این هیجان، با همان سرعتی که به وجود آمده بود، از بین رفت و هالهای از غم، ریگولس را محاصره کرد.
هروس، بسیار سریع متوجه شد که ریگولس غمگین شده است. برای اینکه فضا را از خطای خودش دور کند و بفهمد ریگولس چرا در چنین شرایطی غمگین شده است پرسید:
«ریگولس حالت خوبه؟ میخوای از اینجا بریم؟»
ریگولس خودش را جمع کرد و گفت:
«خوبم ولی بهتره دیگه بریم! من یکم از درسای اسنیپ رو انجام ندادم و فردا باهاش کلاس دارم.اسنیپو میشناسی دیگه!»
هروس با عجله گفت:
«اره اره بریم!»
هردو، از روی صندلی بلند شدند و از رستوران سه دسته جارو خارج شدند. چند قدم بیشتر از رستوران فاصله نگرفته بودند که هروس فردی آشنا دید.
هروس از راه رفتن باز ایستاد. ریگولس هم متوقف شد و از تعجب اخم خفیفی کرد. به هروس کفت:
«اتفاقی افتاده؟»
هروس چیزی نگفت و فقط به آن فرد آشنا خیره شد.
از میان تاریکی، مردی با کت و شلوار قهوهای و کیف دستی همرنگ لباسش، بیرون آمد. در صورتش، جای زخم ها و بریدگی های بسیاری وجود داشت. او، ریموس لوپین بود.
لوپین، متفکرانه به زمین خیره شده بود و به جلو حرکت میکرد. همانطور که انتظار می رفت، شکسته تر و پیر تر از سن خودش به نظر میرسید؛ مخصوصا در این زمان که چند روز قبل از ماه کامل بود.
هروس مدت ها بود لوپین را از نزدیک ندیده بود و دلش برای او تنگ شده بود. ناخودآگاه فریاد زد:
«ریموس!»
لوپین، مانند برق گرفته ها سرش را بلند کرد و ایستاد. اخم خفیفی کرد و بعد از یک ثانیه، خنده بر لبش آمد. او هم با صدای خستهای گفت:
«هروس!»
هروس به سمت لوپین دوید و خودش را به او رساند؛ اما ریگولس چند ثانیه همان جا ماند. دستش که در آستین ردایش مخفی شده بود، مشت شد. آهسته به دنبال هروس رفت.
هروس با چشمانی هیجان زده به لوپین نگاه میکرد و با او حرف میزد و لوپین، با همان صدای خسته و مهربانش پاسخ میداد.
«...اینجا چیکار میکنی؟!...»
«یکی از این کافه ها بهم پیشنهاد کار داده بود، اومده بودم برای مصاحبه. خودت اینجا چیکار میکنی؟»
«گردش هاگزمیده!...»
ریگولس، چند قدم با آنها فاصله داشت. همانجا ایستاد تا مکالمهشان تمام شود. هروس کمی به لوپین نزدیک تر شد تا کسی مکالمهشان را نشنود و گفت:
«اون معجونی که بهت دادم تموم نشده؟»
«نه ولی آخراشه...»
هروس شیشه کوچکی را از ردایش درآورد و به دست لوپین داد.
«بیا اینو بگیر...»
«هروس لازم نیست...»
«ما دیگه باید بریم، دیگه داره دیر میشه! خداحافظ ریموس! ریگولس بیا بریم!»
هروس و لوپین از یکدیگر خداحافظی کردند و هروس، به ریگولس ملحق شد؛ اما ریگولس همچنان فاصلهاش را حفظ میکرد. فاصلهای که قبل از دیدار هروس با لوپین وجود نداشت.
‿᷼︵ ᳝⏜⭒᮫ ✰᮫ ⭒⏜ ᳝︵᷼‿
این ویدیو خیلی به وایب ریگولس تو این پارت میخورههههههه ( ریگولس در واقع به لوپین به خواطر صمیمیتش با هروس حسودی میکنه...🤫)
امیدوارم خوشتون اومده باشه! ☆
لایک و کامنت یادتون نره! ♡
منتظر پارت بعد باشین!
- ۴.۹k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط