#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵
ویو لیلی ___
اون شب…
با میکا رفتم خونهش.
هیچکدوممون زیاد حرف نزدیم.
ولی سکوت بینمون…
سنگین نبود.
فقط…
من هنوز تو شوک بودم.
J…
خیلی نزدیک شده بود.
بیش از حد.
لباسمو عوض کردم و روی تختی که میکا برام آماده کرده بود دراز کشیدم.
پتو رو کشیدم روم.
چشمهامو بستم.
ولی—
نمیتونستم بخوابم.
هر بار که پلک میزدم…
نفسش…
دستش…
اون صدا…
برمیگشت.
دستمو مشت کردم.
نفس عمیق کشیدم.
لیلی: لعنتی…
زیر لب گفتم.
استرس…
مثل یه سایه چسبیده بود بهم.
ولی خستگی…
قویتر بود.
آروم…
خیلی آروم…
بالاخره خوابم برد.
ویو صبح ___
نور آفتاب خورد تو صورتم.
چشمهامو باز کردم.
اخم کردم.
نور مستقیم…
داشت چشمو، بگا میداد.
نشستم روی تخت و چشمهامو مالیدم.
لیلی: یعنی ریدم دهن کسی که این بیصاحب پرده رو کشیده کنار…
صدای خندهای از پشت سرم اومد.
برگشتم.
میکا…
با یه سینی پر از صبحونه اومد سمتم.
مربا، نون، پنیر، گوجه، خیار…
و یه لیوان آبپرتقال.
میکا: زنیکه من پرده رو کشیدم کنار، بعدشم باید بیدار شی
سینی رو گذاشت جلوم.
میکا: بیا اینم صبحونهات، گوزو
چشمامو ریز کردم.
لیلی: زهرمار…
سینی رو برداشتم.
لیلی: راستی تو خوردی؟
میکا شونه بالا انداخت.
میکا: آره من خوردم، سریع بخور بریم سرکار
سر تکون دادم.
شروع کردم خوردن.
با اینکه هنوز ذهنم درگیر بود…
ولی یه کم حالم جا اومد.
بعد از صبحونه…
کارامو کردم.
و با میکا راه افتادیم سمت اداره.
طبق عادت…
اولین کاری که کردم، درست کردن قهوه بود.
لیوانو برداشتم و رفتم سمت بخش خودمون.
ولی—
یه چیزی درست نبود.
همه…
درگیر بودن.
بیش از حد.
فضا…
سنگین بود.
نگاهم چرخید—
و افتاد به تهونگ.
عصبی بود.
کاملاً مشخص.
میکا: اینجا چه خبره؟
لیلی: منم نمیدونم…
قدم برداشتیم جلوتر.
پروندهها…
روی زمین پخش شده بودن.
بخش جنایی…
بههم ریخته.
انگار طوفان رد شده بود ازش.
اخم کردم.
رفتم سمت تهونگ.
لیلی: رئیس، چه اتفاقی افتاده؟
نگاهش اومد سمت من.
اخم کرده بود.
ولی وقتی منو دید…
اون اخم…
کمی نرم شد.
نه کامل.
تهونگ: سه جعبه از پروندهها نیست
چشمهام تنگ شد.
تهونگ: پروندهای که خیلی مهم بود، تو اتاق کارم نیست
یه مکث کوتاه.
تهونگ: یکی دزدیدهش
نفس کوتاهی کشید.
تهونگ: الان همه دارن دوربینها رو چک میکنن… هرجا رو گشتم نیست
نگاهم رفت روی بهمریختگی اطراف.
پس این همه شلوغی…
برای همونه.
ولی…
اون پرونده چی بوده که اینقدر مهمه؟
صدای تهونگ دوباره اومد—
تهونگ: راستی… لیلی
نگاهم برگشت سمتش.
تهونگ: دیشب بچهها بهم خبر دادن که…
مکث کرد.
نگاهش جدی شد.
تهونگ: J وارد خونهت شده
لبهامو بهم فشار دادم.
لیلی: آره…
آروم گفتم.
لیلی: متأسفانه…
چند ثانیه نگام کرد.
دقیق.
تحلیلگر.
تهونگ: اینجوری که معلومه حالت خوب نیست…
مکث کرد.
تهونگ: بخاطر اتفاق دیشب؟
سریع جواب دادم—
لیلی: نه، خوبم رئیس
یه دروغ دیگه.
ولی محکم.
تهونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد—
تهونگ: اگه میخوای، از پرونده سه و سه دقیقه بیارمت بیرون—
حرفشو قطع کردم.
بدون فکر.
لیلی: نه رئیس
چشمهامو تو چشمهاش قفل کردم.
لیلی: من تا وقتی که پیداش نکنم…
نفس گرفتم.
لیلی: و نفهمم کیه…
صدام محکمتر شد.
لیلی: دستبردار نیستم
یه مکث کوتاه.
لیلی: حتی به قیمت جونم
چند ثانیه سکوت.
بعد—
یه لبخند کمرنگ روی لب تهونگ نشست.
خیلی کمرنگ.
تهونگ: همینو میخواستم بشنوم…
ولی…
نمیدونستم—
با گفتن این جمله…
دقیقاً وارد چه بازی خطرناکی شدم.
ادامه دارد.......
براتون پارت جدید گذاشتم زیبا هااااا،
حمایت کنید خشگلااااا💃💋
لایک کنید و نظر بدینننننننننن،🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۱۷ تا
بازنشر : ۱۲ تا
شرطارسید بهم خبر بدین به بخدا من یادم میره ببینم بهم بگین تا بزارم
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵
ویو لیلی ___
اون شب…
با میکا رفتم خونهش.
هیچکدوممون زیاد حرف نزدیم.
ولی سکوت بینمون…
سنگین نبود.
فقط…
من هنوز تو شوک بودم.
J…
خیلی نزدیک شده بود.
بیش از حد.
لباسمو عوض کردم و روی تختی که میکا برام آماده کرده بود دراز کشیدم.
پتو رو کشیدم روم.
چشمهامو بستم.
ولی—
نمیتونستم بخوابم.
هر بار که پلک میزدم…
نفسش…
دستش…
اون صدا…
برمیگشت.
دستمو مشت کردم.
نفس عمیق کشیدم.
لیلی: لعنتی…
زیر لب گفتم.
استرس…
مثل یه سایه چسبیده بود بهم.
ولی خستگی…
قویتر بود.
آروم…
خیلی آروم…
بالاخره خوابم برد.
ویو صبح ___
نور آفتاب خورد تو صورتم.
چشمهامو باز کردم.
اخم کردم.
نور مستقیم…
داشت چشمو، بگا میداد.
نشستم روی تخت و چشمهامو مالیدم.
لیلی: یعنی ریدم دهن کسی که این بیصاحب پرده رو کشیده کنار…
صدای خندهای از پشت سرم اومد.
برگشتم.
میکا…
با یه سینی پر از صبحونه اومد سمتم.
مربا، نون، پنیر، گوجه، خیار…
و یه لیوان آبپرتقال.
میکا: زنیکه من پرده رو کشیدم کنار، بعدشم باید بیدار شی
سینی رو گذاشت جلوم.
میکا: بیا اینم صبحونهات، گوزو
چشمامو ریز کردم.
لیلی: زهرمار…
سینی رو برداشتم.
لیلی: راستی تو خوردی؟
میکا شونه بالا انداخت.
میکا: آره من خوردم، سریع بخور بریم سرکار
سر تکون دادم.
شروع کردم خوردن.
با اینکه هنوز ذهنم درگیر بود…
ولی یه کم حالم جا اومد.
بعد از صبحونه…
کارامو کردم.
و با میکا راه افتادیم سمت اداره.
طبق عادت…
اولین کاری که کردم، درست کردن قهوه بود.
لیوانو برداشتم و رفتم سمت بخش خودمون.
ولی—
یه چیزی درست نبود.
همه…
درگیر بودن.
بیش از حد.
فضا…
سنگین بود.
نگاهم چرخید—
و افتاد به تهونگ.
عصبی بود.
کاملاً مشخص.
میکا: اینجا چه خبره؟
لیلی: منم نمیدونم…
قدم برداشتیم جلوتر.
پروندهها…
روی زمین پخش شده بودن.
بخش جنایی…
بههم ریخته.
انگار طوفان رد شده بود ازش.
اخم کردم.
رفتم سمت تهونگ.
لیلی: رئیس، چه اتفاقی افتاده؟
نگاهش اومد سمت من.
اخم کرده بود.
ولی وقتی منو دید…
اون اخم…
کمی نرم شد.
نه کامل.
تهونگ: سه جعبه از پروندهها نیست
چشمهام تنگ شد.
تهونگ: پروندهای که خیلی مهم بود، تو اتاق کارم نیست
یه مکث کوتاه.
تهونگ: یکی دزدیدهش
نفس کوتاهی کشید.
تهونگ: الان همه دارن دوربینها رو چک میکنن… هرجا رو گشتم نیست
نگاهم رفت روی بهمریختگی اطراف.
پس این همه شلوغی…
برای همونه.
ولی…
اون پرونده چی بوده که اینقدر مهمه؟
صدای تهونگ دوباره اومد—
تهونگ: راستی… لیلی
نگاهم برگشت سمتش.
تهونگ: دیشب بچهها بهم خبر دادن که…
مکث کرد.
نگاهش جدی شد.
تهونگ: J وارد خونهت شده
لبهامو بهم فشار دادم.
لیلی: آره…
آروم گفتم.
لیلی: متأسفانه…
چند ثانیه نگام کرد.
دقیق.
تحلیلگر.
تهونگ: اینجوری که معلومه حالت خوب نیست…
مکث کرد.
تهونگ: بخاطر اتفاق دیشب؟
سریع جواب دادم—
لیلی: نه، خوبم رئیس
یه دروغ دیگه.
ولی محکم.
تهونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد—
تهونگ: اگه میخوای، از پرونده سه و سه دقیقه بیارمت بیرون—
حرفشو قطع کردم.
بدون فکر.
لیلی: نه رئیس
چشمهامو تو چشمهاش قفل کردم.
لیلی: من تا وقتی که پیداش نکنم…
نفس گرفتم.
لیلی: و نفهمم کیه…
صدام محکمتر شد.
لیلی: دستبردار نیستم
یه مکث کوتاه.
لیلی: حتی به قیمت جونم
چند ثانیه سکوت.
بعد—
یه لبخند کمرنگ روی لب تهونگ نشست.
خیلی کمرنگ.
تهونگ: همینو میخواستم بشنوم…
ولی…
نمیدونستم—
با گفتن این جمله…
دقیقاً وارد چه بازی خطرناکی شدم.
ادامه دارد.......
براتون پارت جدید گذاشتم زیبا هااااا،
حمایت کنید خشگلااااا💃💋
لایک کنید و نظر بدینننننننننن،🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۱۷ تا
بازنشر : ۱۲ تا
شرطارسید بهم خبر بدین به بخدا من یادم میره ببینم بهم بگین تا بزارم
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋🎀
- ۸۹۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط