پارت 3. روانی من♡
پارت 3. روانی من♡
- حالا ساکت شو میخوام بخوابم
+ باش (بغض)
--------------------------------------
ویو کوک
رو تخت دراز کشیدم باخودم میگفتم آخه این دختره مگه به اینجا میخوره آوردنش هه ولی خوشگل بود
که در باز شد نگهبان اومد تو
₩ پاشین بیاین شام ( عصبی)
بعد رفت
داشتم بلند میشدم که برم توی سالن غذا خوری دیدن این دختر جدیده نشسته یه گوشه اتاق داره گریه میکنه
با خودم گفتم به من چه خواستم برم ولی پشیمون شدم بهش گفتم
- نمیای
+ نه ( ناراحت.)
- پاشو دیگه ( عصبی)
+ یک لحضه ترسیدم و بلند شدم باهاش رفتم رفتیم داخل یک سالن غذا خوری متروکه بود بیشتر بغضم میگرفت همشون عجیب بودن
خوب هه حرفیه میزنم داخل تیمارستانم دیگه
دیدم جونگ کوک رفت نشست ولی من رفتم ردیف آخر یک گوشه نشستم غذامو میخوردم
که دیدم یک نفر موهامو کشید
دیدم سه تا دختر بالا سرمن شبیه روانی میخندیدن
یکیشون موهامو کشید و اون یکیشون غذامو ریخت رو زمین بعد یکی دیگشون خواست بزنه تو صورتم که
ویو جونگ کوک
داشتم غذامو میخوردم دیدم که اون سه تا دختر چندشا رفتن بالا سر ا/ت موهاشو کشیدن غذاشو ریختن نمیدونم چرا ولی یک لحضه عصبی شدم کنترلم دست خودم نبود دختره خواست بزنه توصورت ا/ت که رفتم جلو دستشو گرفتم پرتش کردم رو زمین و گفتم
- بار آخرت باشه نزدیکش میشی (عصبانی)
دیدم 3 تاشون رفتن
یک نگاه به ا/ت کردم که داشت گریه میکرد رفتم نزدیکشو بغلش کردم گفتم
- هیس آروم باش چیزی نیست
+ دختره خواست بزنه توصورت دیدم جونگ کوک دستشو گرفتو انداختش زمین که گفت بار آخرت باشه نزدیکش میشی که دوتا دختره رفتن من نتونستم زدم زیر گریه که جونگ کوک اومد بغلم کردو گفت هیس آروم باش چیزی نیست
اولش یکم ترسیدم ولی انگار بغلش آرامش داشت که
ادامه داد..... 🎀🎫🎗️(^o^) 🇰🇷
لایک
کامنت
فالو
حمایت فراموش نشه.. 🎀🎀🎀🎀💜💜
- حالا ساکت شو میخوام بخوابم
+ باش (بغض)
--------------------------------------
ویو کوک
رو تخت دراز کشیدم باخودم میگفتم آخه این دختره مگه به اینجا میخوره آوردنش هه ولی خوشگل بود
که در باز شد نگهبان اومد تو
₩ پاشین بیاین شام ( عصبی)
بعد رفت
داشتم بلند میشدم که برم توی سالن غذا خوری دیدن این دختر جدیده نشسته یه گوشه اتاق داره گریه میکنه
با خودم گفتم به من چه خواستم برم ولی پشیمون شدم بهش گفتم
- نمیای
+ نه ( ناراحت.)
- پاشو دیگه ( عصبی)
+ یک لحضه ترسیدم و بلند شدم باهاش رفتم رفتیم داخل یک سالن غذا خوری متروکه بود بیشتر بغضم میگرفت همشون عجیب بودن
خوب هه حرفیه میزنم داخل تیمارستانم دیگه
دیدم جونگ کوک رفت نشست ولی من رفتم ردیف آخر یک گوشه نشستم غذامو میخوردم
که دیدم یک نفر موهامو کشید
دیدم سه تا دختر بالا سرمن شبیه روانی میخندیدن
یکیشون موهامو کشید و اون یکیشون غذامو ریخت رو زمین بعد یکی دیگشون خواست بزنه تو صورتم که
ویو جونگ کوک
داشتم غذامو میخوردم دیدم که اون سه تا دختر چندشا رفتن بالا سر ا/ت موهاشو کشیدن غذاشو ریختن نمیدونم چرا ولی یک لحضه عصبی شدم کنترلم دست خودم نبود دختره خواست بزنه توصورت ا/ت که رفتم جلو دستشو گرفتم پرتش کردم رو زمین و گفتم
- بار آخرت باشه نزدیکش میشی (عصبانی)
دیدم 3 تاشون رفتن
یک نگاه به ا/ت کردم که داشت گریه میکرد رفتم نزدیکشو بغلش کردم گفتم
- هیس آروم باش چیزی نیست
+ دختره خواست بزنه توصورت دیدم جونگ کوک دستشو گرفتو انداختش زمین که گفت بار آخرت باشه نزدیکش میشی که دوتا دختره رفتن من نتونستم زدم زیر گریه که جونگ کوک اومد بغلم کردو گفت هیس آروم باش چیزی نیست
اولش یکم ترسیدم ولی انگار بغلش آرامش داشت که
ادامه داد..... 🎀🎫🎗️(^o^) 🇰🇷
لایک
کامنت
فالو
حمایت فراموش نشه.. 🎀🎀🎀🎀💜💜
- ۲۴۳
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط