انسان بودن سخت است.
انسان بودن سخت است.
بزرگ میشوی، ولی انگار مداوم کوچکترت میکنند.
عادت میکنی، ولی دلت هرگز نمیتواند آرام بگیرد؛ چراکه همواره چیز جدیدی برای به آشوب کشاندن وجودت پیدا میشود.
هر از چند گاهی زخمی بر تنت نقش میبندد، اما گویا دوایی برایش وجود ندارد.
کنار میآیی، اما سیاهچالهٔ غوغا و همهمه همواره تو را به قعر دره میکشد.
عاشق میشوی و تبدیل به تنها حسِ آشنا در زندگیات میشود، اما با این وجود، عشق تو رو نمیشناسد.
مینویسی تا فرار کنی، اما کلمات دو پا نیز بدهکار میشوند و پا به پای تو، دری جدید به تاریکی های نانوشتهات باز میکنند.
خسته میشوی و نیازمند استراحت، اما روز ها، به همین واسطه، ورق روزگار را چند برابر سریعتر برمیگردانند.
مینشینی، اعتصاب میکنی، و ملتمسانه تقلای توقف زمان را میکنی، اما خیلی وقت است که پاسخگویی نیست.
پیر میشوی و خیال خواب راحت میکنی، اما حتی در زمان مرگت نیز خاطرات زندگیات به سرعت پرده های سینما را میتکانند و صحنه به صحنهٔ غم ها، خوشحالی ها، سوگواری ها و خنده های از ته دل خود را میبینی.
بزرگ میشوی، ولی انگار مداوم کوچکترت میکنند.
عادت میکنی، ولی دلت هرگز نمیتواند آرام بگیرد؛ چراکه همواره چیز جدیدی برای به آشوب کشاندن وجودت پیدا میشود.
هر از چند گاهی زخمی بر تنت نقش میبندد، اما گویا دوایی برایش وجود ندارد.
کنار میآیی، اما سیاهچالهٔ غوغا و همهمه همواره تو را به قعر دره میکشد.
عاشق میشوی و تبدیل به تنها حسِ آشنا در زندگیات میشود، اما با این وجود، عشق تو رو نمیشناسد.
مینویسی تا فرار کنی، اما کلمات دو پا نیز بدهکار میشوند و پا به پای تو، دری جدید به تاریکی های نانوشتهات باز میکنند.
خسته میشوی و نیازمند استراحت، اما روز ها، به همین واسطه، ورق روزگار را چند برابر سریعتر برمیگردانند.
مینشینی، اعتصاب میکنی، و ملتمسانه تقلای توقف زمان را میکنی، اما خیلی وقت است که پاسخگویی نیست.
پیر میشوی و خیال خواب راحت میکنی، اما حتی در زمان مرگت نیز خاطرات زندگیات به سرعت پرده های سینما را میتکانند و صحنه به صحنهٔ غم ها، خوشحالی ها، سوگواری ها و خنده های از ته دل خود را میبینی.
- ۲.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط