پارت ششم
بعد چند مین رسیدیم به تالار مهمونی منو شوگا از ماشین پیاده شدیمو رفتیم سمت تالار شوگا روبهم با لحن همیشگیش گفت: دستتو حلقه کن دور بازوم فقط سر تکون دادمو دستامو حلقه کردم دور بازوش وارد تالار شدیم همه وقتی مارو دیدن شروع کردن پچ پچ کردن نمیدونم حالا درمورد چی صحبت میکردن ولی فک نکنم چیزای خوبی باشه
همه جمعیت در باره اون زوج صحبت میکردن بعضیا با هیجان ازجذابیت اون زوج کنار هم تعریف میکردن اما بعضیام از روی حسودی میگفتن که اصلا بهم نمیان و اصلا برازنده هم نیستن
اما هیچکدومشون نمیدونستن دخترک حرفهاشون رو میشنوه و مانند خنجری درقلبش فرومیرود و قلب کوچکش را تکه تکه میکند ، به پدرو مادرم که رسیدیم باهاشون سلام کردیم و اونا ام باهامون سلام و احوالپرسی کردن بعد گذشت چند دقیقه اهنگ ملایمی رو پخش کردن که زوجا اومدن وسط داشتم باحسرت به اون زوجا نگاه میکردم چی میشد اگه منو شوگا ام مثله این زوجا باهم دیگه عاشقانه میرقصیدیم البته این افکارم رویاهای پوچی بیش نبودن داشتم با خودم همینطور فکر میکردم که دستی جلوم قرار گرفت صاحب این دستارو خوب میشناختم متلق به همون کسی بودن که این قلب بیچاره منو اسیر خودش کرده و خودشم باعث میشه قلبم ازش برنجه و بشکنه ، سرمو با تعجب بالا اوردم که گفت: افتخار رقص با منو میدید از این رفتارش جا خوردم زود خودمو جمع و جور کردمو دستمو گذاشتم تو دستش و باهمدیگه رفتیم وسط سالن شوگا دستشو دور کمرم حلقه کردو دست چپمو تو دستش گرفتو شروع کردیم باهمدیگه رقصیدن، دخترک ان لحظه حس گنجشکی را داشت که از قفس رها شده و ازادانه و خوشحال دران ابی بیکران میرقصدو خوشحالی میکند ، دخترک ارزو میکرد کاش همیشه این مرد را برای خود داشته باشد، رقصمون که تموم شد رفتیم گوشه وایستادیم که گارسون برامون نوشیدنی اورد منو شوگا هردو ویسکی برداشتیم و خوردیم بعد چند دقیقه دیدم شوگا هی داره کرواتشو شل میکنه دقت که کردم دیدم عرق کرده رفتم نزدیکشو گفتم : شوگا خوبی؟
بهم نگاه کردو گفت: میشه بریم خونه
سر تکون دادمو گفتم:اره الان میریم صبر کن به مامان اینا بگم میام میریم رفتم به مامان اینا گفتم شوگا شرکت بوده و خسته است زود تر میریم مامان اینا گفتن باشه باهاشون خدافظی کردمو رفتم سمت شوگا بازوشو گرفتمو گفتم بریم بعد دستشو کشیدمو بردمش رفتم دم در به راننده خبر داده بودم راننده درو باز کرد به شوگا کمک کردم بشینه تو ماشین بعد خودمم سوار شدم راننده راه افتاد سمت خونه به خونه که رسیدیم شوگا منو چسبوند به دیوارو شروع کرد بو...سیدن لبام نفس کم اوردم از خودم جداش کردمو با نفس نفس گفتم: دا...داری چی...چیکار میکنی خمار بهم نگاه کردو گفت : دیگه نمیتونم تحمل کنم کمکم کن عد منو انداخت رو مبلو روم خ....یمه زدو دوباره شروع کرد بو...سیدن لبام نمیدونم چیشد که همراهیش کردم
همه جمعیت در باره اون زوج صحبت میکردن بعضیا با هیجان ازجذابیت اون زوج کنار هم تعریف میکردن اما بعضیام از روی حسودی میگفتن که اصلا بهم نمیان و اصلا برازنده هم نیستن
اما هیچکدومشون نمیدونستن دخترک حرفهاشون رو میشنوه و مانند خنجری درقلبش فرومیرود و قلب کوچکش را تکه تکه میکند ، به پدرو مادرم که رسیدیم باهاشون سلام کردیم و اونا ام باهامون سلام و احوالپرسی کردن بعد گذشت چند دقیقه اهنگ ملایمی رو پخش کردن که زوجا اومدن وسط داشتم باحسرت به اون زوجا نگاه میکردم چی میشد اگه منو شوگا ام مثله این زوجا باهم دیگه عاشقانه میرقصیدیم البته این افکارم رویاهای پوچی بیش نبودن داشتم با خودم همینطور فکر میکردم که دستی جلوم قرار گرفت صاحب این دستارو خوب میشناختم متلق به همون کسی بودن که این قلب بیچاره منو اسیر خودش کرده و خودشم باعث میشه قلبم ازش برنجه و بشکنه ، سرمو با تعجب بالا اوردم که گفت: افتخار رقص با منو میدید از این رفتارش جا خوردم زود خودمو جمع و جور کردمو دستمو گذاشتم تو دستش و باهمدیگه رفتیم وسط سالن شوگا دستشو دور کمرم حلقه کردو دست چپمو تو دستش گرفتو شروع کردیم باهمدیگه رقصیدن، دخترک ان لحظه حس گنجشکی را داشت که از قفس رها شده و ازادانه و خوشحال دران ابی بیکران میرقصدو خوشحالی میکند ، دخترک ارزو میکرد کاش همیشه این مرد را برای خود داشته باشد، رقصمون که تموم شد رفتیم گوشه وایستادیم که گارسون برامون نوشیدنی اورد منو شوگا هردو ویسکی برداشتیم و خوردیم بعد چند دقیقه دیدم شوگا هی داره کرواتشو شل میکنه دقت که کردم دیدم عرق کرده رفتم نزدیکشو گفتم : شوگا خوبی؟
بهم نگاه کردو گفت: میشه بریم خونه
سر تکون دادمو گفتم:اره الان میریم صبر کن به مامان اینا بگم میام میریم رفتم به مامان اینا گفتم شوگا شرکت بوده و خسته است زود تر میریم مامان اینا گفتن باشه باهاشون خدافظی کردمو رفتم سمت شوگا بازوشو گرفتمو گفتم بریم بعد دستشو کشیدمو بردمش رفتم دم در به راننده خبر داده بودم راننده درو باز کرد به شوگا کمک کردم بشینه تو ماشین بعد خودمم سوار شدم راننده راه افتاد سمت خونه به خونه که رسیدیم شوگا منو چسبوند به دیوارو شروع کرد بو...سیدن لبام نفس کم اوردم از خودم جداش کردمو با نفس نفس گفتم: دا...داری چی...چیکار میکنی خمار بهم نگاه کردو گفت : دیگه نمیتونم تحمل کنم کمکم کن عد منو انداخت رو مبلو روم خ....یمه زدو دوباره شروع کرد بو...سیدن لبام نمیدونم چیشد که همراهیش کردم
- ۶۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط