{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ‌وقت درک درستی از پدیده‌ی مرگ نداشتم.

هیچ‌وقت درک درستی از پدیده‌ی مرگ نداشتم.
مرگ برای من همیشه چیزی دور، انتزاعی و متعلق به آدم‌های دیگه بود؛ تا وقتی که برای اولین بار سوگ رو تجربه کردم.
وقتی اون عزیز رفت، برای مدت‌ها باور نکردم که واقعاً رفته. بدون اینکه هیچ وقت فرصتی داشته باشم بهش بگم دوستش دارم. ذهنم نمی‌تونست این واقعیت رو بپذیره. مطمئن بودم یک شب برمیگرده.
شب ها به این موضوع فکر میکردم که چرا این‌همه سنگ و خاک سنگین روش ریختن. اگه راهی برای بیرون اومدن وجود نداشته باشه، دیگه هیچ احتمالی برای برگشتنش باقی نمی‌مونه.
برنگشت.
و من دیگه هیچ شباهتی به آدم قبلی نداشتم.
بچه‌ای بودم که یک‌شبه محکوم به بزرگ شدن شده بود؛
چند سال بیشتر نگذشت که رسیدیم به شب‌هایی که یک نفر که ظاهرا من بودم تمام زندگیش رو از دست داده بود و فقط می‌تونستم نگاهش کنم و ببینم که چطور از مسیح التماس می‌کنه پدرش رو از چنگ مرگ نجات بده.
شاید همونجا بود که فهمیدم مرگ می‌تونه سال‌ها قبل از مردن، وارد زندگی آدم بشه و در سکوتِ آدمی که دیگه چیزی برای گفتن نداره، زندگی کنه و ریشه بزنه.
سال‌ها بعد به جایی رسیدم که دیگه چیزی از خودم باقی نمونده بود.
همه عزیزانم مرده بودن و من حتی خودمو از دست داده بودم.
اونقدر از درون خالی شده بودم که حتی ادامه دادن هم برام معنای مشخصی نداشت.
اواخر دی ۱۴۰۳، روز تولدم، به پایان رسوندن همه‌چیز برام تبدیل به یک فکر جدی شده بود و قبلش مدت زیادی توی تاریکی محض به سر میبردم. عجیبه؛ روزی که قرار بود آغاز یک سال دیگه از زندگی باشه، برای من پایان بود. به نیستیِ کامل رسیده بودم.
اما درست در همون نقطه، اتفاقی افتاد که شاید اگر تمام این سال‌ها روبه عقب برگردونم، هنوز هم نتونم دقیقاً توضیحش بدهم.
اولین مهمون خونه‌ی ما بعد از سال‌ها..
کسی که تمام روز تولدم موند؛ کسی که شاید خودش هم نمی‌دونست حضورش چه معنایی برای من پیدا کرده. کسی که من رو مجبور کرد، حتی فقط به ظاهر، لبخند بزنم. مجبورم کرد چند ساعت نقش آدمی رو بازی کنم که خوشحاله. شاید همین کافی بود برای اینکه آدم از لبه‌ی پرتگاه یک قدم عقب‌تر بیاد، لازم نیست کسی نجاتش بده؛ کافیه چند ساعت، حضور یک انسان دیگر به او یادآوری کند که هنوز در جهان چیزی به نام با هم بودن وجود داره.
شروع کردم به جست‌وجو.
تمام روزهامو گذاشتم روی تحقیق درباره‌ی تجربه‌های نزدیک به مرگ؛ NDE. کتاب خوندم، مقاله خوندم، سخنرانی‌ها و همایش‌ها رو دنبال و شرکت کردم، در جلسات شرکت کردم و ساعت‌های زیادی رو صرف خوندن روایت آدم‌هایی کردم که برای مدتی مرز میان بودن و نبودن رو لمس کردن.
و در جست‌وجوی مرگ، دوباره به زندگی رسیدم...
دیدگاه ها (۹)

“I looked on my right hand, and beheld, but there was no man...

خودتون باشید. اون حقیقت وجودی که درونتونه، اصل سرمایه‌تونه ت...

ادما وقتی میمیرن برای همه عزیز میشن... وقتشه منم براتون عزیز...

به رسم عادت تولدم مبارک✨یکسال دیگر گذشت :)! ۱۲ ماهِ پر از اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط