{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My soul

My soul

part 25


دیگه داشت کفرم در میومد، بدجوری اعصابم خورد شده بود تا خواستم حرفی بزنم دیدم تعظیم کرد... این چش شد یهو... حضور کسی پشت سرم حس کردم و بعد هم صداش به وضوح کنار گوشم شنیدم

فرمانده سربازها( جئون جونگکوک یا همون فرمانده جئون ): اینجا چه خبره؟... سرباز یونگ هو چرا هوار میکشی؟

یونگ هو: فرمانده جئون... جون شاهزاده در خطره... این غریبه جاسوسه... من گرفتمش میخواستم بیارمش پیش شما

فرمانده جئون همون کسی که با چند تا از سربازای دیگش هاری و منو به اینجا بیاورد نگاهی بهم انداخت و سپس به یونگ هو

فرمانده جئون: یونگ هو برگرد سر تمرینت

یونگ هو: ( قیافه یونگ هو رفت تو هم ) اما فرمانده...

فرمانده جئون: ( چشماش از روی عصبانیت بست و نفس پر حرصی بیرون داد ) نشنیدی چی گفتم

یونگ هو: چشم فرمانده ( تعظیمی کرد و رفت )

بعد از رفتن سرباز که فهمیدم اسمش یونگ هو... نگاهی به فرمانده جئون کردم، مردی چهارشونه و عضله ای، قد بلند، موهای بلند مشکیش که با کش بالای سرش به صورت گوجه ای بسته بود، زره های رزمی تنش بود و حسابی عضله های خفنش به نمایش گذاشته بود، حالا که دقت میکنم خیلی ادم کار درست و خفنیه... نگاه سردی بهم انداخت طوری که تموم بدنم سر شده بود

فرمانده جئون: اینجا چیکار میکنی؟... الان نباید پیش اون رقصنده یا به اصطلاح دوستت باشی؟



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

Same damn time, i found my life...

My soul part 24« ویو تهیونگ »دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط