{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 104

با صدای محکم باز شدن در از جام پریدم،عصبی اومد سمتم و با سیلی ای که بهم زد پرت شدم زمین..





از درد پام چشمام رو بستم،داد وحشتناکی زد:
-وقتی بهت دستور میدم یکاری بکن..
یعنی باید بدون هیچ چون و چرا ای اونکارو انجام بدی!







با نفرت نگاش کردم:
-تو چیکاره ی منی که به حرفات گوش بدم؟بزار برم..
دادگاه فرداست من باید بر..




حرفم با وحشی بازی ای که در اورد نصفه موند،پاشو محکم گذاشت روی گلوم و مثل روانی ها بالا سرم وایستاد:
-تو هیچ گوری نمیری،اینو توی مغز پوکت فرو کن و حالا مثل یک دختر خوب برای شب آماده شو!





فشار پاشو محکم تر کرد:
-فهمیدی؟!





اشک توی چشمام جمع شده بود و نمیتونستم نفس بکشم..


تازه چند روز بود اسمم اوت نکرده بود که به لطف یک روانی دوباره حالم بد شد!




وقتی دید جواب نمیدم پوزخندی زد و پاشو برداشت.. شروع کردم به سرفه کردن..


چند بار قدم زد و یهو لیوان روی میز رو پرت کرد سمتم..



سریع جلوی صورتم رو با جیغ گرفتم که لیوان توی دستم خورد شد.



داد زد:
-این برای اینکه جواب منو بدی و اینم برای اینکه..





با حرفی که گفت نگاش کردم پارچ رو برداشته بود و می خواست سمتم پرت کنه که سرفه هام از شدت شوک قطع شد:
-ل..لطفا اروم.ب..باش





عصبی خندید و قبل از اینکه پارچ رو سمتم پرت کنه داد زد:
-بففهمی مال کی ایی!






با صدای خورد شدن شیشه جیغی زدم که رفت از اتاق بیرون و قفلش کرد.

با ترس به دستای خونی و لرزونم نگاه کردم.. ولی این درد شدید از دستام نبود..



نگاه وحشت زدم رو به شکمم دادم.. یک تیکه ی بزرگ شیشه توی شکمم رفته بود.. باید الان ناراحت میشدم مگه نه؟




بلاخره یجورایی با هر تلاش و سرفه ای که برای نفس کشیدن میکنم ۲ قدم دارم به مرگ نزدیک میشم دیگه..
ولی از اینهمه خونریزی و درد خوشحالم.



به هر طریقی هم که شد از شب نجات پیدا کردم...


با این وجود تونستم زمان برای فرارم بخرم و نزارم دست اون مرد کثیف به بدنم بخوره.




نفس های نداشتم رو حبس کردم تا زودتر اون شیشه رو دربیارم..


دستمو سمت شکمم بردم و دو دستی شیشه رو گرفتم..
به زور کشیدمش بیرون..
دیگه نایی برای جیغ زدن نداشتم،حس میکنم چون خونم گرمه دردش برام زیاد نیست..

واکنش بدنم موقع تصادف هم همین بود..


شیشه رو بی حال پرت کردم اونور و به صدای شکستنش گوش دادم..



لبخندی زدم و درحالی که خون ناشی از خونریزی داخلیم بود بیرون میریخت لب زدم:
-ح..حداقل به جونگ کوک خ..خیانت نکردم م..مگه نه؟
مه..مهم نی..نیست که د..دا..دارم م..میمیرم..





نفسم کامل قطع شده بود...جوری اکسیژن به مغزم نمیرسید که داشتم توهم جونگ کوک رو میزدم،ناباور داشت بهم نگاه میکرد.


اسلحه ی توی دستش رو انداخت و اومد سمتم.
کاش ‌اینی که دارم میبینم توهم نباشه..کاش..
دیدگاه ها (۳۹)

my favourite drug 10۵

my favourite drug 106

my favourite drug 103

my favourite drug 102

وقتی میرین مهمونی ولی ...با صدای میا نفس عمیقی کشیدم _آره جو...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:75باورم نمیشد....امکان نداشت....

#in_your_eyespart_77ویو کایلاچند ساعت از رفتن یونا گذشته بود...

ادامه پارت ۱۹

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 168♡⁠。⁠)⁩براي ا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_45تمام بدنم داغ کرده بود ..پ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

«ᴹʸ ᵐᵃᶠⁱᵃ»پارت۱۱*ویو مادر سونگمین*حالا که سونگمین نیست میتون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط