🖤 پارت هفتم | خواهر گمشده
🖤 پارت هفتم | خواهر گمشده
لانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود.
— یعنی خواهرم زندهست؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟! من یه جواب قطعی میخوام!
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا عصبی شد.
— تو از اول خیلی چیزا رو میدونستی، مگه نه؟
— همهچیز رو نه.
— پس چی رو میدونی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— میدونم خواهرت پنج سال پیش ناپدید نشد...
لانا نفسش بند آمد.
— پس چی شد؟
— ربوده شد.
لانا به دیوار تکیه داد.
— توسط کی؟
جونگکوک جواب داد:
— دنیل.
لانا با ناباوری گفت:
— پس چرا پدرم هیچوقت کاری نکرد؟
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— چون نمیتونست.
— یعنی چی؟
— چون کسی که خواهرت رو فروخته بود...
جونگکوک مکث کرد.
— یکی از افراد نزدیک پدرت بود.
لانا خشکش زد.
---
صبح روز بعد، لانا به خانهی پدرش رفت.
همین که وارد اتاق کار شد، پدرش با دیدنش شوکه شد.
— اینجا چیکار میکنی؟
لانا عکس خواهرش را روی میز پرت کرد.
— حقیقت رو میخوام.
پدرش رنگش پرید.
— لانا...
— پنج ساله کجاست؟
سکوت.
— بابا جواب بده!
پدرش روی صندلی نشست.
دستهایش میلرزید.
— من فکر میکردم مرده.
لانا با چشمان پر از اشک گفت:
— ولی جونگکوک میگه زندهست.
پدرش با شنیدن اسم جونگکوک سرش را بالا آورد.
— تو به جونگکوک اعتماد کردی؟
لانا مکث کرد.
— نمیدونم...
پدرش آرام گفت:
— نباید بکنی.
لانا اخم کرد.
— چرا؟
پدرش جواب نداد.
فقط یک جمله گفت:
— چون اون چیزی که جونگکوک بهت نگفته، از چیزی که بهت گفته مهمتره.
---
همان شب، لانا به عمارت برگشت.
جونگکوک در سالن منتظرش بود.
— کجا بودی؟
— پیش پدرم.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا جلو رفت.
— چرا بهم نگفتی پدرم فکر میکرد خواهرم مرده؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون میدونستم هنوز آمادگی شنیدنش رو نداری.
— دیگه نمیخوام چیزی رو ازم قایم کنی.
جونگکوک نزدیکش شد.
— مطمئنی؟
— آره.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گوشیاش را بیرون آورد.
یک عکس را به لانا نشان داد.
لانا با دیدن عکس خشکش زد.
دختری جوان کنار پنجره ایستاده بود.
چهرهاش...
دقیقاً شبیه خودش بود.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— این... خواهرمه؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
— این عکس کی گرفته شده؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— سه روز پیش.
لانا شوکه شد.
— یعنی الان میدونی کجاست؟
جونگکوک جواب داد:
— آره.
لانا با هیجان گفت:
— پس بریم پیداش کنیم!
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
— نمیتونیم.
— چرا؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— چون خواهرت خودش نمیخواد پیداش کنیم.
ادامه دارد... 🥀🖤
لانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود.
— یعنی خواهرم زندهست؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— احتمالاً.
— «احتمالاً»؟! من یه جواب قطعی میخوام!
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا عصبی شد.
— تو از اول خیلی چیزا رو میدونستی، مگه نه؟
— همهچیز رو نه.
— پس چی رو میدونی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— میدونم خواهرت پنج سال پیش ناپدید نشد...
لانا نفسش بند آمد.
— پس چی شد؟
— ربوده شد.
لانا به دیوار تکیه داد.
— توسط کی؟
جونگکوک جواب داد:
— دنیل.
لانا با ناباوری گفت:
— پس چرا پدرم هیچوقت کاری نکرد؟
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— چون نمیتونست.
— یعنی چی؟
— چون کسی که خواهرت رو فروخته بود...
جونگکوک مکث کرد.
— یکی از افراد نزدیک پدرت بود.
لانا خشکش زد.
---
صبح روز بعد، لانا به خانهی پدرش رفت.
همین که وارد اتاق کار شد، پدرش با دیدنش شوکه شد.
— اینجا چیکار میکنی؟
لانا عکس خواهرش را روی میز پرت کرد.
— حقیقت رو میخوام.
پدرش رنگش پرید.
— لانا...
— پنج ساله کجاست؟
سکوت.
— بابا جواب بده!
پدرش روی صندلی نشست.
دستهایش میلرزید.
— من فکر میکردم مرده.
لانا با چشمان پر از اشک گفت:
— ولی جونگکوک میگه زندهست.
پدرش با شنیدن اسم جونگکوک سرش را بالا آورد.
— تو به جونگکوک اعتماد کردی؟
لانا مکث کرد.
— نمیدونم...
پدرش آرام گفت:
— نباید بکنی.
لانا اخم کرد.
— چرا؟
پدرش جواب نداد.
فقط یک جمله گفت:
— چون اون چیزی که جونگکوک بهت نگفته، از چیزی که بهت گفته مهمتره.
---
همان شب، لانا به عمارت برگشت.
جونگکوک در سالن منتظرش بود.
— کجا بودی؟
— پیش پدرم.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا جلو رفت.
— چرا بهم نگفتی پدرم فکر میکرد خواهرم مرده؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون میدونستم هنوز آمادگی شنیدنش رو نداری.
— دیگه نمیخوام چیزی رو ازم قایم کنی.
جونگکوک نزدیکش شد.
— مطمئنی؟
— آره.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گوشیاش را بیرون آورد.
یک عکس را به لانا نشان داد.
لانا با دیدن عکس خشکش زد.
دختری جوان کنار پنجره ایستاده بود.
چهرهاش...
دقیقاً شبیه خودش بود.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— این... خواهرمه؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
— این عکس کی گرفته شده؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— سه روز پیش.
لانا شوکه شد.
— یعنی الان میدونی کجاست؟
جونگکوک جواب داد:
— آره.
لانا با هیجان گفت:
— پس بریم پیداش کنیم!
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
— نمیتونیم.
— چرا؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— چون خواهرت خودش نمیخواد پیداش کنیم.
ادامه دارد... 🥀🖤
- ۱۳۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط